کافه های خوب شهر ما!

 

برای رسیدن به سواد و داشن هنری،حضور در جمع و تبادل اندیشه و افکار قطعاً راهی ست که می تواند راه گشای بسیاری از ایده های نو گردد. و وجود فضا یا ایجاد آن لازمه ایست برای دست یافتن به این امر.خوشبختانه در یک سال اخیر شاهد ایجاد کافه های هنری در اردبیل بوده ایم.کافه هایی که صاحبان آنها،خود نیز از اهالی هنر یا دوست داران آن به حساب می آیند و هر کدام گوشه ای از شهر اردبیل با ایجاد فضایی که دارای میزانسنی هنری ست،سعی در ارتباط جمعی اهالی هنر داشته اند.این اهالی  در سالهای گذشته همیشه جای خالی چنین میز گردهایی را در اردبیل حس می کردند.کافه ها قبلاً کافه هایی عمومی بودند و اگر کافه ای هم مختص به دوستان هنر دوست ایجاد میشد،فضا و معماری اش بدون ذوق هنری و بیشتر در راستای اهداف تجاری می بود.اما خوشبختانه در این یک سال این دیدگاه شکست و کافه هایی چون کافه هنر،کافه دی،بوم و ... در جغرافیایی از اردبیل که جاهای دنجی نیز به حساب می آیند به وجود آمدند.حالا ما در شهرمان فقط برای صرف قهوه و چای و بستنی و گپ های دوستانه نیست که دلمان برای کلمه "کافی شاپ" تنگ می شود.این کافه ها هر کدام خود کتابخانه ای دارند که هرچند هم آدم کتاب خوانی نباشیم،به وقت انتظار پشت میزها سرکی به کتابهایی که بیشترشان را مشتری ها به یادگاری هدیه داده اند می زنیم و شده به اندازه دو صفحه آنها را ورق زده و دو کلمه،دو اسم،دو اتفاق به چشممان می خورد تا فردا اگر کسی ازمان پرسید آخرین بار کی کتاب خوانده ای،نگوییم نه سال پیش.این از بالا رفتن زمان مطالعه! اما قضیه فقط کتاب نیست. بعضاً شاهد برپایی گالری های نقاشی نیز هستیم.یعنی آثار تجسمی هنرمندان جوان شهرمان دیگر فقط برای قاب زدن به دیوار خانه خودشان نیست.آنها آثار خود را می توانند در این گالری ها به نمایش بگذارند.بدون آنکه مجبور باشند برای ایجاد نمایشگاه نوبت بگیرند.عکس ها هم همین طور. یک کار خوب دیگری که کافه دی دست به آن زده و به زودی در دیگر کافه ها هم شاهد خواهیم بود،برگذاری شبهای هنری ست.مثلاً شب داستان،شب شعر،شب گرافیک.در این اتفاق خوشایند،مهمانهایی دعوت می شوند و جلسه نقد یا صرفاً فقط جلسه خوانش برگذار میشود. و سعی بر این می گردد که دعوت شدگان همگی از یک طیف فکری باشند و تبادل افکار در حوزه مورد بحث آن شب انجام شود.برگذاری نمایشنامه خوانی نیز یکی دیگر از کارهای خوب کافه های ماست!البته در این میان شاید جای هنرهای موسیقی و فیلم خالی باشد. که امید می رود در جلسات آینده با یک تدبیر خوب پای این دو هنر والا را هم به این جمع باز کرد.

قَهوه، محرک، نوشیدنی، گرمسیر

 

همه اینها به کنار!این کافه های یک ساله پیوند عجیبی با طبیعت دارند.خوشبختانه دیگر از تزئینات مصنوعی و زرق و برق دار و کف پوش های آنچنانی خبری نیست.دیوارها و میزها و صندلی ها و حتا تابلوها همه نمادهایی از طبیعت هستند که می توانند به مشتری برای ساعتی هم که شده احساس دوری از زندگی شهرنشینی و دود و ترافیک و حضور در دل یک درخت را بدهند!یعنی کافه هایمان قبل از خانه هایمان دارند سمت معماری پایدار میروند.

 امیدواریم که این فضای فرهنگی بتواند پله ای برای پیشبرد هنر شهرمان گردد.

   + لیلا نوروزی - ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩۳

کات

نگاهی به فیلم کوتاه کات/ساخته رضا جمالی

لیلا نوروزی

 

اول:فیلم کوتاه "کات"،فیلمی ست با موضوع اجتماعی که نگاه به نازایی در زنان را در جامعه به نقد میکشد.قصه فیلم در یکی از روستاها روایت میشود و مردی را در حال فیلم سازی با موضوع نازایمانی که در روستا شیوع دارد نشان میدهد.کارگردان در ابتدای فیلم انگیزه این مرد فیلمساز را اینگونه بیان می کند که بیست سال پیش فیلمی در رابطه با نازایی زنان روستایش ساخته اما آن زنان فلم را دزدیده اند و زن خودش نیز در رابطه با همین موضوع نازایی مرده است.و حالا تصمیم دارد دوباره این فیلم را بسازد زیرا بر خلاف عقیده رایج که مشکل را در زنان می بینند،مشکل اهالی این روستا از مردان است. فیلم در جریانی واقعی روایت میشود.اما کنش هایی که کارگردان دست به انتخاب انها زده باعث میشود تا ریتمی طنزوار به آن وارد گردد، و این مساله توانسته است به خوبی در خدمت فیلم باشد و از تلخی این واقعیت اجتماعی کاسته و بر مخاطب تاثیر بیشتری بگذارد.

دوم:این فیلم نیز چون دیگر ساخته های رضا جمالی به برشی کوتاه از زندگی اجتماعی قشر پایین جامعه،که همانا اعتقاداتشان برخاسته از سنتهای دیرین و گاهاً غلطی ست که موجب اتفاقات ناخوشایند میشود( هرچند این اتفاقات در بستر اعتقاداتشان یک اتفاق عادی ست!)می پردازد. شخصیتهای این فیلم در زمان حال زندگی می کنند اما دیدگاهشان دیدگاهی کهنه می باشد و کارگردان سعی در به چالش کشیدن این نوع دارد. اما این وسط مساله ای که مطرح است مساله مخاطب فیلم کوتاه است.این گروه از فیلم ها معمولاً تنها در جشنواره ها به نمایش گذاشته میشود.و مخاطبانش قشری آگاه و روشنفکر است که خود این عقاید به چالش کشیده شده در فیلم را می داند و به نوعی برایش تکرار است. و این برای مخاطبان روشنفکر فیلمی را که هدفش آگاه کردن قشر خاصی از جامعه است ،تبدیل می کند به فیلمی که تنها می تواند از نظر فرم و ساختار جذابیت داشته باشد و مخاطب به دنبال نوآوری در آن بگردد. یعنی در واقع نمی تواند آن تاثیر لازم را بر جامعه داشته باشد. در حالی که فیلم از لحاظ همه گیر بودن در جامعه بهترین راه است برای بالا بردن سطح سواد و فرهنگ یک ملت. و مگر هدفی والاتر از این وجود دارد؟ چیزی که از مسئولین انتظار میرود حضور فیلم کوتاه در بین عموم مردم است. و تلوزیون بهترین راه است تا فیلمساز بتواند در مدت کوتاه هفت،هشت دقیقه وارد ذهن مخاطب شود و باورهای غلط او را به چالش بکشد و در پایان این خود بیننده خواهد بود که تصمیم می گیرد کدام غلط است و کدام درست. در غیر این صورت حضور چنین فیلم هایی در جشنواره ها،هر چند هم خیلی خوب بدرخشند و جایزه های متعددی بگیرند هیچ تاثیری در جامعه نخواهد داشت.

سوم:جوایز و عوامل:

حضور در بخش مسابقه جشنواره یونیکای کره در سال 93، دیپلم افتخار بهترین فیلم داستانی سی و یکمین جشنواره فیلم کوتاه تهران و کاندید بهترین فیلمنامه،بهترین فیلم داستانی جشنواره استانی مهر ، حضور در جشنواره دانشجویی نهال و ...

