نوشتن سرنوشت من است...
جایزه ادبی هفت اقلیم هشت کاندید نهایی خود را معرفی کرد.
"هفت اقلیم" برای هرکس هم که اسم شیرینی نباشد برای منی که اردیبهشت 90 این جایزه رو در بخش تک داستان کوتاه بردم، خاطره ی عزیزی است از دنیایی که دوستش دارم:...دنیای داستان. مرحله دوم این جایزه اختصاص دارد به رمان و داستانهای کوتاه منتشر شده که در هر قالب یه برگزیده نهایی خواهد داشت. فعلن در مرحله نهایی داوری در هر بخش چهار کتاب معرفی شده اند. از این بابت هم خوشحالم که از بین این هشت کتاب،نویسنده دو کتاب همشهری ام میباشد.
جشن آشتی نادر و سیمین!
رهبر من آن اصغر چهل ساله است که به خودش نارنجک بست و به تنهایی تمام جشنواره ها را ترکاند! *
بدون شرح، همه مان بال در آوردیم و داریم برای خودمان پرواز می کنیم و خلاصه جشن گرفتیم!(یکی نیست به این اصغر خان بگه آخه بیکار بودی وسط امتحانا گلدن گلوب بردی؟ما صفربشیم لابد پیمان جان معادیت میخواد جواب ننه بابامونُ بده و لابدتر میخوای تندیست رو بفروشی و شهریه دانشگاه آزاد ما رو بدی و لابدترترش هم اینکه ترم بعد خودت میخوای بیای جای ما واحد پاس کنی و اون وقت ما هم بریم تکلیف اون طفلی ترمه رو مشخص کنیم که تا دیدی فیلمت خوب رفته جلو گفتی "بچه س دیگه،بذار ذهن مخاطب هرجور دوس داره تربیتش کنه". یا مثلن خواستی از فیلم "HUGO" اون رقیبت،اسکورسیزی،عقب نمونی که میگه "پایان خوش فقط تو فیلماست"**،رفتی و یه پایانی ساختی که معلوم نیست خوشه یا باید ترامادول مصرف کنه. به هر حال دمت گرم اصغرجون!
حسادت شدید کارگرادن سریال حضرت یوسف،جناب سلحشور را به اصغر خان از دست ندهید! "جایزه به جدایی نادر از سیمین مثل جایزه به بهترین دزد است!"
پ.ن:
* از آیدین ضیایی
** از دیالوگهای فیلم hugo
متولد ماه مهر
انجمن سینمای جوانان ایران پنج فیلم کوتاه به نامهای یک روز یک مادر، صفحه آخر، سوسوز سقا، "قلابها در پیراهنم " و آمدیم نبودید را آمادهی نمایش کرد!

