بابای منی،بابابزرگ!

 

فیلم 25سنت(two bits)/کارگردان:جیمز فولی/1995

-شکمت نیاز داره اما قلبت میخاد!

(آل پاچینو )

یکی دیگر از فیلم هایی که عشق به سینما را در خود جای داده است.آن هم از طریق پسربچه ی فقیری که جامعه اش در رکود اقتصادی قرار دارد و او برای دیدن فیلم باید دست به کارهای نه چندان عقلانی بزند تا پول به دست بیاورد.اما یک راه دیگر هم برای به دست آوردن پول بلیط وجود دارد.یک راه خیلی دور،خیلی نزدیک:مردن پدربزرگی که 25سنتی که همیشه در دست دارد را برایش به ارث خاهد گذاشت!یعنی آل پاچینو(مگه اینکه از رو نعشش رد شی!).و پدربزرگ هر روز به نوه اش این نوید را میدهد که ان روز خواهد مرد.حالا نوه هم لذت تماشای فیلم قرارش را برده.هم نمیخواهد پدربزرگش بمیرد.چون این بی وجدانی ست که آرزو کند پدربزرگ بمیرد و او بد سینما.یعنی ته دلش از چیزی که هست شرمنده است.اما 25 سنت فقط همین نیست!چیزهای دیگر هم هست که به کسی که فیلم را ندیده و نمیخواهد ببیند ربطی ندارد!

 

فیلم بیتل جویس( beetlejuice)/کارگردان تیم برتون/1988

- ماروحیم، ولی چرا تو میتونی ما رو می بینی و بقیه نمی تونن؟

-  تو اون دفترچه مردگان خوندم  آدمای زنده چیزای عجیب و غریب رو نادیده می گیرن. من خودم عجیب و غریبم!...

یک فیلم دیگر در سبک تیم برتون گرامی.دنیای تصاویر ذهنی.البت تیم جان نمکش را در این فیلم زیادتر هم کرده و یک پای درست و حسابی و واقعی به دنیای سوررئال(فراواقعی)گذاشته است.طوری که وقتی صاحبان اصلی خانه پا از درشان بیرون می گذارند،پرت میشوند در افکار و اندیشه هایی در حد سالوادور دالی.شخصیت های چندش آور و دوس داشتنی در این فیلم آنقدر زیادند که زیادند!تنها جای یار همیشگی کارگردان خالی است(یعنی جانی دپ)تا فلفل دست های قیچی وارش را به عنوان جادورگرسرزمین مرده ها هم بچشیم!هر چند که جایش را خوب پر کرده اند.



   + لیلا نوروزی - ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩۱

گربه روی شیروانی داغ

 

 نوشتنِ چند خط در مورد "گربه روی شیروانی داغ" را بخاطر دو بازیگر تقریبن مورد علاقه ام انتخاب کردم:پل نیومن در نقش بریک و الیزابت تیلور با ایفای نقش مگی گربه. مگی و بریک زن و شوهری هستند که به همراه برادر بریک و زن او، در انتظار مردن پدربزرگشان که مزرعه دار بزرگی هست،می باشند.در این میان نقش برادر و زن ،بیشتر در حول مادیات می چرخد. پدربزرگ  مگی را دوست دارد.مگی عاشق شوهرش است و شوهرش از او متنفر است. (که در دو سوم پایانی فیلم دلیل تنفرش لو میرود). فیلم یک داستان خانوادگی را روایت می کند که اقتباس ریچارد بروکس است از اثر تنسی ویلیامز.

از "تیرانداز چپ دست" بعید بنظر میرسد چنین نقشی را ایفا کرده باشد. یک مرد خانواده!بریک فوتبالیست شکست خورده ای است که دوست صمیمی خودش را بخاطر زنش از دست داده است.  پل نیومن در نقش بریک کاری جز دوست نداشتن همسرش انجام نمیدهد. البته مشروب هم میخورد. ولی هر اندازه هم که مشروب می خواز قیافه نمی افتد!

در مقابل این الیزابت تیلور است که خودی نشان داده است.او در ظاهر زن خیانتکاری به نظر میرسد. اما در طول فیلم هم شاهدیم که برای بریک زندگی می کند! مادربزرگ آینده اوستو مگی سعی دارد از این آینده فرار کند. پدربزرگ دیگر مادربزرگ را دوست ندارد. مادربزرگ همیشه سعی دراد با ابراز عشق اش به او،محبت او را دوباره جلب کند.اما تنها از جانب او تحقیر می بیند.

 مگی: می‌دونی من چه احساسی دارم؟ همیشه حس می‌کنم مث یه گربه روی یه شیروونی داغ هستم.