نویسنده و کارگردان: رضا جمالی/تصویربردار:محبوب شکرزاده،رضا جمالی/صدابردار:سجاد دادپور/ /بازیگران:کاظم هاشم زاده،مسلم طاعتی،شاپور اکرامی،ولایت خوبدل،آذر یاری و... /تدوین:آرمان دانشور /تهیه کننده:انجمن سینما جوانان-دفتر اردبیل

   + لیلا نوروزی - ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩۳

سینمای بومی

مصاحبه ای با رضا صیامی زاده در رابطه با سینمای بومی

لیلا نوروزی

 

رضا صیامی زاده،متولد 1344، فارغ التحصیل سینما در سال 1370.به مدت سه سال مدیریت انجمن سینمای جوانان اردبیل را به عهده داشت و همزمان کارگردانی نیز تدریس می کرد.از سال 70 فعالیتش را به صورت موازی  در صداو سیما به عنوان تهیه کننده و کارگردان شروع کرد. و تا به امروز با شبکه های مختلف داخلی و خارجی همکاری داشته است.حاصل فعالیتش چهار تله فیلم به عنوان تهیه کننده و کارگردان،دو سریال به عنوان نویسنده فیلمنامه، تهیه کننده و کارگردان دو سریال و حدود چهل فیلم و مستند است.

 

- تعریف شما از سینمای بومی چیست؟

سینمای بومی واژه ایست که در سالهای پس از انقلاب به کرات شنیدیم.معاونت سینمایی وزارت فرهنگ و ارشاد همواره از آن به عنوان الویت های خود نام برده است.تعداد زیادی فیلم نیز ساخته شده که منتسب به سینمای بومی قلمداد می شود.ولی هنوز تعریف دقیقی از آن ارائه نشده است.واقعیت این است که واژه بوم در ذات خود مبهم است.به لحاظ لغوی محل زندگی ست.اما به چه معنی؟ بوم یعنی روستا یا شهر؟یا کشور محل زندگی؟

- یعنی این نوع سینما هنوز نتوانسته المانهایی مختص به خود را تعریف کند یا با برخورد اشتباه مواجه بوده است؟

صد در صد!البته منظور متولیان سینمای ایران از بوم را میشود به سینمای اقوام و فرهنگهای قومی تعبیر کرد در مقابل سینمای ملی که منظورشان فرهنگ ایرانی در وجه کلی آن است.آیا با این تعریف چیزی به عنوان سینمای بومی وجود دارد؟فیلم های ساخته شده ممکن است هر یک واجد یکی از ویژگی های قومی باشند اما هرگز سینمایی که مبتنی از ارزشهای فرهنگی اقوام در ایران باشد خلق نشده است.برخی نیز فیلم های ساخته شده با موضوعات فولکلور را سینمای بومی و قومی می نامند و البته بیشتر سعی می شود سینمای بومی در محدوده فولکلور باقی بماند که اصلاً درست نیست.فولکلور تنها بخشی از فرهنگ اقوام و جزء کوچکی از حیات بشری ست.

-در ایران و بخصوص شهر خودمان فیلم های زیادی با نام سینمای بومی ساخته میشوند.با توجه به دیدگاهتان،به نظرتان این سبک رایج چه کارکردی می تواند داشته باشد؟

فیلم های زیادی شاخته شده اند و می شوند.اما مشکل همچنان باقی ست.کدام یک از این فیلم ها توانسته مسائل مختلف فرهنگی،اجتماعی،سیاسی،ادبی،هنری ... شهرمان را به تصویر بکشد؟ترکی صحبت کردن شخصیت های فیلم نمی تواند دلیل خوبی بر بومی بودن آن باشد.هرچند که زبان یکی از مشخصه های فرهنگی مردم است.جای خالی توجه فیلمسازان به مسائل مختلف اجتماعی و سیاسی و تاریخی و ادبی و ... واقعاً خالیست.اصلا کدام یک از فیلمسازان آشنایی با شعر و ادبیات آذربایجان بعنوان یک کل که ما در اردبیل جزئی از آن هستیم،دارد؟یا با تاریخ یا مسائل و مشکلات فرهنگی و اجتماعی.

- به نظر شما چه طور می توان هویت واقعی این سینما را شناخت؟

فکر می کنم باید اول تعریف دقیقی از این سینما ارائه کرد.بدون تعارف و تردید و ترس.آیا سینمای بومی سینمای قومی ست...؟اگر هست که ظاهراً هست،باید ابتدا به زیر ساختها توجه شود.فیلمسازان ابتدا باید خود با فرهنگ و ادبیات و تاریخ و ... خودشان آشنا شوند.مطالعه کنند.خودشان هویتشان را بشناسند.با این وضعیت فعلی امیدی به شکل گیری این سینما نیست.

- فعالیتهای شما نشان از دغدغه تان نسبت به این مساله دارد.آیا تعریفی که می گویید، در کارهاتان به وجود آمده یا عملی شده است؟

تا کنون هیچ سمینار و کنفرانسی برگزار نشده است که تعریفی از این سینما ارائه دهد.من در دو سریالی که خودم نوشتم و ساختم

سعی کردم به این سینما نزدیک بشم.البته شاید سریال و تلوزیون محل مناسبی برای این کار نباشد ولی چاره ای نبود.اولی سریال "روزگار وصل" در سال 1376 که موضوعی در رابطه با تاریخ اردبیل را دستمایه قرار دادم.داستان زندگی مردی که پس از وقایع بعد از جنگ جهانی دوم و مسائل مربوط به فرقه دموکرات آذربایجان مجبور به فرار به شوروی شده و پس از فروپاشی شوروی به اردبیل برمی گردد تا خانواده اش را پیدا کند.دیگری سریال "واپسین کوچ" در مورد عشایر شاهسون و مسائل مربوط به آنها.سریال اول در سال 1378 از شبکه اول سیما و سریال دوم در سال 1387 از شبکه دوم سیما پخش شدند. البته این فیلم های من را هم شاید نشود به طور کامل در محدود سینمای بومی گنجاند. ولی تلاشی بود برای رسیدن به این سینما.

- در مورد عوامل و بخصوص انتخاب بازیگر چه ترفندی به کار برده اید تا فضای مد نظرتان بهتر خلق شود؟

ما دست مان در انتخاب بازیگر بسته است.برای اینکه بتوانیم از شبکه های سراسری زمان مناسب پخش بگیریم مجبوریم از بازیگران شناخته شده استفاده کنیم که اینها در وهله اول نمی توانند به زبان مورد نظر ما یعنی ترکی صحبت کنند.دوم اینکه اگر به زبان ترکی بسازیم شبکه های سراسری پخش نمی کنند.زیر بار زیرنویس هم نمی روند.می گویند خواننده ایرانی عادت ندارد و خوشش نمی آید.در موارد دیگر،غیر از بازیگر،دستمان بازتر هست.

-ساختار فیلمنامه تا چه حد به وقت ساخت این نوع فیلم ها عملی می شود؟

واقعیت این است که وقتی سینمایی به این عنوان شکل نگرفته ساختاری متناسب با این سینما هم بی معنی ست.ساختار فیلمنامه ها بیشتر متاثر از ژانرها و سینماهای دیگر است و این هم یکی از اشکال های اساسی موجود است.

- موسیقی در این گونه سینما معمولا نقش پررنگی دارد و به نوعی جزو نوستالژی های مخاطب بومی محسوب می شود.بنظرتان می شود این نوستالژی ها را دوباره خلق کرد؟

در مورد موسیقی،در این نوع سینما اندکی ساده انگاری وجود دارد.بعضاً با ربط و بی ربط مثلاً یک عاشیق را به زور توی داستان فیلم می گنجانند و فکر می کنند این شد سینمای بومی با موسیقی بومی.همان طور که قبلاً گقتم همه اینها ناشی از عدم شناخت و درک درست از فرهنگ قومی و بومی ست. اگر کسی مثلاً جایگاه عاشیق ها را در ادبیات شفاهی مردم آذربایجان بشناسد می تواند از آن استفاده درستی تو فیلمش داشته باشد و یا مثلاً موسیقی موقام یا موسیقی های جدید. موسیقی فیلم باید با حال و هوا و مضمون فیلم ارتباط داشته باشد نه اینکه به بهانه فیلم کنسرتی ترتیب بدهیم که نه تنها کمکی به بیننده نکند بلکه او را از فضای فیلم هم دور کند.