پشت صحنه فیلم کوتاه "قلابها در پیراهنم"
وسط سطر
کاری از دست کلمات ساخته نیست
زخم ها را زدند
ما در پاکتهای نامه ای که به دستمان می رسید
معدن نمک کشف کردیم!
(ل.ن)
1-توی دنیای واقعی تصویر و چهره هم که نباشد،صدا و بو و لمس هست که آدم را به آدم وصل کند،حتی اگر کوه به کوه نرسد. توی دنیای مجازی برعکس این اتفاق می افتد. کوه به کوه می رسد. درخت به درخت میرسد. حتی ونیز به اردبیل. ولی... آدم هیچ وقت به آدم نمیرسه تو دنیای مجازی. همه مون دیگه عادت کردیم به این دنیا. دوستش داریم. یک فضا و تریبون شخصی ساختیم و حرفاهامان را میزنیم. دوست پیدا کردیم تو این دنیا. میرویم مهمونی. اونها میان. بعضی وقتا هم این دوستا رو از دست میدیم. یا اینکه خودمون میرویم سفر. یکی از وبلاگهایی که همیشه به خاطر قلم جذاب و لینکها و خبرهایش بهش سر میزنم "وبلاگ پاراگراف است". نویسنده این وبلاگ فقط داستان نویس است با مجموعه "امروز شنبه". اهل تبریز است و ساکن پایتخت. تو اختتامیه هفت اقلیم باهاشون آشنا شدم و چون تو اون جمع احساس غریبگی می کردم با دیدن یک همزبون ذوق کرده بودم!حالا از اینکه می بینم می خواهد وبلاگ نویسی را کنار بگذارد ناراحتم. آن هم از دست همان آدم هایی که نمیشود توی دنیای مجازی به حسابشان رسید چرا که بی اسم و هویت اند. حیف است آقای انصاری،وبلاگی را که بخاطر مطالب و لینکها و خبرهایش روزی سیصد بازدید کننده دارد همین جوری ول کرد به امان خدا. من که می گویم نبودن پاراگراف یک جور خیانت و نامردی است در حق داستان. حالا خود دانی! می خواهی باش. می خواهی نباش.
2-تو شماره آبان ماه مجله سارای مطلبی برای فیلم شکلات داغ چاپ شده بود به اسم من! این مطلب رو مهدی نجفی عزیز نوشته بود. این اشتباه هم نه از طرف دوستانم تو سارای،بلکه از طرف من بود که ایمیلها رو قاطی پاتی میفرستم.به خاطر همین مساله و بخاطر اینکه خودم هم شکلات داغ رو دوست دارم (هرچند اگر کارگردانش در ادامه فعالیت فیلمسازی اش فیلم مذخرف پایان نامه را ساخته باشد) از مهدی نجفی خواستم که این مطلب رو تو وبلاگش منتشر نماید. این هم شکلات داغ و دومان!
ادامه مطلب
صبح بخیر میترا!
نقد نه،یادداشتی برای نوشته هایی که دوست دارم...
رمان "بگذارید میترا بخوابد" نوشته کامران محمدی/ نشر چشمه
"شهرزاد شماره ایوب را گرفت، اما بلافاصله پشیمان شد و قطع کرد. بلند شد. بی هدف چند بار دور اتاقش چرخید و روبه روی آینه ایستاد. نه، او جذاب تر از میتراست. آن قدر جذابتر که ایوب حتی نباید به میترا نگاه کند، مردها را هیچ وقت نمی توان فهمید...".
شهرزاد،ایوب،میترا،هیوا،ماریا و ستاره شش شخصیت رمان "بگذارید میترا بخواند" نوشته کامران محمدی، هر کدام به نوبت راوی داستانی هستند که در آن خیانت راه ارتباطیه بین آدم هاست. میترای 42 ساله که زنی تودار است و کمتر حرف می زند و متفاوت با زنهای دیگر رفتار می کند با ایوب ارتباط دارد. ایوب، همسر ستاره، علاوه بر میترا، با شهرزاد هم در ارتباط است. ستاره زنی معمولی است. او شوهر و زندگی اش را دوست دارد و وقتی می بیند ایوب سرد رفتار می کند نگران از هم پاشیدن زندگی شان می شود. شهرزاد، جوان تر و زیباتر از میتراست. او زنی خوش گذران است و تنها چیزی که می تواند به آن بنازد زیبایی اش است. شهرزاد ایوب را دوست دارد و با هیوا،همسر ماریا هم در ارتباط است. ماریا، خواهر ایوب است. او بخاطر تصویری که از دوران کودکی اش در ذهن دارد و مربوط میشود به تجاوز عراقی ها به مادرش، در پنج سالی که با هیوا ازدواج کرده است، با همسرش ارتباط نداشته است. برای همین، و برای اثبات نظرش در رابطه با اینکه عشق نمی تواند وجود داشته باشد، و رد حرفهای هیوا که می خواهد بگوید عشق مانع خیانت میشود، هیوا را با شهرزاد آشنا می کند :"شهرزاد دست پخت ماریاست برای هیوا". هیوا عاشق ماریاست. او در مدتی که با شهرزاد است به او نزدیک نمی شود...
4من،گابریل و عشق سالهای وبا
لومیرها باشند
چشم های سیاه و سفیدت را برایم اختراع کنند...

" عشق سالهای وبا " Love in the Time of Cholera
کارگردان:مایک نیوئل
بازیگران:خاویر باردم، جوانا متزوجورنو، بنجامین برات،
محصول 2007 آمریکا
ادامه مطلبامشب که مست مستم/ دستای غم رو بستم/ از من نپرس کی هستم!
بعد از یک ماه زندگی تو اردوگاه اجباری،بعد از یک ماه سیبری، وبا، زندگی مشترک و غیرقابل تحمل با بتن،آجر،فونداسیون،بعد از یک ماه بی خوابی،خستگی،امروز تا لنگ ظهر خوابیدم. فیلم دیدم.داستان خوندم.رفتم بیرون. سرما خوردم. رفتم پاریس. گپ زدم. عکس گرفتم.چت کردم. خندیدم و احساس کردم زنده ام. بعد یک ماه.
و عکس هایی که گرفته ام در طول و عرض تاریخ! :

آستارا(موج او را با خود برد)