بریک: پس از روی شیروونی بپر پایین، مگی! گربه‌ها از روی شیروونی می‌پرن پایین و  صدمه‌ای نمی‌بینن. این کارو بکن. بپر!

مگی: بپرم کجا؟ به چه امیدی؟

بریک: یه عاشق گیر بیار.

مگی: مستحق این کار نیستم. جز تو هیچ مردی رو نمی‌بینم، حتی با چشم‌های بسته فقط تو را می‌بینم..

 

همه این افراد بعلاوه پنج بچه ی برادر بریک،در روز تولد 65 سالگی پدربزرگ(که سرطان دارد و  قرار است بمیرد) دور هم جمع شده اند. کشمکش ها همه شان سر جای خود رخ میدهند و  در پایان بریک سر عقل آمده و مگی را دوست میدارد!

 

 

   + لیلا نوروزی - ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩۱

انشاء

 

موضوع:تعطیلات نوروز خود را چگونه گذراندید؟

 

به  نام خدا

ما امسال تعطیلات نوروز خود را خیلی خوش گذراندیم.بعد از اینکه به زور پیک نوروزی خودمان را از دانشگاه گرفتیم،جیم شده، رفتیم پایتخت.از آنجا که ما دختر خیلی منظمی هستیم و ندید بدید هر چه ضد شورشی های خوفناکی که تو کوچه بازار  تهران پلاس اند،ترقه بازی نکردیم و از روی آتش هم نپریدیم تا بختمان همچنان کور بماند و گره های ناگشودنی اش هر روز بیشتر شود.

ما تعطیلات عید را خوش تر از اینها هم گذراندیم. همین که توپ سال نو ترکید،میهمانان با ونگ ونگ کودکان و نوزادانشان به خانه ما حمله کردند.از آنجا هم که مادرمان گفت میهمان با خودش برکت به خانه می آورد و توی این رکود اقتصادی برکت طلاست، حتی نتوانستیم به اندازه سر سوزن سوراخ شیشه شیرِ کودکی را گشادتر نماییم تا کودک خفه شود. لال ماندیم و در قلک عیدی های خودمان خفه شدیم.و بعد بدون جنگ و خونریزی خانه و زندگی و سفره هفت هشت سینمان را تصرف کردند...

 

  ادامه مطلب  
   + لیلا نوروزی - ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٢ فروردین ۱۳٩۱

همه تنهات میذارن،جرج

 

تنهایی روی پیشانی ات،

نستعلیق هم که باشد

کسی نخاهد خاند...

بنشین پشت پیشخان

و "دوستت دارم" ها را

هی در استکان لب پرت هم بزن

بی قند

بی قاشقی که حالت را بفهمد...

(ل.ن)

 

 

 

هوگو و آرتیست:پناه بر کلاسیک !

  

در روزگاری که آخرین پیشرفتهای بشری فضای فیلم ها را گرفته و شخصیتها بوسیله این تکنولوژی ها سر هم کلاه می گذارند و دزدی می کنند و از زندان در می روند و عاشق می شوند، دو فیلم هوگو و آرتیست تصمیم می گیرند که بر خلاف جهت آب حرکت کرده و به سینمای اولیه بازگردند. در هر دو فیلم خود"سینما" جزئی از داستان است. و در نهایت هر فیلم برنده پنج جایزه اسکار میشود.

"آرتیست"، راوی دنیای ستاره ایست که در شاخ سینما دارد برای خودش خوش می گذراند. جرج ولنتین بازیگر دوران سینمای صامت،از آن تیپ ستاره هایی است که به خودش ناز می کند،از زندگی شخصی با همسرش چندان راضی نیست، با سگش صمیمی است و دل از طرفدارهای دخترش برده است. او باعث میشود یکی از این دخترها بعدها به بازیگر معروفی تبدیل شود. ورود صدا به سینما جرج ولنتین را خانه نشین می کند.( در همان دهه بیست هم که دنیا هنوز غرق در شگفتی تصویر بود و وجود صدا در سینما هنوز به تخیلی کسی وارد نشده بود،همین اتفاقها برای بازیگران واقعی نیز افتاد. خیلی ها با آمدن صدا به سینما مخالفت داشتند.اما این تکنولوژی به راه خود ادامه داد. بعضی ها با این مساله کنار امدند و اندکی نیز که مخاطب علاقه ای به صدای آنها نداشت از دور خارج شدند.) جرج ولنیتن با از دست دادن جایگاهش، دوستانش را نیز از دست میدهد. او وسایل خانه اش را به حراج می گذارد:

-(دیالوگی که خریدار به جرج می گوید):تبریک میگم همش فروخته شد.شما الان دیگه هیچی ندارین.