-و سوال آخر.مخاطب این گونه سینما کیست؟

اصولاً باید مخاطبی عام داشته باشد.یعنی تمام مردم.صرف نظر از اینکه متعلق به کدام قوم و ملت هستن و این بهترین راه برای شناخت ما از همدیگر است.یک فیلم کردی باید بین مردمان دیگر دیده شود و همین طور یک فیلم متعلق به لرستان یا آذربایجان یا... . سینما بهترین و کامل ترین راه برای شناخت مردم از یکدیگر است. این نوع سینما نباید در چارچوب جشنواره ها و نمایش های محدود بماند. متاسفانه در سال های اخیر ذائقه تماشاگر ایرانی با سریال ها و فیلم های سینمایی احمقانه بی معنی به شدت آسیب دیده است. و کار سختی ست که مخاطب را برای دیدن این فیلم ها که بیشتر وجه فرهنگی دارند ترغیب کرد.تماشاگر را باید برای دیدن این نوع سینما تربیت نمود.و این امکان وجود ندارد مگر با بازگشت به خویشتن و بازیابی هویت خود و احساس مسئولیت در قبال فرهنگ و ادبیات و تاریخ و زبان خود.

 

چاپ شده در روزنامه همشهری/یکشنبه 29 تیر 1393 

 

 

   + لیلا نوروزی - ٦:٠۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٩ تیر ۱۳٩۳

آداملار گئدیر؟؟؟

نگاهی به مجموعه شعر "آداملار گئدیر،یوخسا قاییدیر" سروده آیدین آراز

 لیلا نوروزی

 

"آداملار گئدیر،یوخسا قاییدیر" مجموعه ایست به زبان ترکی در 86 صفحه،نوشته ی شاعر جلفایی،آیدین آراز، توسط انتشارات کشمر در سال 92 منتشر شده است.این مجموعه شامل چهار فصل: "رادیکال سئوگی دن و آغ شعرلر"، "آداملار گئدیر،یوخسا قاییدیر"،  "بالیق چی مونولوق لاری" و "ماهنی لار" می باشد.

 

1.کلمات فید اوت میشوند!

کار شاعر مگر چیست جز اینکه با کلماتش روی سطرها را سفید کند و آن را به مخاطبی ارائه دهد که خسته از دود و بوق و تبلیغات نصقه و نیمه روی دیوارها، میخواهد در یک واژه ی امن آرام بگیرد؟ او مجبور است حرفش را کوتاه کند و در همین پیتزای کوچک، نه. در همین  پیراهن کوچک، نه.نه.اصلا در همین پنجره کوچک، آنچه را که پشت گلویش بزرگ شده و انگشتهایش برای گفتنش هی خودشان را به کاغذ و قلم می کوبند،نشان دهد.بنویسد.او مجبور است پایان شعر را ناپدید کند.مجبور است با چند کلاغ که هیچ وقت به خانه سفید نخواهند رسید، فیلم را تمام کند.اصلا شعر همین است:سفیدی و سیاهی.طوری که نه سفیدِ سفید باشد.نه سیاهِ سیاه:

قارغالارلا  بیرگه گلدی قار

شهری سطیر------

----- سطیر------ سانسور ائله دی

تکجه قارغالار قالدی (صفحه 28)

 

2.شعر تنها نیست!

شعر فقط کنار هم گذاشتن کلمات نیست. این نیست که یکی بخواندشان و بر اساس وجه بیرونی آنها معناشان کند.مثلا همین واژه همیشگی "درخت"! که در برخورد اول فقط یک درخت است.ولی طی رخدادی که شاعر به انجام می رساند و تجربه ای که خواننده های مختلف از درخت دارند و از طرفی روند تاریخی آن در دنیای ادبیات و هنر و صنعت و زندگی اجتماعی و ...،درخت دیگر یک تنه با شاخه و برگ نیست.هرچه کنش بین مفهومی که شاعر دست به خلق آن می زند با وجه بیرونی بیشتر شود،نوشته ارزش بیشتری پیدا می کند. و این برمی گردد به خلاقیت و تجربه نویسنده که چه طور واژه ها را کنار هم بچیند و با برخوردهایی که با زبان و صدا و... دارد،به تشبیه برسد. به این شکل است که اسارت به کلمه کشیده می شود:

قوش لار قفس لرده سوسموش

بایاض،اوچوش لاردا سولموش

قارغالارا یالواریرام

منیم اوچون بیر دوور اوچسون لار

اوچماق یادیمدان چیخماسین (صفحه 32)

 

3.زبان و تفکر

بر اساس فرضیه "ساپیر-ورف"، زبانی که با آن سخن می گوییم،اندیشه ما را تعیین می کند.یک زبان می تواند اندیشه ای را "خوب" تلقی کند و زبان دیگر نه.با کشف رمز ورازهایی که در زبانها وجود دارد، می توان به ارتباطی جهانی دست یافت. چرا که این زبان است که ادبیات را تقسیم بندی می کند.این عنصر ابتدا با شکل و ظاهر موجب برقراری ارتباط میشود و در لایه های بعدی ست که به تشریح ساختار میرسد.زبان شاعرانه کار اصلی اش با تخیل مخاطب است!و هر اندازه حرفه ای باشد،مخاطب صمیمت بیشتری با متن و راوی و سوژه برقرار می کند:

"آیین اوستونه قار یاغیردی

آی آداملاری چوخ رومانتیک دیلر

قار آدام لاری بویویوردولر..."

صوبح گاها گئدیردیگ

سول آیاغیم بؤیوک طبلین آلتیندان قاچیردی هردن

سن خیالیمدان قاچمیردین

سن اوردایدین

بئشینجی سیرادا،آلتینجی نفرین بئینینده...

پونون لو گون لریمین جنازه سینی سالیردیم آزالمایان آی لارین گئجه سینه...(صفحه 52)

 

4."حرفها من را زدند"

......... ..... .. ...... .. . .......:

بالیقچی تورونو آپارمیردی دنیزه

بالیق قولاغی ییغیردی ساحیلده

بالیقچی سؤزله دولویدو (صفحه 78)

   + لیلا نوروزی - ۸:٠٢ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٥ بهمن ۱۳٩٢

خواهش میکنم به ما شلیک نکنید!

نگاهی از لیلا نوروزی - به مجموعه شعر «اصلاً مهم که نیست» سروده‌ علیرضا بهرامی/ منتشرشده در روزنامه‌ آرمان


اول: زبان یک هزارپا!
زبان زاینده معانی جدید با استفاده از نشانه‌های قراردادی است. این نشانه‌ها ابزار و ارتباطی هستند میان ذهن شاعر و ذهن مخاطب که قصد ایجاد ارتباط دارند. وظیفه‌ی زبان، ایجاد ارتباط بین دو ذهن متفاوت است. برای این منظور، نیاز به استفاده از نشانه‌های قراردادی می‌باشد تا این دو ذهن آسان‌تر به مقصود و هدف خود برسند. اما زبان ادبی تنها به این امر بسنده نمی‌کند. او میخواهد ورای واقعیت، دنیای خیالی نویسنده را که هنوز کشف نشده و بیشتر شبیه سِحر است، روایت کند. با این تعریف، شاید بتوان گفت زبان ادبی یک رئالیسم جادویی است که سنت و مدرنیته غیر قابل قبول را در کنار هم طوری ارایه میدهد تا مخاطب بتواند تصویر ذهنی داشته باشد.
به قول ویتگنشتاین: «میتوان زبان را همچون شهری قدیمی تصور کرد: مجموعهای پرپیچ و خم، شکل یافته از گذرگاه‌ها، میدانها و خانه‌های قدیمی و نو، خانه‌هایی که بخشهایی از آنها در دورههای مختلف ساخته شده است. و این همه در محاصره شهرک‌هایی تازهساز با خیابان‌های مستقیم و خانه‌های هم‌شکل» بنابراین وقتی شاعر حس خودش را با هزارپایی که در درونش راه میرود، بیان میکند، دست به زبانی ادبی زده است؛ وگرنه کلماتی قراردادیتر مثل خسته‌ام، بیقرارم، حوصله‌ام سررفته است نیز وجود دارند.
وقتی هزارپا در درونم راه می‌رود
تمام تنم می‌خارد
در به در
دنبال کسی می‌گردم
که «من» را بکشد!
حال، تفاوت در حس و هدف شاعر با حسی که در مخاطب به وجود آمده، نه ضعف در ایجاد ارتباط، بیشتر به خاطر ارتباطی خیالی‌ست که ادبیات با جهان برقرار میکند و پیش‌زمینه‌ای که در ذهن مخاطب وجود دارد.