جویندگان
"کافه پاریس" و رود "بالیقلی چای"
ادامه مطلب
11 مهر

یک روز عابر می شوی
و از خطوط سفید تنم
می گذری
یادت باشد
این خیابان
زمانی چراغ راهنما داشت
اتومبیل های شیک داشت
و میدانی
با هزار معرکه گیر!
(لیلا نوروزی)
- شعرهایی از من در اثر
- مجموعه داستان برگزیدگان هفت اقلیم با عنوان "پرنسس گلهای بابونه" منتشر میشود
- کامران محمدی: انصراف از داوری جایزه ادبی هفت اقلیم
1.در این پست در مورد چیزی نوشتن خطاست! 2. صفحه فیس بوکم را جدی نگیرید. فیس بوک را دوست ندارم. 3. کلاً اگر این روزها کمتر توی دنیای مجازی زندگی می کنم، ببخشید و بگذارید به پای اینکه این دنیا هم دیگر نمی چسبد!
تنها: اسم چند کتابی که این اواخر خوانده ام و دوستشان دارم و اسم چند فیلم.یک فیلم کلاسیک. یک فیلم غیر کلاسیک. یک فیلم ایرانی. یک فیلم فارسی.
کتابها(داستان)... در مورد این کتابها سعی خواهم کرد به طور جداگانه بنویسم:
- "روزگار سپری شده مردم سالخورده"/ نوشته محمود دولت آبادی /نشر چشمه
- "از چهارده سالگی می ترسم"/ نوشته حسن محمودی/ نشر چشمه
- "کلاغ"/ نوشته فرشته نوبخت / نشر چشمه
- "بگذارید میترا بخوابد"/ نوشته کامران محمدی/ نشر چشمه
- "امروز شنبه"/ نوشته یوسف انصاری/ نشر افراز
- "قارا چوبان"/ نوشته مرتضی کربلایی لو/ نشر افراز
- "کتاب آذر"/ نوشته عی خدایی/ نشر چشمه
- "پرتره مرد ناتمام"/ نوشته امیرحسین یزدان بد/ نشر چشمه
- "کاش به کوچه نمی رسیدم"/ نوشته محمدهاشم اکبریانی/ نشر چشمه
فیلم:
کلاسیک :"بزن بریم هالیوود"( با دیدن این فیلم فهمیدم سینمای قبل از انقلاب سوژه و پرداخت خود را از کجا می آورد. بخصوص در جا دادن صحنه های تو دل بروی شاعرانه و کمدی از زن های نیمه لخت که در این فیلم جزئی از صحنه های موزیکال به حساب می آید.هر چند داستانی عامه پسند دارد ولی حضور عناصری که در سینمای عصر جدید باب روز شده (به طور مثال سینمای تارانتینو) جالب است!
غیر کلاسیک:" جاسوس بازی"/ با بازی رابرد ردفورد و براد پیت( این دو ستاره در کنار هم جاسوس بازی در می آورند در حد لیلا نوروزی! رابرت آنقدر ریئس/جاسوس خوبی است که تو سنگ کوب می کنی. در مقابل شخصیت براد پیت توسط رابرت روایت میشود. پس با واسطه با دستیار جاسوس ارتباط برقرار می کنیم. براد پیت همچنان نقش قهرمان را ایفا می کند!)
فیلم ایرانی:" شکلات داغ"/ ساخته حامد کلاهداری ( شکلات داغ را بخاطر فیلم نامه اش دوست دارم. و البته تعدد بازیگرهای نامدار سینما چون نیکی کریمی، عرب نیا، داریوش ارجمند، حامد کمیلی و ... در فیلمی که اولین ساخته کارگردانی جوان است. و البته سوژه ای که پرداخت شده است. اما مسئله شخصی تر برمی گردد به شخصیت دختری که نیکی کریمی ایفا می کند. یک غریبه که همه به او دل می بندند و آخر سر می گذارد و می رود!)
فیلم فارسی:"اول هیکل"/ ساخته سیامک یاسمی/ نوشته احمد شاملو (از تیپ فیلم های کلاه مخملیانه است و مسلماً بارزترین ویژگی اش در فیلمنامه است. از نمونه هایی که در این ژانر دیده ام تنها می توانم فیلم "زن" و "کاکو" را با اول هیکل مقایسه کنم. اما باز هم تاکید دارم اول هیکل در فیلم نامه قوی تر است. البت بازی ملک مطیعی هم قابل توجه تر است. چرا که در یک نقش متفاوت با گریم متفاوت و بازی متفاوت ظاهر شده است)
بی وفا
چند لینک:
- چهار شعر از من در پیاده رو
- آخرین شعرهایم در اتاقی به شکل L
- آموزش دولت آبادی بودن/کامران محمدی
- گفتگو با تبسم غبیشی نویسنده مجموعه داستان توپ بازی