اما در نهایت داستان،همان دختری که جرج باعث شده بود تا او وارد سینما شود،به دادش رسیده و دوباره او راه به صحنه باز میگرداند.

قصه ی آرتیست،قصه ی شاخ و دم داری نیست. هیچ روایتی را نمی شکند. "نو"نیست. مثل تمام فیلم ها و داستانهایی که به زندگی تیپ هایی بزرگ در جامعه می پردازند،آنها در اوج و فرود نشان میدهد. که نمونه فوق العاده آن هم "همشهری کین" اورسن ولز است. آرتیست یک فیلم موزیکال در دومین تولد سینماست. اگر تخیل سینما با فیلم هایی چون "ورود قطار به ایستگاه" در ذهن ها جان گرفت و با فیلمی چون "مطب دکتر کالیگاری" به بازی با اغراق و تخیلات فراواقعی پرداخت و بعد جان فورد با اسب به زندگی تاخته و امثال بونوئل و اسکورسیزی و کیشلوفسکی و ... این تخیل را به دوش کشیدند و در نهایت تبلیغات شد "فیلم" و فیلم شد میان برنامه،آرتیست وارد میدان شد! بابت این اتفاق خوشحالم و همیشه وقتی روند سینما را توی ذهنم دنبال می نمودم،پیش بینی می کردم که یک روز دوباره به اصل برگردیم!حالا تصور اینکه یک روز کارگردانی مثل تارانتینو هم که همیشه وقتی کسل میشوم دوست دارم از فیلم هایش ببینیم تا انرژی بگیرم،هم،همان ایده های خودش را به همین سبک بیان کند،برایم لذت بخش است. یا مثلن جانی دپ،با موسیقی حرف بزند!

شاید اینگونه توجیه کنم که حضور موسیقی در کنار تصویر، نوعی تجربه ی فردی را شامل میشود یا به قول آیزنشتاین "همزمانی حس ها".اگر برای مخاطب دهه بیست، وجود صدا بخاطر غیر قابل تصور بودن، غیرقابل قبول بود،برای من،در عصر حاضر،که دچار روزمرگی در دیالوگ شده ام، این همزمانی فرصت بیشتری میدهد تا به شنیدن درونیات خودم نه به کلام،بلکه با تصویر+موسیقی بنشینم.پرکینز می گوید‌"صدا با خود حس جدیدی از ارزش سکوت را می آورد". فی الواقع : این همه سال سینمای صدادار ارزش سینمای صامت را بالا برده است!

 و اما "هوگو":اسکورسیزی را دوست دارم و هنوز هم از تماشای هزارباره خیابانهای پایین شهر،با آن سکانسی که رابرت دنیرو جوان،روی میز بیلیارد می سازد،مکیف می شوم. اما این فیلم به قطع طعم همیشگی مارتین را ندارد! هوگو با تمام سه بعدی بودنش،با تمام پیچیدگی فضا،رنگ و لعابهایش فیلم خوبی ست. اما نمی تواند فیلم مورد علاقه طرفداران اسکورسیزی باشد. او در این فیلم تصویرساز دنیای عقربه هاییست که روال زندگی یک کودک را نشان میدهند. در قسمت دوم فیلم، شاهدیم که ژرژ ملی یس، کارگردانی که بیشتر کارش شعبده بازی بود و بواسطه اینکه کاریکاتوریست خوبی هم بود،فیلم هایش را قبل از ساختن به روی کاغذ می آورد،وارد میشود.او نیز چون قهرمان فیلم آرتیست،هنرمند دوران اولیه سینماست که از یاد رفته است و بواسطه هوگو دوباره در یادها زنده میشود. در فیلم شاهد خاطره شیرین فیلم ورود قطار به ایستگاه هستیم که تماشاگران از ترس اینکه زیر قطار بمانند از صندلی های خود بلند میشوند. ملی یس نیز که در آن مکان حصور دارد شیفته اختراع لومیرها شده و سپس دوربینی شبیه دوربین آنها میسازد و از صحنه های روزمره فیلم میگیرد. او در سال 1897 برای خودش یک استودیو سینمایی میسازد. استودیویی که میتواند برای به تصویر کشیدن دنیای خیایل او کمک بزرگی باشد. فیلم "پری دریایی" هم که در فیلم شاهد بازگو شدن خاطره هایی از آن هستیم،در همین استودیو ساخته شد. میتوان چنین نتیجه گرفت که اگر ملی یس بواسطه حقه ها شعبده بازی هایش سرآمد شد،اسکورسیزی نیز با جلوه ها و ترفندهای مخصوصش در "هوگو" توانست اسکار درو کند. اسکورسیزی در "هوگو" دست به خشونت رایج در سینمای آمریکا،که مخصوص سینمای خودش نیز هست(چون پایان خیابانهای جنوب شهر یا خشونتی که در متن راننده تاکسی دیده میشود) نمیزند. اما صحنه هایی خلق میکند که کمتر از خشونت نیست! مثل وقتی که سگ پلیس دزدهای کوچولو را دنبال می کند!