دوم: شاعر که حرف نمیزند!
راستی چه چیزی باعث می‌شود که یک نفر به جای گفتن کلمه‌ی کوتاه «حسرت» شعر بسراید؟
وقتی سدی ساخته میشود
به سنگریزه‌هایی فکر می‌کنم
که دیگر آفتاب و نسیم و برف را نخواهند دید
و دامنه‌های مغروری
که در گل و لای غرق میشوند
وقتی کسی میمیرد
نیمرخ آدم‌ها را تصور میکنم
در قبر
و صورت‌هایی که رفته رفته چروک می‌شوند
تا بپوسند
وقتی دوستی از دسترس خارج می‌شود
به تنهایی آینه‌ها و دستگیره‌ها می‌اندیشم
و مردهای تنومندی که هر روز صبح
موهایشان را شانه می‌کنند
و به شمعدانی‌ها آب می‌دهند

شاید شاعر حرف زدن بلد نیست! ولی فی‌الواقع دنیای درونی شاعر با یک کلمه بیان نمی‌شود، یا بهتر است بگویم «داغ دل با یک کلمه سرد نمیشود!» او میخواهد آنچه را که کشف کرده به زیباترین شکل بیان کند نه با یک کلمه‌ی «همیشگی»، کنار هم می‌گذاردشان تا دنیایی تازه خلق کند. و تنها کسی که می‌آفریند، لذت زایش را می‌فهمد! او با کنار هم گذاشتن کلمات می‌خواهد عادت نظم تصویری ذهن مخاطب را از اندیشه‌ی موجود به اندیشه‌ی جدید سوق دهد. او تلویزیون را تنگ ماهی میکند و روزنامه را از صفحه‌ی آخر می‌خواند، شاید آخر قصه راست باشد. او میداند کلمه‌ی حسرت یک اصل است و این اصل به واسطه‌ی نشانه‌ها، نظام زبان و فرهنگ تولید می‌شود و هر اندازه ظرف درونی شاعر از این واسطه‌ها لبریز شود، مخلوق زیباتر خواهد شد.
این امر موجب جذب مخاطب شده و او را به تأمل فرا میخواند.
درنتیجه معنا باید از طریق نشانه‌ها به مخاطب ارایه شود. پس کلماتی چون «مرگ، رستگاری، بهشت، اضطراب، سرنوشت و...» کلمات شاعرانه‌ای نیستند. مثال‌هایی از این کتاب:
چه ساده دست ناگزیر مرگ روی شانه‌های ما کشیده می‌شود...
یا
و انتظار و حسرت همیشگی
...
از اضطراب نیست اگر حرف میزنم
از سرنوشت نیست اگر درد میکشم...

سوم: شعر در پایان از پشت خنجر می‌زند!
مجروحتر از حس مأمور فرودگاه
وقتی که مسافران آخرین پرواز
نیم ساعت بعد از لبخند
در آتش جزغاله شده‌اند
تلختر از بغض آخرین سیلی در جمع
یا خاطرهی اولین کارنامه تجدیدی
بدتر از روز نحسی که پدرم مرد
و همسایه‌ها دست‌های مادرم را گرفته بودند
نمیدانم چه بلایی بر سرم آمده است

پایان‌بندی می‌تواند قویترین و مؤثرترین بخش یک نوشته باشد تا ضربه کاری به مخاطب بزند.
پایان خوب پایانی است غیرمنتظره و پیش‌بینی نشده اما حتماً به معنای غافلگیرکننده نیست.
نکته مهم اینجاست که باید میان شک و انتظاری که در مخاطب وجود دارد و عنصر غافل‌گیری در پایان‌بندی تعادلی وجود داشته باشد، در غیر این صورت رخداد نهایی خصلت مکانیکی پیدا می‌کند و گویی وصله‌ایست ناجور که بیجا به شعر دوخته شده است. شعر امروز، از لحاظ فیزیکی به پایان می‌رسد ولی مخاطب فکر میکند چیزهایی هست که در متن نیامده، درنتیجه شاعر و مخاطب هر دو در تولید معنا سهم دارند.
انتظاری که مخاطب از سطر پایانی شعری که مثال زده شد دارد، چیزی فراتر از سطرهای قبل است. شاعر یک احساس تلخ را با تصویرسازی خاطراتی که برای خواننده نیز آشناست بیان میکند. اما ترکیب کلماتی که در پایان استفاده کرده است خالی از تصویر ذهنی، نشانه‌ها و ابزاریست که بتواند انتظار مخاطب را برآورده کرد و او را ارضا کند.
از این نمونه می‌توان در پایان شعرهای «نهضت آرامش»، «و با خیال تو»، «تو کدام پیامبری»، «خارجی، شب ایستگاه راهآهن» نیز مشاهده کرد.

چهارم: شعر خوب است!
این دوستت دارم گفتن‌ات
مثل موفق باشید آخر امتحان دیفرانسیل و انتگرال است
یا مثل حرف دکترها که می‌گویند:
چیزی نیست خوب می‌شوی!
---------------------------------------------------------------------
منابع: تئوری ادبی، جاناتان کالر ترجمه حسین شیخ الاسلامی

ساختار و تاویل متن/بابک احمدی

   + لیلا نوروزی - ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٠ آبان ۱۳٩٢

گم و گور

.

.

.

 

 

 

 

   + لیلا نوروزی - ۳:۳٤ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٧ مهر ۱۳٩٢

نگاهی به مستند شیروان دره

 

نویسنده،تصویربردار و کارگردان:بهزاد مولود

"شیروان دره" یکی از زیباترین دره ها ییست که با ویژگیهای منحصر به فردش در شمالغرب ایران و در محدوده ی مشگین شهر واقع است.با عبور از شهر لاهرود و از طریق جاده ارتباطی آب گرم شابیل، امکان دسترسی به آن فراهم می شود. شیروان دره 34 یکلومتر طول داشته و جاذبه های فرهنگی و تاریخی بسیاری را در دل خود جای داده است.ویژگی قابل توجه این دره، بکر و طبیعی بودن آثار موجود آن است. چرا که هر کدام از این آثار در فرایند شکل گیری زمین از میلیون ها سال قبل پایه ریزی شده و عوامل مختلفی نظیر فرسایش،در شکل دهی آن موثر بوده اند. در مورد نام شیروان، افسانه ای رایج است.مردم منطقه بر این باورند که «شیروان » دختری بوده که چون به وصال عشق خویش نرسیده، خود را از بالای بلندی به دره افکنده است؛ گویی اینجا تندیس ها هر کدام نقشی ست از شیروان...

 

  ادامه مطلب  
   + لیلا نوروزی - ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱ امرداد ۱۳٩٢

نویسنده جماعت با کلمه اش معروف است

 

از سری خاطرات بامزه:

یه روز با یکی از دوستام رفته بودیم تجلیل ادبی، تو یکی از فرهنگسراهای تهران.دوستم اهل ادب نبود،کسی رم نمیشناخت.یکی از راهنما که آشنا بود بهمون گفت بریم جلو بشینین.یعنی ردیف اول!با دوستم به مسخره رفتیم ردیف اول بشنینم که دیدیم کلا خالیه!نه،نمیشد.اونجا جای فردی بود که قرار بود ازش تجلیل شه و رفقاش.ردیف دوم سه تا صندلی خالی داشت،اونم وسط.باید از بین افراد مسنی که نشسته بودن راه باز می کردیم و می رفتیم.دو نفر اول ردیف آشنا بودن و به رسم ادب سلام و احوال و تعارف رد و بدل شد.وقتی از جلوی نفر سوم،که یه خانم میانسال بود،به زور(من همیشه با این فاصله صندلی فرهنگسراها مشکل دارم)رد می شدیم،نگام بهش افتاد و اون با خنده بهم سلام کرد.وای منو میشناخت!نفر بعدی هم یه خانم مسن بود.ولی لاغرتر از قبلی.اونم با سر و لبخندی خشک ازم استقبال کرد!(من چه قدر خوشبختم!)نفر بعدی قیافش آشنا بود.کجا دیده بودمش نمی دونم.لابد تو یکی از جلسه ها یه گوشه ای نشسته بوده.ایشون علاوه بر سلام حالم رو هم پرسید.چاق تر بود.خلاصه با لگد کردن پاهاشون رفتیم نشستیم و کلی هندونه زیر بغل گرفتم که اینا منو میشناسن.اونم منه بچه شهرستانی رو تو دریای تهران!با خودم گفتم لابد از این علاقه مندای ادبیاتن که هیچ وقت به جایی نرسیدن و تنها کارشون حضور تو اینجور جلساته.آدمای مهمی نبودن.کنار دستشون نشسته بودیم و هی با دوستم حرفای مسخره می زدیم.تازه یه مرد هم اومد نشست رو صندلی خالی کناریمون.این دیگه قیافش خیلی آشنا بود.اونم سلام و این حرفا.آخرای جلسه بود و میخاستن چند نفر رو صدا بزنن که بیان جلو و از یارو که نوشته هاشو دوس دارم، تجلیل کنن.مجری شروع کرد یکی یکی اسمها رو خوندن.اسمها رو میشناختم.همشون نویسنده های قدری بودن که همیشه دوس داشتم از نزدیک ببینمشون.چی شد؟همه اونایی که بهم سلام داده بودن،یکی یکی رفتن جلو!هر کدوم اونا که بلند میشدن،من تو صندلی خودم هی آب تر میشدم،سرخ میشدم!لب و زبونم رو گاز می گرفتم.دیگه از خنده و مسخره بازی خبری نبود.حالا فقط یکی از خانوما مونده بود.اونی که لاغرتر بود.بله خودش.همونی که میخاستن ازش تجلیل کنن!