کارگردان: آدرین لین
بازیگران:دیان لین، ریچارد گر،الیور مارتینز
ادامه مطلب
"ملک الموت"
شوخی شوخی توی ملک الموت گیر افتاده ایم، لوئیس!
کارگردان:لوئیس بونوئل
محصول 1962
یک گروه بورژوا که برای مهمانی دعوت شده اند ابتدا توسط شوخی های صاحب مجلس غافلگیر میشوند اما بعد در خانه گیر افتاده و به دلیلی نامعلوم نمی توانند پاشان را از اتاق بیرون بگذارند. فضای بیرون از خانه نیز به همین شکل است. کسی جرات ندارد از در تو برود. یک نیروی سوررئال مانع این کار میشود! در پایان این اتفاق در کلیسا تکرار میشود. با تعداد جمعیت زیاد!و یک گله گوسفند راهی کلیسا میشوند.حالا فکر کنید این برجک زن بورژوا این همه آدم متشخص را توی یک اتاق به مدت زیاد نگه میدارد بدون هیچ گونه امکانات...چه شود!
(به فتح جهان فکر می کنم
با همین شعرهای عاشقانه
دن کیشوت نیستم، ولی
دنیا خیلی شبیه شده است
به آسیابهای بادی)
:شعری از رضا کاظمی
بونوئل شدیدترین نیش های مذهبی اش را در این فیلم میزند...

(صحنه ای که گوسفندها منجی بورژواهای گرسنه میشوند!)
"جذابیت پنهان بورژوازی"
بونوئل: سینما نوعی شعر، نوعی جابه جایی و تغییر شکل واقعیت است. سینمای بالقوه از قدرت بیدادگری، طغیانگری و براندازی برخوردار است.

کارگردان: لوئیس بونوئل
فرانسه/ 1972 The Discreet Charm of the Bourgeoisi
ادامه مطلب
استکان بعدی رو با دستای خودت بریز*،تریستانا!
دون لوپه: "رویاها چیزهای خوبی هستن حتی اگه ترسناک باشن. مرده ها رویا ندارن"
"تریستانا"

کارگردان:لوئیس بونوئل
فرانسه،ایتالیا، اسپانیا/1970
بازیگران:کاترین دونوو، فرناندو ری، فرانکو رنرو، لولا گائوس
ادامه مطلب
کجایی سیاوش عشقت منو کشت!
یکی از دوستانم در باب ادبیات، این پیامک را برایم فرستاده بود:"کاش می شد در گوشی هم یک چیزی گفت، مثل سیاوش تو پرنسس گلهای بابونه". همین یک جمله کافی بود تا دوباره عشق کودکی گر بگیرد و بسوزاند...
ادامه مطلبسین مثل سگ آندلسی
" بیست و پنج درصد از یه چیزه بزرگ بهتر از صد در صد از یه چیزه کوچیکه".پل نیومن در بیلیاردباز"
(قرار نبود بنویسم ولی بعضی چیزها یقه ات را می گیرند که باید بنویسی. هرچند که تو دختر باشی و پیراهنت یقه نداشته باشد.پس تنها ادای دین کوتاهی می کنم به این یقه گیر محترم...جرم جرم که می گفتند همین؟؟؟بعد از مدتها بی حوصلگی رفتیم سینما و نشستیم پای رافت خان که چی؟ البته یادم باشد از این به بعد همیشه اول صبح بروم و فیلم ببینم.هیچ کس توی سینما نبود.خب آدم مکیف میشود سینمای به آن گندگی فقط برای شما فیلم پخش می کند. و دیگر هیچ جنبده ای مگر پشه ها!مگر میشود یک اکران کاملاً خصوصی از فیلم کیمیایی را ببینی و نخواهی به عالم و آدم پز بدهی. واقعن! هم لذت بخش است و هم غم انگیز :" غم انگیزها زیبایند". چیزی که یادم ماند این بود که جرم هیچ لذتی نصیبم نکرد. یعنی تمام انتظاراتم به باد رفت. و بیشتر از همه از بازیها لج ام گرفت. حالا اگر حامد بهداد را کنار بگذاریم (که آن هم !!!) من مخاطب باید به بازی کدام بازیگر افتخار کنم؟ دیالوگها هم با اینکه چند تاشان کیمیاییانه بودند، اما در کل ناشیانه ادا شدند. بخصوص بازی و دیالوگهای احمد را که مانده ام!به قول رفیقمان نیکی کریمی هم که طولانی ترین بازی عمرش را انجام داد. بی خیال. اصلن نمیخواستم در مورد جرم بنویسم. نوشتنی ها را همه نوشته اند. فقط عقده ای بود که باید خالی میشد تا حالا که مطلبکی نوشته ایم بگوییم ما هم سینما داریم و ما هم به سینما می رویم و برایمان اکران خصوصی می گذارند.)...
ادامه مطلبضد مرگ
"سینما زیباترین فریب در دنیاست": ژان لوک گدار
میدونی چی میچسبه؟ اینکه فردا امتحان ریاضی داشته باشی و تا لنگ ظهر بخوابی و بعدش بلند بشی و سه تا از فیلمای تارانتینو رو پشت سر هم نیگا کنی و پر شی از انرژِی و هر چی فکر کنی که این انرژی رو کجا تخلیه کنی، نفهمی.چون تو یه لعنتی هستی. پس بشینی سر جات و چهارمین فیلمش رو هم که "ضد مرگ" باشه، ببینی. و آخر سر هم بترکی از انرژِی!
اون یه حرومزاده ی لعنتیه
ادامه مطلبمرتضی عقیلی
وودی آلن:" خیلی زود در زندگی متوجه می شوید به جای اینکه در قلب هزاران نفر باشید، در آپارتمان شخصی خودتان نشسته اید!"
توجه:"این پست زنگ تفریحی ست در اولین روزهای امتحانات"
- چند شعر ترکی از من در سایت آیالاما