(پایان خوش فقط تو فیلماس. وگرنه همه تنهات میذارن،جرج)

   + لیلا نوروزی - ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩۱

پایان دومین دوره جایزه ادبی 7 اقلیم

 

دم عید است

خانه تکانی می کنم

صندلی های خالی

جا به جا می شوند...

 

هفته پیش اختتامیه جایزه ادبی هفت اقلیم بود. (این یعنی اینکه من مثل همیشه همه خبرها و حرفها را با تاخیر می گویم. ببخشید به نویسندگی خودتان). این اتفاق خوشایند همراه شده بود با اندوهی که از درگذشت سیمین دانشور در دل تمام کلمه دوستان جای گرفته بود. و از طرفی ده روز مانده به نوروز، بی خیال خرجی های شب عید و صف طویل یارانه ها، گوش داده بودیم به حرفهای فرخنده آقایی که از نسل دوران مادرش گفت و از نسل خودش و از نسل جدید. حالا رضا ساکی،مجری برنامه، که با لحن طنزش از اینکه نتوانسته بود خیلی ها را بخنداند، از خودش گله داشت. عمو رضا، آنهایی که نخندیدند بخاطر غرورشان نبود. برای زن زیادی جلال بود.برای پیرمرد خنزر پنزری بود که توی راه فرهنگسرا، دیده بودندش که تو چشم هاش به جای زن اثیری،... بی خیال.

در بخش رمان آتش به اختیار نوشته محمدرضا بایرامی بعنوان رمان برگزیده معرفی شد. و از رمانهای  «قارا چوبان» (مرتضی کربلایی‌لو) و «زیر آفتاب خوش‌خیال عصر» (جیران گاهان) تقدیر شد.

در بخش مجوعه داستان کوتاه نیز «خواب با چشمان باز» نوشته‌ی ندا کاووسی‌فر به عنوان برگزیده معرفی شده و از «ایستادن زیر دکل فشار قوی» نوشته‌ی داوود غفارزادگان تقدیر شد.

در پایان هم ژست گرفته و عکس دسته جمعی گرفتیم تا بگذاریم توی وبلاگمان و به قامت رعنا و چشم های سیاه و نویسنده ای خودمان ببالیم.

 

 

 (عکس از مهدی نجفی)

 

- «آتش به اختیار» و «خواب با چشمان باز» برگزیده هفت اقلیم شدند

- گزارش کوچک فرشته نوبخت از اختتامیه هفت اقلیم

-آقایی: هنوز با شخصیت‌های زن داستان‌هایم زندگی می‌کنم

 10       18

 

 27              30

 

   + لیلا نوروزی - ۱:٤٠ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩٠

سال نود با داستان شروع،با داستان تمام میشود!

 

" وَعَسَى أَن تَکْرَهُواْ شَیْئًا وَهُوَ خَیْرٌ لَّکُمْ وَعَسَى أَن تُحِبُّواْ شَیْئًا وَهُوَ شَرٌّ لَّکُمْ"

 

دور دوم جایزه ادبی هفت اقلیم این روزها شدید سرش گرم است! دوستان و نویسندگان عزیزی که برای این جایزه زحمت می کشند، قطعن بعد از اختتامیه نفس راحتی خواهئد کشید و شاید این باقیمانده زمستان را به خواب روند. خب، قدم گذاشتن در هر کاری که دولتی نباشد،کار  یقه گیری ست. آن هم تو این دوره زمونه ای که افتخارات را هم می زنند و می شکنند. مثل همین اسکار خودمان که فکر کنم چند روز دیگر اصغر و سارینا و پریسا و لیلا و پیمان و حتی حسین را هم سر به نیست کنند.والله! یا نمونه ادبی ترش همین نشر افراز و نشر چشمه. آخر سر ،تا ما بیاییم کتاب چاپ کنیم هیچ ناشری نخاهد ماند. الا و مگر سوره. والله!