   + لیلا نوروزی - ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٧ فروردین ۱۳٩٢

سال 91 خر است.

 

برای نویسنده جماعت،سال اگر سال آدم آهنی باشد سال بدی ست.سال آدم آهنی یعنی سالی که نه آدم هستی،نه آهن.نه میلی به آهن داری،نه آدم.حالا نه اینکه همه طول سال را آدم آهنی باشی.نه.بالاخره خود آدم آهنی نیستی که.فقط گاهی صفت آدم آهنی را پیدا می کنی.و این گاهی ممکن است بعضی وقتها آنقدر عمیق شود،که حتا اگر به مدت یک روز هم باشد،تمام سال ات را به زیر سلطه خودش ببرد و هی کلاشینکف بگیرد به شقیقه ات.آدم هایی را هم میشناسم که تمام طول سال را آدم آهنی بوده اند...

آدم آهنی خوراکش دنیای ماشینی ست.دنیای حقه و کلک.دنیای روابط از روی منفعت.دنیایی که در آن هیچ کلمه ای مهربان،نمی خزد سمت آدم آهنی...و مگر نقش کلمه چیست جز خالی کردن دنیای درون از واژه هایی چون کینه،شناعت،نفرت...

حالا تو فکر کن نویسنده ای که می تواند در پیشبرد اندیشه های انسانی جایگاه نخست را داشته باشد،به مدت یک سال،به مدت یک سال تمام آدم آهنی شده باشد.آن وقت چه می ماند تا در دریای درون هی ته نشین شود و آخر، سر ریز گردد و با دیگری قسمت شود.به قول محمود دولت آبادی "خود را وارد جان دیگری کردن،جان خود را وا نهادن،بلوغ عمر یک باره را با دیگری در میان گذاردن...". یک آدم اهنی نمی تواند.نه نمی تواند.ولی چه چیزی باعث میشود که به یکباره سرشاری خشک شود.یا بدتر،تبدیل شود به یک مانداب؟ آدم ها وقتی تصمیم می گیرند سر احساسشان را مثل خروس ببرند،باید هم منتظر چنین سالی باشند.تا صبحی در کار نباشد خروس هم آوازی سر نمی دهد.احساس و تخیل بنزین کار یک نویسنده است.حالا بیایی این بنزین را سهمیه ای کنی،یا قطع اش کنی، معلوم است که قلم ت خشک می شود.معلوم است که میشوی تندیس واژه ی وهمناک "خشکسالی". آن وقت تفاوت یک نویسنده با یک سیاستمدار چه خواهد بود؟هیچ.هیچ.

سال 91 هم تمام شد.مثل سال 90 و سال 89 و سال های دیگر.اصلا کار سال تمام شدن است!کار زمان گذشتن است و نشستن و افسوس خوردن ویروسی که دست بردار نیست.ولی اگر چیزی ارزش داشت "لنگ لنگان از برابرت نمی گذشت".اگر کسی ارزش داشت، تنها به یک کلمه ی خداحافظی بسنده نمی کرد تا هر شب کابوس ببینی دستی به طول سه متر و وزن سه تُن هی برایت تکان می خورد. و تو بمانی با عطری که دارد خفه می کند.آدم آهنی بودن هم می گذرد.کافی ست قلم برداری.کافیست افسارت را بسپاری دست احساس و تخیلت.کافی ست برای چند لحظه،چند آن، به فرمانده بی رحم عقل ات بگویی خفه شو تا کلمه در تو روان شود و "حرف بزنم و حرف بزنم بی آنکه دیگری یا حتا خودم صدای نفس هایم را بشنود و بشنوم". آن وقت واژه های کینه و شناعت و حسادت دیگر در دریای تو وجود نخواهد داشت.اصلا به قول برادران کارامازوف "کلمه برای همه است.تمامی آفرینش و تمامی آفریدگان ،هر برگ،در تلاش رسیدن به کلمه است"...

حالا برای سال 92،حالا برای تمام آدم ها،برای تمام آدم آهنی ها، کلمه آرزو می کنم.کلمه ی مفرد آرزو می کنم.ترکیب کلمات آرزو می کنم.تشبیه،استعاره،قافیه های نو، ایهام،ایجاز،سکانس بندی های محشر،شخصیت های پر جنب و جوش،شروع های طوفانی،جمله ها و دیالوگهای تاثیرگذار،پایان های موفق آرزو می کنم.برای خودم و برای شنگول و منگول مهربان چشم تو لبخندهای دوست داشتنی آرزو می کنم.

اسفند 91/ویژه نامه ی مهر

   + لیلا نوروزی - ٧:۱٦ ‎ب.ظ ; جمعه ٢ فروردین ۱۳٩٢

سلام وودی

 

سینما "سادگیستی" در فیلم نیمه شب در پاریس!

ساخته وودی آلن


 

فکر کن یه روز وقتی داری از یه خیابون خلوت عبور میکنی،خسته بشی و چشمت بیفته به چند تا پله دراز و کم عرض خاکستری که با زبون بی زبونی صدات میزنن "بیا خستگی در کن رفیق"!.تو هم که تا حالا کسی رفیق صدات نزده،جوگیر شده و بری بشینی رو پله پایینی و تکیه بدی به پله بالایی و آرنجت رو یه جوری روش بذاری که انگار دست انداختی دور گردن دوست جون جونیت.بعد، عقربه راس ساعت سینمایی وایسته، و یه اتومبیل قدیمی (از اونایی که این روزا مد شده از انباری ها در میارن و روش یه دستی می کشن تا واسه شبهای عروسی کرایه بدن)جلو پات ترمز کنه و دوست داشتنی ترین شخصیت هنری زندگیت از شیشه اتومبیل داد بزنه "بدو دیر شد".یعنی با این اتفاق قراره جنابعالی برین تو سرزمین رویاهاتون و دور از هر گونه بحثای اذیت کننده حسابی خوش بگذرونین. یعنی قراره همه اون چیزایی که دوس دارین رو تو اون رویا تجربه کنین... ."نیمه شب در پاریس" آخر این رویا بازیه.آقایی خوش خنده به نام گیل که نویسنده هم هستن،همراه با نامزد و خونواده نامزدش میرن پاریس.نامزد ایشون یه خانم واقع گرا هستن که هیچ بویی از خیال پردازی نبردن و از ریشه با خل بازیای گیل مخالفه. و وقتی میبینه نمیتونه نامزدش رو تغییر بده،تصمیم میگیره کاری به کارش نداشته باشه و با دوست و نامزد دوستش بره گردش و این حرفا.گیل هم از این موقعیت نهایت استفاده رو میبره! و هر شب میره به دیدن نویسنده ها و هنرمندای محبوبش که Midnight in Paris Marionتو دهه 1920 تو پاریس زندگی میکردن.مثل همینگوی و پیکاسو و لوئیس بونوئل و سالوادور دالی و... .در نتیجه ما مخاطبان بسیار شیفته،از این طریق با گوشه ای از شخصیت این هنرمنداها هم آشنا میشیم،البته به سبک وودی آلنی. یکی از جذاب ترین این برخوردها،سکانسی هست که توش گیل یک سوژه به لوئیس بونوئل پیشنهاد میده. و کلی از این حقه ش ذوق میکنه که باعث شده بونوئل بره تو فکر.چون این سوژه،سوژه ی یکی از فیلمای بونوئل واقعیه. ...". "نیمه شب در پاریس"بیش از هر چیز اختصاص داده شده است به تصویرسازی حسی وودی آلن از پاریس و در واقع ادای دینی ست از این فیلمساز نسبت به علایق شخصی اش در قالب سینمایی شاعرانه.قبل از وودی آلن نیز کارگردانانی چون آلبرتو کاوالکانتی (تنها ساعات)، والتر روتمان(برلین،سمفونی شهر بزرگ)،ژیگا ورتوف (مردی با دوربین فیلمبرداری) ،رنه کلر(پاریس در خواب) و ... به تصویرسازی اختصاصی شهری پرداخته اند که از این میان فیلم های "تنها ساعات" و "پاریس در خواب" همچون فیلم وودی آلن،شهر رویایی پاریس را مد نظر قرار داده اند.هر چند هر سه فیلم با نگاهی شاعرانه و ضرباهنگی آرام راوی شهر پاریس از نگاهی خیابانی هستند،اما نکته ای که می تواند خیابانهای" نیمه شب در پاریس" را با دو تای دیگر متمایز کند، دوری جستن فضا و معماری تزریق شده وودی آلن از هرگونه دنیای رو به پیشرفت آینده است! این در حالی است که در دو فیلم دیگر، پاریس به عنوان نمادی از صنعت و پیشرفت نشان داده میشود.شخصیت"گیل" وودی آلن که در دهه ما زندگی می کند، عاشق پاریس 1920 است.موسیقی ها و معماری های آن دوران را دوست دارد و ترجیح میدهد به جای اینکه با انسانهای هم عصر خودش برود موزه،با شخصیتهای پاریس 1920 دیوانه بازی داشته باشد. در پایان فیلم هم شاهد هستیم که از نامزدش جدا شده و به همراه دختری که او هم عاشق پاریس است قدم می زند. از سوی دیگر کاوالانتی در "تنها ساعات" خواسته است یک تصویر واقعی از پاریس را به مخاطب عرضه کند. در حالی که "نیمه شب در پاریس" سعی دارد عیب و زشتی های این شهر را از دید مخاطب قایم کرده و فقط زیبایی هایش را عرضه کند. این فیلم میتواند یک تبلیغ خیلی خوب از پاریس باشد!چرا که مخاطب در همان شروع فیلم عاشق پاریس میشود و دلش می خواهد حداقل برای ساعتی قبل از مرگش در خیابانهای "ون گوگی" این شهر قدم بزند.