(لیلا فروهر.مرتضی عقیلی)
اینکه چرا فیلم فارسی می بینم خودش دلیلی دارد که بماند. ولی نوشتن در مورد مرتضی عقیلی فقط بخاطر لذت بردن از فیلم هایی است که این شخص درشان سهمی داشته است. تا چند ماه پیش اصلن نمی شناختمش و اگر یکی می گفت که یارو فیلم فارسی می سازد و فیلم فارسی بازی می کند می گفتم فوق فوقش می خواهد بشود فردین.اولین کاری که ازش دیدم فیلم "قدغن" بود...
ادامه مطلبروزهای خوب نوشتن
لیلا نوروزی برنده نخستین دوره جایزه ادبی "7 اقلیم" شد...
توجه: در این پست کلی خودمان را تحویل می گیریم!
اختتامیه روز جمعه بود. سی ام اردیبهشت 90. یکی از ویژگی های خوب جشنواره خالی بودن آن از انواع آدم های غیر هنری بود!همه ی دوستان عشق داستان داشتند و فضا هم با توجه به خصوصی بودن جشنواره یک فضای خصوصی بود. جالب ترین قسمت آن هم برگزاری اش در پاتوق ادبی کافه "گارنو" بود که این موضوع جذابیت و بکر بودن اختتامیه را بیشتر می کرد.

(تبسم غبیشی،فتح الله بی نیاز، لیلا نوروزی،فرزاد حسنی،خسرو عباسی خودلان)

"لوح و تندیس جشنواره"
برادرم نیز من را در این جشنواره همراهی می کرد. البته جای چند تا از دوستان عزیزم که آن چند روز را توی تهران با هم بودیم و لحظات خوبی را برایم رقم زدند تا خاطره تلخ روزهای تجریش را فراموش کنم توی اختتامیه بسیار خالی بود. از خاطرات خوب و گندمی شان ممنون:آیدین آراز ، ساغر و آقای آذری

- یادداشت حسن محمودی را درباره "7 اقلیم" و برگزیده ی جشنواره بحوانید.
-عکس و بیوگرافی کوتاهی از لیلا نوروزی در 7 اقلیم و یاداشتی برای این جشنواره
اخبار اختتامیه را بخوانید:
http://7eghlim.info/news%2066.html
http://www.mehrnews.ir/NewsPrint.aspx?NewsID=1317549


(یوسف انصاری، علیرضا محمودی ایرانمهر،حسن محمودی)
آقای حسن محمودی در روزنامه فرهیختگان مطلبکی را در رابطه با من نوشته اند. برای خوانش می توانید سیصد تومن داده و روزنامه دوم خرداد فرهیختگان را از دکه بخرید یا اینکه کلیک کنید!
یادگاری ما هم برای هفت اقلیمی ها این بود:روزهای خوب نوشتن...