خلاصه اینکه بیستم اسقند ساعت 5 تا 7 اختتامیه جایزه ادبی هفت اقلیم هست. در فرهنگسرای ارس باران. تا جایی هم که من خبر دارم برای عموم "آزاد" می باشد. با اینکه قرار بود من هم دست یاری در این جایزه داشتم باشم، ولی به خاطر مسافت و امتحان و پروژه و سرماخوردگی پی در پی و میگرن و زن همسایه و صد تا بهانه ی دیگه از دوستان شرمنده شدم.  باشد که این جور جوایز تیر آرش باشد و چشم آنهایی را که دوست ندارند فرهنگ این مملکت هی جلو برود را کور بنماید.

 

فرصتی برای فراموشی/ کامران محمدی و جایزه ادبی هفت اقلیم

نشر چشمه به کارش ادامه می دهد!

 

   + لیلا نوروزی - ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٥ اسفند ۱۳٩٠

آب زنید راه را...

 

- مامان بزرگم می گفت:"بترکه چشم حسود".پیمان خان

 

http://caffecinema.com/images/stories/EDV/313/04-_caffecinema.com_.JPG

 

اصغر آقا،اصغر آقا کجایی؟

بیا بیا که نور چشم مایی

بیا ببر یه افتخار تازه

اصغر آقا اسکار برات بسازه!

 

چشم همه دهه شصتی هایی که تو عمرشان هیچ چیز جالب و بزرگ و قابل دسترس و شگفت انگیز و برو حالشو ببر و حتی جنگ هم ، ندیده اند به جدایی نادر و سیمین است. با خستگی و بی خابی و پلک های افتان می نویسم. امیدوارم با اسکار بلندتر بروز کنم.باشد که بعد از بیست و دو سال زندگی،از ته دل خوشحال شویم.حتی اگر محض طلاق نادر و سیمین باشد.ترمه جان،بیا اسمت را بذاریم ترمه ی فداکار و تو هم محض دل ما،بچه طلاق شو.

 

 -----------------------------------------------------------------

عکس های بعد اسکار: http://parageraf22.blogfa.com/post-504.aspx

 

 

 

 

 -سخنان اصغر فرهادی بعد از گرفتن جایزه

 

   + لیلا نوروزی - ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ ; شنبه ٦ اسفند ۱۳٩٠

Paris texas

 "از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود/ زنهار ازین بیابان،وین راه بی نهایت"

 

 

"پاریس،تگزاس"محصول 1984،حکایت آوارگی انسان،از غارنشینی تا اتاق مکالمه!

کارگردان:ویم وندرس

 

فیلم با نمایی از صحرا شروع میشود.با یک کادر طلایی که دو سومش را تونالیته ی خاک پوشانده و یک سومش را تونالیته ی آبی آسمان.دوربین حرکت کرده و تروایس را نشانمان می دهد: کلاه قرمز به سر،ظرف آبی در دست،و کتی مشکی خط دار به تن.کارگردان برای اینکه شخصیت را خیلی جدا از فضا نشان ندهد او را حسابی توی گرد و خاک چلانده است!تراویس آخرین قطره های آب را نوشیده .و با میمیک خسته صورتش راه می افتد...

 

 

  ادامه مطلب  
   + لیلا نوروزی - ۱:٠٧ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٢ بهمن ۱۳٩٠

نوشتن سرنوشت من است...

جایزه ادبی هفت اقلیم هشت کاندید نهایی خود را معرفی کرد.

 

جایزه ادبی هفت اقلیم "هفت اقلیم" برای هرکس هم که اسم شیرینی نباشد برای منی که اردیبهشت 90 این جایزه رو در بخش تک داستان کوتاه بردم، خاطره ی عزیزی است از دنیایی که دوستش دارم:...دنیای داستان. مرحله دوم این جایزه اختصاص دارد به رمان و داستانهای کوتاه منتشر شده  که در هر قالب یه برگزیده نهایی خواهد  داشت. فعلن در مرحله نهایی داوری در هر بخش چهار کتاب معرفی شده اند. از این بابت هم خوشحالم که از بین این هشت کتاب،نویسنده دو کتاب همشهری ام میباشد.

  ادامه مطلب  
   + لیلا نوروزی - ٥:٤٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٥ بهمن ۱۳٩٠

جشن آشتی نادر و سیمین!