 Midnight in Paris Costume Designer

مسئله ای که از "نیمه شب در پاریس" و فیلم های موفق این سالها ،چون فیلم "آرتیست" و "هوگو" و ... به نظر می آید،پیدایش میل به نهایت "سادگی" و دوری از پیچ در پیچی در ساخت است. این چیزی است که حداقل در ادبیات خودمان به خوبی شاهدش بوده ایم چرا که بعد از دهه هایی که نویسندگان و شاعران سعی در ایجاد مفهوم با استفاده از زبانی پیچیده بودند،به این نتیجه رسیدند که با زبانی ساده، حرف بزنند.در سینما نیز بعد از 117 سال رواج سبکهای مختلف،اینگونه به نظر می آید که باز هنرمندان، در حال بازگشت به همان چیزی هستند که من میتوانم آن را "سادگی"بنامم.طوری که پس از گذشت این همه سال از ورود صدا و همه بحثها و مخالفتها و موافقتهای با آن،و ورود رنگ و دیگر امکانات،فیلمی اسکار را می برد که سیاه و سفید و صامت ساخته شده است و یادآور خاطره های آن دوران است.یا مثلاً اسکورسیزی با وجد و نشاط از حقه های ژرژ ملی یس حرف میزند. واقعیت ملموس تر این اتفاق را وقتی می فهمیم که مقایسه ای بین سبک های طی شده از زمان اختراع سینما به دست برادران لومیر، تا کنون داشته باشیم.سبکهای اکسپرسیونیسم و سمبولیسم و سوررئالیسم و حتا نئورئالیسم که همگی تحت تاثیر عواملی چون جنگ یا اقتصاد و شرایط خاص دوران خود به وجود آمدند،سعی در آشفته سازی اثر خود بودند و برای این کار از صحنه سازیهای پیچیده یا زبان نمادین و شخصیت های غیرطبیعی بهره می جستند.به طور مثال ما در سینمای اکسپرسیونیسم با انسانهایی روان پریش و صحنه پردازی هایی کابوس وار مواجهیم که با فضای حاکم بر عصر خود مطابقت دارند.کراکئر در یکی از کتابهایش می گوید "سینمای اکسپرسونیستی پیشگوی وقایع سالهای بعد است".در واقع هنرمندان هر عصر به خوبی می توانند حقیقت دوره ی بعد از خود را با خیال پردازی هایی که زیاد دور از دسترس نیست،ترسیم کنند. وودی آلن،این کارگردان رویایی هم در فیلم "نیمه شب در پاریس"با نماد قرار دادن شخصیت "گیل" تصویرساز انسانهایی است که در آینده ای نزدیک تصمیم خواهند گرفت به غار ذهن خود پناه ببرند و روی دیوارهایش به سبک انسانهای اولیه نقاشی کنند.قدم بزنند،موسیقی گوش بدهند،عاشق شوند و دور از همه اختراعات،"ساده" زندگی کنند!

آبان 91/لیلا نوروزی

   + لیلا نوروزی - ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٤ دی ۱۳٩۱

ما دهه هفتادی های ندید بدید!

حالا هی بگویید این دهه هفتادی ها فقط بلدند جیغ و داد راه بیندازند و بزنند و بپاشند و بشکنند و عید که میشود هی اجیل بخورند و جلو مهمان آبروریزی کنند. همه،کارشان را ول کرده اند و چسبیده اند به ما. یکی نیست به این دهه هشتادی ها و نودی ها زین پس به دهه ی دهی ها گیر بدهد. چپ میروی می گویند دارد از خودش دری و وری اختراع می کند. راست میروی ابرو بالا می اندازند که زمان ما نبودی ای و ندیده ای و خوشی زده روی کلاج دلت. نمیدانم تقصیر ما هفتادی ها چیست که وقتی پا روی کره ی شنگول زمین گذاشتیم،شاه ترسیده و فرار کرده بود و در نتیجه نتوانستیم تجربیات آن دوران را کسب کنیم. نمیدانم تقصیرمان چیست که جنگ ندیدیم و سرباز عراقی ندیدیم و تانک ندیدیم و تنها ،هواپیماهای بمب افکن آسمان خوابمان را قرق کرده بودند و هی بمب میریختند روی سرمان و ما "جان سخت" بودیم و همیشه جان سالم به در می بردیم. هرچه فکر می کنم نمیفهمم چرا سخت گیری های شدید توی مدرسه فقط مخصوص دهه چهلی ها و پنجاهی هاست و ما از همه اینها که می توانست سختی روزگار را به کاممان بچشاند و خوشی نزند دنده چهار دلمان،بی نصیب مانده ایم. اصلاً حالی ام نمیشود که چرا باید محمود دولت آبادی آنهمه شخصیت متفاوت و رنج دیده و سالخورده دیده باشد و همه این تجربه ها را بنویسد و آنقدر تجربه داشته باشد که هر چه بنویسد تمام نشود،و من،منه دهه هفتادی نشسته باشم پشت اینترنت و آدم ها را توی فیس بوک و چت بشناسم و یا در میهمانی های شیک و پیک! واقعن چرا داریوش مهرجویی گاو را وقتی که هنوز بیست سالی به دنیا آمدن من مانده بود ساخت،چرا سینما وقتی من به دنیا نیامده بودم  وارد ایران شد. چرا آن روزها که هیچ اثری از من نبود،بابام تا گم میشد توی سینما پیداش میکردند ولی من حالا باید دور از چشم او بروم سینما.دهه هفتادی ها اینترنت دارند،دهه هفتادی ها تلفن همراه دارند،دهه هفتادی ها ماهواره دارند،ماشین زیر پایشان است،میروند کلاس موسیقی.زبان انگلیسی بلدند، عکاس اند، همه شان دانشگاه دیده اند، آن ور دنیا دوست و آشنا دارند، وقتی دلشان میگیرد با دوستهاشان میروند کافی شاپ! همه اینها درست، ولی به قول مامان،اعصاب ندارند. می زنند و می شکنند. تقصیر دهه هفتادی ها نیست که تجربیات سخت و رنج ها و خوشی های گذشته را ندیده اند و حالا هی توی خیال می بافند و می سازند و دنیا را می ریزند به هم.نه گذشته ای دیده ایم. نه آینده ای. نه می توانیم به آنور تکیه بدیم. نه این ور. می ترسیم و می لرزیم و مجبوریم به دنیای ذهن خودمان پناه ببریم!قصه های مادربزرگ دلگرممان می کند و وب کم تمام بندهای نامرئی "مثل بچه آدم زندگی کردن" را پاره می کند. ما دهه هفتادی ها ندید بدیدِ سنت و مدرنیته ایم!خوشی نشسته تو داشبورد دل ما دهه هفتادی ها. ما دهه هفتادی ها... . با همه این ها، در اخرین روزهای سال نود چه قدر دلمان خوش است! گردن برافراشته و جرج کلونی وار ایستاده و با کفش های گانگستری مان می نویسیم:" ما جدایی نادر از سیمین را با چشم های خود دیدیم... والله".

اسفند 90 /لیلا نوروزی/چاپ شده در مجله سارای

   + لیلا نوروزی - ۳:۳۱ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٤ دی ۱۳٩۱

What away to go

فیلم چه زندگی پرجنجالی 1964

کارگردان: J. Lee Thompson

بازیگران:شرلی مک لین،پل نیومن،دین مارتین

آره!خودشه!من هنوز فیلمای کلاسیک رو ترجیح میدم.مگه رسالت فیلم میتونه چیزی جز لذت و سرگرمی و خیال باشه؟پس وقتی یه فیلم کلاسیک همه جوانب سینما رو به شکلی جذاب نشون میده،یعنی وقتی عنصر خیال، در این فیلم تونسته باعث خنده ای تازه مکشوف،حتا برای منه مخاطب سال 2012 بشه،پس سینما یعنی همین!

چهار دیالوگ مهم در طول فیلم از روایت شخصیت اصلی:

لوئیزا در ازدواج اولش: -

تا یه مدت زندگی منو ادگار رویایی بود.هفته ای چند ساعت میرفت مغازه.ولی بقیه وقتمون مال خودمون بود.حالا که دوباره مرورش می کنم بنظرم میاد زندگی مشترکمون شبیه یه فیلم صامت قشنگ بود.

لوئیزا در دومین ازدواجش:

- تا یه مدت زندگی من و لری بی نظیر بود.حالا که دوباره مرورش می کنم بنظرم میاد زندگی مشترکمون شبیه یکی از اون فیلمای رمانتیک فرانسوی بود.

لوئیزا در سومین ازدواجش:

- حالا که دوباره مرورش می کنم میبینم زندگی مشترکمون شبیه یکی از اون فیلمای پر خرج هالیوود بود که موضوع اصلیش عشق و لباس بعدی زن داستانه

لوئیزا در چهارمین ازدواجش:

- حالا که دوباره مرورش می کنم به نظر میاد زندگی مشترکمون شبیه یکی از قسمتهای رقص و آواز توی فیلم های موزیکال هالیوود بود.

   + لیلا نوروزی - ٧:٥۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۳٠ آبان ۱۳٩۱

نامه ای به برادران لومیر!

لیلا نوروزی

 

لوئیس بونوئل:((اگر به من بگویند بیست سال بیشتر زنده نیستم و از من بپرسند که در این مدت چگونه زندگی خواهی کرد؟ پاسخ میدهم :" دو ساعت در روز برای فعالیت و 22ساعت برای رویاهایی که دائماً آنها را مرور می کنم"))

سلام لویی عزیز. سلام آگوست جان.

هنوز هم ته دلم می سوزد لومیرها. مطمئناً وقتی در سال 1895 دست به اختراع زدید توی تخیلتان هم نمی گنجید که صد و خورده ای سال بعد یکی مثل من از شهری که اردبیل نام خواهد گرفت برایتان نامه ای بنویسد و گله کند که مگر کار و بار نداشتید دست به اختراع سینما زدید؟ مگر قحطی اختراع بود آخر؟ چه قدر ذوق می کردید وقتی هنگام نمایش فیلمتان مردم تو سالن از ترس اینکه قطار بیاید و آنها را له کند، زیر صندلی هاشان قایم می شدند. تو دلتان قند آب میشد که چه معجزه ای انجام داده اید. ولی دل من می سوزد. نه به حال آن تماشاگران بدبخت که شما را جادوگر می دانستند و فیلمتان را سحر و جادو.

  ادامه مطلب  
   + لیلا نوروزی - ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٥ مهر ۱۳٩۱

تولد در اتاق تنهایی به وقت یازده مهر!

امشب تولدمه.همون طور که تو عکس میبینید کلی مهمون دارم.یه تعداد دیگه از مهمونا نتونستن بیان و اس ام اس دادن و معذرت خواستن.مثل جان وین و نیکول کیدمن و بوکوفسکی و مخصوصن جرج کلونی عزیز دلم.الان که من اینا رو مینویسم شهرام شبپره (!)صدام میزنه که رفیق بیا با من بخون.میگم وایستا الان میام.شهرام میخونه و برو بچ می رقصن.رقص نور هم داریم:سبز قرمز آبی!یک کیکه گنده سفارش  دادیم و گفتیم همه دیوارا رو از دنیا بردارن که ما راحت بتونیم جیغ و داد راه بندازیم.به پیشنهاد گابریل مارکز محافظه کارا رو بستیم به درخت تو حیاط تا زیر برف و بارون و آفتاب ریشه کن بشن.بعد من به خودم کتاب سال های سگی رو هدیه دادم.میدونم چه قدر کتاب خوبیه.جاگوار رو خیلی دوست دارم.تصمیم دارم امشب ببوسمش.تا یه ساعت دیگه هدیه بعدیم رو میخام رو کنم.فعلن به کسی نگین که هدیه بعدیم فیلم نیکه شب در پاریسه.اووووووووووووف،خدا.شاهکاره.امشب میخاهیم همگی با برو بچ بریم پاریس دهه بیست و همینگوی رو ببینم و بنوشیم و خوش بگذرونیم."خوشگلو با کلاسه...بچه لاس وگاسه"...  .هدیه بعدی داستانم هست"تپه کندوان".که بالاخره پایان یافت این قصه ی غمگین...اما هدیه اخرم این شعره که تقدیمش می کنم به خودم و چشم های ایفل دار گیل:

 

ساعت به وقت چشم های تو بود

که گلوله رسید:

"آخرین خیال ات را بباف رفیق!"

فکر کردیم "باید در "1920 پاریس"به دنیا می آمدیم.

اتومبیلی در شبهای خیالمان سایه انداخت

ما سوار شدیم و برای کلاهِ گلوله هفت تیر کشیدیم

گلوله به تنت پناه برده بود

مست عطر سوراخی بودیم که تو صدایش میزدی آزادی...

حالا به "1920 پاریس"آمده ایم.

همه چیز خوب است

آنقدر خوب که تا نیمه شب دنبال تو بگردیم

آنقدر بگردیم

که نباشی

آنقدر نباشی

که اتومبیلی سایه بیندازد

آنقدر سایه بیندازد

که گلوله را رفیق صدا بزنیم!

 

آپلود عکس , آپلود رایگان عکس , آپلود تصویر , آپلود فایل , آپلود سنتر ,آپلود عکس برای وبلاگ , فضای  رایگان برای آپلود عکس , آپلود عکس با لینک مستقیم , آپلود عکس رایگان, free image upload center , آپلود رایگان فیلم , آپلود عکس برای بلاگفا

   + لیلا نوروزی - ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩۱

طبیعت در کادر به سبک تکراریسم!

یکی از پلهای شهرمان که کار ساخت و سازش سه سال طول کشید،داشت آماده میشد.در این سه سال هر فردی از کنار پل رد میشد،دیالوگ و مونولوگی در رابطه با مشکلی که در رفت و آمد به وجود آمده بود، می گفت.همه هم ناراضی بودند و دیگر تحملشان تمام...!که شهرداری قول داد کاری را که در عرض سه سال تمام نشده بود در یک ماه تحویل دهد. ساخت و ساز خیلی خوب پیش می رفت.فقط آسفالت مانده بود و قسمتی از نرده های کنار پل...