 

رهبر من آن اصغر چهل ساله است که به خودش نارنجک بست و به تنهایی تمام جشنواره ها را ترکاند! *

بدون شرح، همه مان بال در آوردیم و داریم برای خودمان پرواز می کنیم و خلاصه جشن گرفتیم!(یکی نیست به این اصغر خان بگه آخه بیکار بودی وسط امتحانا گلدن گلوب بردی؟ما صفربشیم لابد پیمان جان معادیت میخواد جواب ننه بابامونُ بده و لابدتر میخوای تندیست رو بفروشی و شهریه دانشگاه آزاد ما رو بدی و لابدترترش هم اینکه ترم بعد خودت میخوای بیای جای ما واحد پاس کنی و اون وقت ما هم بریم تکلیف اون طفلی ترمه رو مشخص کنیم که تا دیدی فیلمت خوب رفته جلو گفتی "بچه س دیگه،بذار ذهن مخاطب هرجور دوس داره تربیتش کنه". یا مثلن خواستی از فیلم "HUGO" اون رقیبت،اسکورسیزی،عقب نمونی که میگه "پایان خوش فقط تو فیلماست"**،رفتی و یه پایانی ساختی که معلوم نیست خوشه یا باید ترامادول مصرف کنه. به هر حال دمت گرم اصغرجون!

پیام سید محمد خاتمی به فرهادی

حسادت شدید کارگرادن سریال حضرت یوسف،جناب سلحشور را به اصغر خان از دست ندهید! "جایزه به جدایی نادر از سیمین مثل جایزه به بهترین دزد است!"

پ.ن:

* از آیدین ضیایی

** از دیالوگهای فیلم hugo

 

   + لیلا نوروزی - ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٧ دی ۱۳٩٠

متولد ماه مهر

 "پنج فیلم از تولیدات انجمن سینمای جوانان ایران - دفتر اردبیل آماده نمایش شد

انجمن سینمای جوانان ایران پنج فیلم کوتاه به نام‌های یک روز یک مادر، صفحه آخر، سوسوز سقا، "قلاب‌ها در پیراهنم " و آمدیم نبودید را آماده‌ی نمایش کرد!

 

 پشت صحنه فیلم  کوتاه "قلابها در پیراهنم"

  ادامه مطلب  
   + لیلا نوروزی - ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢۱ دی ۱۳٩٠

وسط سطر

 

کاری از دست کلمات ساخته نیست

زخم ها را زدند

ما در پاکتهای نامه ای که به دستمان می رسید

معدن نمک کشف کردیم!

(ل.ن)

 

1-توی دنیای واقعی تصویر و چهره هم که نباشد،صدا و بو و لمس هست که آدم را به آدم وصل کند،حتی اگر کوه به کوه نرسد. توی دنیای مجازی برعکس این اتفاق می افتد. کوه به کوه می رسد. درخت به درخت میرسد. حتی ونیز به اردبیل. ولی... آدم هیچ وقت به آدم نمیرسه تو دنیای مجازی. همه مون دیگه عادت کردیم به این دنیا. دوستش داریم. یک فضا و تریبون شخصی ساختیم و حرفاهامان را میزنیم. دوست پیدا کردیم تو این دنیا. میرویم مهمونی. اونها میان. بعضی وقتا هم این دوستا رو از دست میدیم. یا اینکه خودمون میرویم سفر. یکی از وبلاگهایی که همیشه به خاطر قلم جذاب و لینکها و خبرهایش بهش سر میزنم "وبلاگ پاراگراف است". نویسنده این وبلاگ فقط داستان نویس است با مجموعه "امروز شنبه". اهل تبریز است و ساکن پایتخت. تو اختتامیه هفت اقلیم باهاشون آشنا شدم و چون تو اون جمع احساس غریبگی می کردم با دیدن یک همزبون ذوق کرده بودم!حالا از اینکه می بینم می خواهد وبلاگ نویسی را کنار بگذارد ناراحتم. آن هم از دست همان آدم هایی که نمیشود توی دنیای مجازی به حسابشان رسید چرا که بی اسم و هویت اند. حیف است آقای انصاری،وبلاگی را که بخاطر مطالب و لینکها و خبرهایش روزی سیصد بازدید کننده دارد همین جوری ول کرد به امان خدا. من که می گویم نبودن پاراگراف یک جور خیانت و نامردی است در حق داستان. حالا خود دانی! می خواهی باش. می خواهی نباش.

2-تو شماره آبان ماه مجله سارای مطلبی برای فیلم شکلات داغ چاپ شده بود به اسم من! این مطلب رو مهدی نجفی عزیز نوشته بود. این اشتباه هم نه از طرف دوستانم تو سارای،بلکه از طرف من بود که ایمیلها رو قاطی پاتی میفرستم.به خاطر همین مساله و بخاطر اینکه خودم هم شکلات داغ رو دوست دارم (هرچند اگر کارگردانش در ادامه فعالیت فیلمسازی اش فیلم مذخرف پایان نامه را ساخته باشد) از مهدی نجفی خواستم که این مطلب رو تو وبلاگش منتشر نماید. این هم شکلات داغ و دومان!

 

  ادامه مطلب  
   + لیلا نوروزی - ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۸ دی ۱۳٩٠

صبح بخیر میترا!

 

نقد نه،یادداشتی برای نوشته هایی که دوست دارم...

رمان "بگذارید میترا بخوابد" نوشته کامران محمدی/ نشر چشمه

 

"شهرزاد شماره ایوب را گرفت، اما بلافاصله پشیمان شد و قطع کرد. بلند شد. بی هدف چند بار دور اتاقش چرخید و روبه روی آینه ایستاد. نه، او جذاب تر از میتراست. آن قدر جذابتر که ایوب حتی نباید به میترا نگاه کند، مردها را هیچ وقت نمی توان فهمید...".

شهرزاد،ایوب،میترا،هیوا،ماریا و ستاره شش شخصیت رمان "بگذارید میترا بخواند" نوشته کامران محمدی، هر کدام به نوبت راوی داستانی هستند که در آن خیانت راه ارتباطیه بین آدم هاست. میترای 42 ساله که زنی تودار است و کمتر حرف می زند و متفاوت با زنهای دیگر رفتار می کند با ایوب ارتباط دارد. ایوب، همسر ستاره، علاوه بر میترا، با شهرزاد هم در ارتباط است. ستاره زنی معمولی است. او شوهر و زندگی اش را دوست دارد و وقتی می بیند ایوب سرد رفتار می کند نگران از هم پاشیدن زندگی شان می شود. شهرزاد، جوان تر و زیباتر از میتراست. او زنی خوش گذران است و تنها چیزی که می تواند به آن بنازد زیبایی اش است. شهرزاد ایوب را دوست دارد و با هیوا،همسر ماریا هم در ارتباط است. ماریا، خواهر ایوب است. او بخاطر تصویری که از دوران کودکی اش در ذهن دارد و مربوط میشود به تجاوز عراقی ها به مادرش، در پنج سالی که با هیوا ازدواج کرده است، با همسرش ارتباط نداشته است. برای همین، و برای اثبات نظرش در رابطه با اینکه عشق نمی تواند وجود داشته باشد، و رد حرفهای هیوا که می خواهد بگوید عشق مانع خیانت میشود، هیوا را با شهرزاد آشنا می کند :"شهرزاد دست پخت ماریاست برای هیوا". هیوا عاشق ماریاست. او در مدتی که با شهرزاد است به او نزدیک نمی شود...

  ادامه مطلب  
   + لیلا نوروزی - ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٧ دی ۱۳٩٠

4من،گابریل و عشق سالهای وبا

 

  لومیرها باشند  

  چشم های سیاه و سفیدت را برایم اختراع کنند...

 

" عشق سالهای وبا "  Love in the Time of Cholera 

کارگردان:مایک نیوئل

بازیگران:خاویر باردم، جوانا متزوجورنو، بنجامین برات،

محصول 2007 آمریکا

  ادامه مطلب  
   + لیلا نوروزی - ٦:۳٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٥ آبان ۱۳٩٠

امشب که مست مستم/ دستای غم رو بستم/ از من نپرس کی هستم!

 

بعد از یک ماه زندگی تو اردوگاه اجباری،بعد از یک ماه سیبری، وبا، زندگی مشترک و غیرقابل تحمل با بتن،آجر،‌فونداسیون،بعد از یک ماه بی خوابی،خستگی،امروز تا لنگ ظهر خوابیدم. فیلم دیدم.داستان خوندم.رفتم بیرون. سرما خوردم. رفتم پاریس. گپ زدم. عکس گرفتم.چت کردم. خندیدم و احساس کردم زنده ام. بعد یک ماه.

و عکس هایی که گرفته ام در طول و عرض تاریخ! :

آستارا(موج او را با خود برد)

جویندگان

 "کافه پاریس" و رود "بالیقلی چای"

 

  ادامه مطلب  
   + لیلا نوروزی - ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ ; جمعه ٦ آبان ۱۳٩٠

11 مهر

 

یک روز عابر می شوی

و از خطوط سفید تنم

می گذری

یادت باشد

این خیابان

زمانی چراغ راهنما داشت

اتومبیل های شیک داشت

و میدانی

با هزار معرکه گیر!

                                                           (لیلا نوروزی)

 

- شعرهایی از من در اثر

- مجموعه داستان برگزیدگان هفت اقلیم با عنوان "پرنسس گلهای بابونه" منتشر میشود

- کامران محمدی: انصراف از داوری جایزه ادبی هفت اقلیم

 

 

1.در این پست در مورد چیزی نوشتن خطاست!  2. صفحه فیس بوکم را جدی نگیرید. فیس بوک را دوست ندارم. 3. کلاً اگر این روزها کمتر توی دنیای مجازی زندگی می کنم، ببخشید و بگذارید به پای اینکه این دنیا هم دیگر نمی چسبد!

 

تنها: اسم چند کتابی که این اواخر خوانده ام و دوستشان دارم و اسم چند فیلم.یک فیلم کلاسیک. یک فیلم غیر کلاسیک. یک فیلم ایرانی. یک فیلم فارسی.

 

کتابها(داستان)... در مورد این کتابها سعی خواهم کرد به طور جداگانه بنویسم:

- "روزگار سپری شده مردم سالخورده"/ نوشته محمود دولت آبادی /نشر چشمه

- "از چهارده سالگی می ترسم"/ نوشته حسن محمودی/ نشر چشمه

- "کلاغ"/ نوشته فرشته نوبخت / نشر چشمه

- "بگذارید میترا بخوابد"/ نوشته کامران محمدی/ نشر چشمه

- "امروز شنبه"/ نوشته یوسف انصاری/ نشر افراز

- "قارا چوبان"/ نوشته مرتضی کربلایی لو/ نشر افراز

- "کتاب آذر"/ نوشته عی خدایی/ نشر چشمه

- "پرتره مرد ناتمام"/ نوشته امیرحسین یزدان بد/ نشر چشمه

- "کاش به کوچه نمی رسیدم"/ نوشته محمدهاشم اکبریانی/ نشر چشمه

 

فیلم:

کلاسیک :"بزن بریم هالیوود"( با دیدن این فیلم فهمیدم سینمای قبل از انقلاب سوژه و پرداخت خود را از کجا می آورد. بخصوص در جا دادن صحنه های تو دل بروی شاعرانه و کمدی از زن های نیمه لخت که در این فیلم جزئی از صحنه های موزیکال به حساب می آید.هر چند داستانی عامه پسند دارد ولی حضور عناصری که در سینمای عصر جدید باب روز شده (به طور مثال سینمای تارانتینو) جالب است!

غیر کلاسیک:" جاسوس بازی"/ با بازی رابرد ردفورد و براد پیت( این دو ستاره در کنار هم جاسوس بازی در می آورند در حد لیلا نوروزی! رابرت آنقدر ریئس/جاسوس خوبی است که تو سنگ کوب می کنی. در مقابل شخصیت براد پیت توسط رابرت روایت میشود. پس با واسطه با دستیار جاسوس ارتباط برقرار می کنیم. براد پیت همچنان نقش قهرمان را ایفا می کند!)

فیلم ایرانی:" شکلات داغ"/ ساخته حامد کلاهداری ( شکلات داغ را بخاطر فیلم نامه اش دوست دارم. و البته تعدد بازیگرهای نامدار سینما چون نیکی کریمی، عرب نیا، داریوش ارجمند، حامد کمیلی و ... در فیلمی که اولین ساخته کارگردانی جوان است.  و البته سوژه ای که پرداخت شده است. اما مسئله شخصی تر برمی گردد به شخصیت دختری که نیکی کریمی ایفا می کند. یک غریبه که همه به او دل می بندند و آخر سر می گذارد و می رود!)

فیلم فارسی:"‌اول هیکل"/ ساخته سیامک یاسمی/ نوشته احمد شاملو (از تیپ فیلم های کلاه مخملیانه است و مسلماً بارزترین ویژگی اش در فیلمنامه است. از نمونه هایی که در این ژانر دیده ام تنها می توانم فیلم "زن" و "کاکو" را با اول هیکل مقایسه کنم. اما باز هم تاکید دارم اول هیکل در فیلم نامه قوی تر است. البت بازی ملک مطیعی هم قابل توجه تر است. چرا که در یک نقش متفاوت با گریم متفاوت و بازی متفاوت ظاهر شده است)

 

   + لیلا نوروزی - ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۱ مهر ۱۳٩٠

بی وفا

چند لینک:

- چهار شعر از من در پیاده رو

- آخرین شعرهایم در اتاقی به شکل L

- آموزش دولت آبادی بودن/کامران محمدی

- آیا بَیَل واقعی وجود دارد؟

- گفتگو با تبسم غبیشی نویسنده مجموعه داستان توپ بازی

 

کارگردان: آدرین لین

بازیگران:دیان لین، ریچارد گر،الیور مارتینز

 

 

 

  ادامه مطلب  
   + لیلا نوروزی - ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٠

ساخت كد


جدیدترین قالبهای بلاگفا


جدیدترین کدهای موزیک برای وبلاگ