یک صبح بهاری که آفتاب در قسمتی از آسمان عشوه داشت،اهالی از خواب بیدار شده و دیدند یک نفر با لباسهای رنگ خورده، دارد طرحی روی دیواره پل می کشد... . بیاییم کمی تصویرسازی خیالی داشته باشیم و از زاویه بالا به مردمی نگاه کنیم که سه سال منتظر بوده اند و حالا:همه دست به کمر،مثل ارتش آماده باشی که زیر تیغ آفتاب آخرین نبردشان(دیالوگشان) را برای پیروزی انجام خواهند داد،در انتظارند تا ببینند نقشی که خلق میشود چیست که برای شهرداری مهمتر از آسفالت و نرده هاست.و ... . نقش، طرح گلدان و گل در آمد و خون همه به جوش...!حالا آن دیالوگهای سه ساله تندتر شده بود:" شهرداری بیکاره." فحش می دادند.یکی هم با عصبانیت دستش را دراز کرد سمت نقاش و داد زد:"اول کارتو تموم می کردی بعد می آوردی کله باباتو می کشیدی"!...

امسال نمایشگاهی از آثار نقاشی هنرمند گرانقدر شهرمان ،آقای ودود موذن، در نگارخانه ختایی برگزار شد.شنیدن این خبر برای اهالی هنر و طرفداران این هنرمند بسیار مسرّت بخش بود.چرا که این هنرمندِ مردمی، با صدا و مجسمه ها و نقاشی هایش از پیش در دل مردم،بخصوص از نوع عام،جایگاه ویژه ای دارد. وقتی صحبت از مخاطب عام به میان می آید،یعنی آنهایی که در زمینه هنری(به طور مثال نقاشی) فعالیت و مطالعه ندارند و دغدغه شان بیشتر مسائل مادی انسان است تا روح و معنویت،چیزی که باعث ایجاد ارتباط بین هنرمند و این طیف از افراد می شود،زبانی است که در اثر وجود دارد.به قطع مخاطب یکی از مهمترین عوامل خلق اثر هنری ست و هنرمند سعی می کند به وسیله کلمه و قلم و رنگ و نت و تصویر،اندیشه ای را که  در خود پرورانده و به آن ایمان یافته به نمایش بگذارد.پس،تفکری که یکبار به نمایش در آمده،چه ضرورتی دارد دوباره تکرار شود و هنرمند در جا زدن خود را به نمایش عموم بگذارد؟ مگر هنر برای تعالی نیست؟ اگر هنرمند یک جامعه درجا بزند،سلیقه و زیبایی شناسی افراد آن جامعه نیز درجا خواهد زد.پس وقتی شهرداری در  کنار پرداختن به مشکلات رفت و آمد،به زیبا ساختن محیط برای آرامش اهالی نیز فکر می کند،نباید انتظار داشت افراد از این مساله استقبال کنند،چه رسد به اینکه طرحی را که بر دیواره پل کشیده شده،از نظر زیبایی شناسی بپسندند.

یکی از وظیفه های ودود موذن"ها" بودن،بالا بردن سلیقه جامعه است.مردم نمی توانند حرف های هنرمندی را که نمی شناسند و دوستش ندارند، باور کنند تا بعد هم بتوانند با اثرش ارتباط برقرار نمایند. ولی در مورد ودود موذن"ها" این قضیه فرق دارد.مخاطب نباید از کنار اثر هنری به راحتی رد شود.هنر باید او را به اندیشه وا دارد. نه اینکه بایستد و طبیعت را در یک کادر مستطیل شکل تماشا کند و به توانایی خالق اثر در کپی کردن ماهرانه درخت و رود و سنگ "به به" گفته و بعد با این هنرمند یک عکس یادگاری بگیرد و تمام!... این وسط مقصر مخاطبی نیست که وقتی از جلوی در نمایشگاه رد می شد،با تجمع جمعیتی روبرو گشته که همه مشتاق تماشای آثار هنرمند محبوبشان هستند، و این مخاطب گرامی نیز که قبلاً اسم یکی از ودود موذن"ها" به گوشش خورده بوده،جذب نمایشگاه شده و با دیدن این کادرها و تحسین ها،تنها اسم ودود موذن"ها" برایش می ماند و خیال طبیعت در کادر!

کسی با "طبیعت در کادر" مخالفتی ندارد.ولی تکرار گل و بلبل نه تنهای برای خود هنرمند،بلکه برای هیچ جامعه ای مفید نبوده است.اگر پیکاسو بوم و قلم و رنگش را برمیداشت و می نشست توی چمنزار و هی نقش سنبل می کشید، فرصت نمی کرد گورنیکایی را خلق کند که توانسته به تمامی انسانها در هر نقطه ای از جهان، و در هر بُعد زمانی حس انزجار از جنگ بدهد. "چیزی که کشف می شود در جنگ یک نقاشی"!... هنرمند ذهنی سیال دارد و نسبت به اوضاعی که تغییر می کند واکنش نشان می دهد.شکوه دوره ی رنسانس در همان قرن شانزدهم تمام شد. شاهکارهای آن دوران را داوینچی و میکل آنژ و رافائل خلق کردند و رفت که رفت. بعد هم که جناب ژوزف نیسفور نی ئپس، ترکیب دو کلمه ای که انگار هنوز برای ما سحر و جادو تلقی میشود و به وجودش شک داریم،یعنی "دوربین عکاسی" را اختراع کرد. تا حتی اگر طریقه کادربندی درست را هم بلد نباشیم،هر وقت دلمان خواست دوربین را برداریم و برویم از "شمع +گل+پروانه" عکس بگیریم و اگر هم خیلی بیشتر دلمان خواست با فوتوشاپ به نقاشی شبیه اش کنیم!با تمام علاقه ای که به آرامش موجود در نقاشی طبیعت( به سبک "رئالیسم اردبیلی!" )داریم،باید قبول کرد تکرار خلق شده ها خاطر همه را هم مکدر نکند، تابلوی ایستی است برای هنر! و نکته ی سیاه ترش تکرار یک نقاشی در بیشتر از یک نمایشگاه است.حالا اینکه دست های پشت بوم سِیر زیبایی را از چه زاویه ای می بینند،به رنگهای پالت خودشان...

چاپ شده در مجله سارای

   + لیلا نوروزی - ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٩ مهر ۱۳٩۱

نارنجی پوش

 

کارگردان:داریوش مهرجویی

هیچ بازیگر دیگری نمیتوانست مانند حامد بهداد نقش عکاس-سوپور را اینگونه ایفا کند!با این نظر در ابتدا باید از بازی گیری داریوش مهرجویی قدردانی کرد که همیشه در این امر موفق بوده و بازیگر انتخاب شده را،آنگونه که نقش نیاز دارد،به بازی می گیرد!قصه،قصه ی عکاسی است که که با خواندن یک کتاب روانشناسی در رابطه با انرژی مثبت "نظم"،از این رو به آن رو میشود،یکهو!این عوض شدن یکباره ای را مهرجویی با یک تصویرسازی تکراری نشان داده است که در خانه شخص متحول شده بی نظمی از در و دیوار می باریده و حالا همه چیزهایی اضافی را میریزد دور.البته ناگفته نماند لابه لای این زاویه دید تکراری،کارگردان به خوبی توانسته است "من"واقعی هر شخص را نشان دهد.مثلاً در سکانسی که پدر و پسر در حال دور ریختن وسایل اضافی هستند،پسر به پدر می گوید این یادگار فلانی ست و پدر همه شان را میریزد دور.در حالی که اگر قبل از خواند کتاب این اتفاق می افتاد،امکان داشت آن وسیله نگه داشته شود(همه ما میل به نگه داشتن یادگاری ها داریم.حتی اگر یادآور خاطرات تلخ باشند!)این عکاس کم کم نسبت به محیط اطرافش نیز حساس میشود و از سوی دیگر شیفته ی نظم و پاکیزگی.طوری که صدای جارو زدن خیابان دلنشین تر صدای جهان میشود!و به این ترتیب تبدیل میشود به یک عکاس سوپور و .... .

 

  ادامه مطلب  
   + لیلا نوروزی - ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٩ شهریور ۱۳٩۱

صدایش...

کی فکرشو می کرد ، علی سنتوری ، که از اون خانی آباد تا همین شمرون کوفتی همه عاشقش بودن به این روز بیوفته؟ مجوز همه ی کنسرتاشو لغو کردن کاستشو نذاشتن بده بیرون، واسه چندرغاز پول مجبور شد بره خونه هر ننه قمری بزنه برا اجاره خونه ، این ، اون که چی؟ یکی پول نداشت ، یکی خواست بش حال بده یکی تریاک داد ، یکی عرق داد ، کشید ،خورد...

(گلشیفته فراهانی در فیلم علی سنتوری)

   + لیلا نوروزی - ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩۱