خیابان های جنوب شهر

به "جانی بوی"

 

بصری های تلخ و شیرینِ " مارتین اسکورسیزی" 2    

 

زندگینامه: مارتین اسکورسیزی (1943-)

 

 

"فیلمها بخش لاینفک خاطرات دوران زندگی ما هستند. بایستی آنها را زنده نگه  داریم." : اسکورسیزی

  

 

 

 

 

 معرفی فیلم: خیابانهای جنوب شهر (mean streets)

ساخته: مارتین اسکورسیزی

بازیگران: هاروی کیتل، رابرت دنیرو، دیوید پرووال، امی رابینسون،ویکتور آرگو

محصول سال 1973

 

 

"خیابانهای جنوب شهر" از آن نوع فیلم هایی ست که استعداد اسکورسیزی را در ترکیب تضادها و کنش ها نشان می دهد. شخصیتهای فیلم همه با هم رفیق اند و هر حادثه ای در دایره این رفاقت به وقوع می پیوندد. همه در محیطی که می تواند در لحظه تغییر کند زندگی می کنند. کنش هایی که اسکورسیزی به تصویر کشیده است چنان هماهنگی و ترکیبی دارند که بیننده را وا می دارد تا دو دستی صندلی را بچسبد تا انرژی درون اش(که از تماشای فیلم در او ایجاد شده) او را به تحرک وا ندارد و ادامه فیلم را تماشا کند. تنش فیزیکی که در سکانس مربوط به سالن بیلیارد وجود دارد یکی ازاز به یادماندنی ترین سکانس های زد و خورد گانگستری است. جایی که چارلی(هاروی کیتل) به خاطر واقع بین تر بودنش(در مقایسه با جانی بوی) سعی می کند از جنجال دوری کند و قضیه را با عقل و منطق پایان دهد تا در نهایت بتواند عمویش را راضی کند تا اداره رستوران را به او بسپارد. شاید تنها ذره شرارتی که در چارلی دیده می شود مربوط شود به لحظات اندکی که با رقاصه جذابِ سیاه پوست می رقصد و بیننده با تغییرات کوچکی که در او می بیند به شک دچار می شود. بخصوص وقتی بعد از ملاقات با رقاصه می خواهد دوست دخترش را از خود براند. هر چند اگر این تغییرات در چارلی حتمی هم باشد او دچار گناه کبیره ای نشده است، اما شخصیت او را متزلزل می کند و وی را از تک بعدی بودن درمی آورد و این نکته مثبتی است در شخصیت پردازی برای مارتین اسکورسیزی. در مقابلِ چارلی، شخصیت جانی بوی(رابرت دنیرو) قد علم می کند که خشن و غیرقابل کنترل است و از آن نوع بی قید و بندهاست که برایش مهم نیست فردا چه طور زندگی خواهد کرد. اولین پلانی که در آن جانی بوی ظاهر می شود به خوبی روند او را نشان می دهد: وقتی که توی سطل آشغال بمب می گذارد و در حالی که آدامس می جود و لبخند کجِ بی خیالی و خوشی بر لب دارد فرار می کند و هم زمان کلاهش را بر سر می گذارد. جانی بوی در سکانس سالن بیلیارد همان اندازه که از چهار نفر کتک می خورد، هم زمان آنها را کتک نیز می زند. لحظه ای که روی میز بیلیارد می پرد، بیننده دوست دارد در آن لحظه همراه او بود تا در شور و نشاط اش که این شخصیت هنگام زد و خورد در خود دارد سهیم می شد! چارلی به خاطر عقایدش که می خواهد اعمال کلیسا را به کوچه و خیابان بیاورد("تو گناهانت رو در کلیسا جبران نمی کنی. بلکه این کار رو تو خیابون، توی خونه می کنی.بقیه ش مذخرفه، خودت هم این رو  می دونی") خود را مسئول مراقبت از جانی بوی می داند. و سعی دارد بدهی او را پرداخت کند.(حتی در تیتراژ ابتدایی فیلم نیز چارلی را در کنار آدم های متفاوتی که کمترشان در فیلم حضور دارند می بینیم؛ در فضایی مهربان و انسان دوستانه با هم بگو و بخند دارند.) اما جانی بوی حتی پولی را که چارلی به او داده تا به مایکل(طلبکار و دوستشان) بدهد را خرج می کند و به مایکل می گوید "باقیه پول رو وقتی منتظرت بودم مشروب خوردم"! و پس از بگو مگو، به روی مایکل هفت تیر می کشد که بعد معلوم می شود هفت تیر خالی بوده است! و در نهایت همین مایکل در یک سکانس فجیع و خشونت باری که تراژدی از سر و رویش می بارد گلوی جانی بوی را سوراخ می کند و چارلی و دوست دخترش(دخترخاله جانی بوی) را زخمی می کند.

تونی، صاحب بار، تعادلی است بین شخصیت چارلی و جانی بوی. او نه تندخویی جانی را دارد و نه خصیصه ی کشیش گونه ی چارلی را. او همان طور که یک سالن را مدیریت می کند( در همان ورودش به فیلم نیز شاهد هستیم چگونه می خواهد نظم را از طریق مشتریانش برقرار کند) از طرف اسکورسیزی مسئول است تا در رابطه رفقایش نیز نظم ایجاد کند. بین چارلی، جانی بوی و مایکل. به طور مثال در پایان سکانس زد و خورد در سالن بیلیارد، اول از همه او خودش را از معرکه بیرون می کشد(البته در شروع دعوا با جانی بوی همراهی شدیدی دارد!) بعد بقیه دوستانش را هم راهنمایی می کند. یا وقتی که یکی از مشتریانش به قتل می رسد باز او مدیریت پراکنده ساختن افراد را دارد. نمونه تصویری و مستقیم این تعادل هم در سکانس مربوط به سینما دیده می شود. وقتی که به همراه مایکل سر دو تا پسربچه کلاه می گذارند و بیست دلار نصیبشان می شود و به همراه چارلی راهی سینما میشوند. در طول این سکانس تونی در صندلی وسطی نشسته است. در ادامه شخصیت پردازی او باید گفت تونی عاشق پلنگ است و یک پلنگ دارد!

مایکل ارائه دهنده یک شخصیت پولدار و مستقل است. تمام رفتار و حرکات او و حتی نوع لباس پوشیدنش گویای این مسئله می باشد.او نیز در بدو ورود خود به قاب فیلم خودش را به نمایش می گذارد: وقتی که به کارگرانش دستور می دهد تا بارها را زودتر جابه جا کنند و زمانی که می خواهد لنزی را که خریده است معامله کند و بعد می فهمد سرش کلاه رفته و به جای لنز به او آدابتور فروخته اند. همین مسئله باعث می شود او از پس ندادن پولش توسط جانی بوی بترسد و در نتیجه یک احمق فرض شود.

رفاقت و خوشیه لحظه ای این شخصیتها را به هم پیوند می دهد. با اینکه خواسته ها و تفاوتهایی دارند اما چیزی که باعث می شود اینها در کنار هم جمع شوند، محیطهایی ست که دیگر در فیلم های اسکورسیزی تبدیل به نماد شده اند. ما نقش خیابان را هم در این فیلم و هم در "راننده تاکسی" به خوبی شاهد هستیم. به قول تراویس بیکل در راننده تاکسی" خیابانهای کثیف"! خیابان در این فیلم بک گراند و زمینه ای است تا شخصیتهایی که هر کدام نماینده ای از افراد جامعه هستند به صحنه بیایند و فعالیت های فردی داشته باشند و  با هم مرتبط شوند. بر روی این زمینه کثیف چارلی، جانی بوی، مایکل، تونی و ... در کنار هم جشن می گیرند، مشروب می خورند، به سینما می روند، سطل آشغال ها را بر سر هم خالی می کنند و با درهایشان از خود دفاع می کنند،دعوا راه می اندازد، بر سر هم کلاه می گذارند، پای هفت تیر و گلوله به میان می آید و ... . زندگی هم ادامه می یابد.

 

 

فیلم "خیابانهای جنوب شهر" از آن نوع فیلم هایی است که بعد از هر بار دیدن انگیزه برای تماشای مجددش بیشتر می شود و مخاطب دوستی بیشتری با شخصیتهایش برقرار می کند. با وجود تیره و خشن بودن فضا، خشونت و تبهکاری، انرژی که به مخاطب انتقال می یابد از آن نوع انرژی هایی نیست که مثلن فیلم های برگمن و فیلم های فلسفی انتقال می دهد و من انرژی سکوت و منفعل می ناممش(منفعل در تحرک فیزیکی ذهن). و از آن نوع فیلم هایی هم نیست که به خاطر اغراق در کشت و کشتار و به تصویر کشیدن سیاهی و خون و جنایت حس چندش آوری ایجاد می کند. اسکورسیزی در این فیلم هم مایه های کلاسیک را به کار برده هم دستی دراز کرده سمت سینمای امروز.

با وجود اینکه قبل از این فیلم رابرت دنیرو و اسکورسیزی با هم همکاری داشتند، اما شروع حرفه ای همکاری این زوج در همین فیلم بود. ارتباطی که رابرت دنیرو را به یکی از بهترین بازیگران سینما تبدیل کرد و سه سال بعد از این همکاری، دنیرو توانست با بازی در نقش تراویس بیکل در فیلم "راننده تاکسی" جایزه اسکار را نصیب خود کند. اما دنیرو در این فیلم نیز کم نگذاشته است. شاید اگر نقشش در "خیابانهای جنوب شهر" نیز به اندازه "راننده تاکسی"بود، می توانست به همان اندازه موفق شود. منتقدان او را بازیگری درون گرا می دانند. در این فیلم نیز او چنان در نقش فرو می رود که دیگر رد و نشانی از رابرت دنیرویی که در دیگر فیلم ها دیده ایم، به چشم نمی خورد: یک فرد آس و پاس، بی غم، جنجالی، خشن، بی منطق،بی خیال، دوست داشتنی و کسی که در طول فیلم آدامس را به طرز فوق العاده ای می جود! 

 

دنیرو در پدرخوانده دنیرو در سگ را بجنبان  

عکسهایی از "رابرت دنیرو" در فیلم های مختلف

---------------------------------------------------------------------

اطلاعیه(فراخوان جشنواره داستان کوتاه):

برای آگاهی از "جایزه ادبی هفت اقلیم" به این آدرس مراجعه نمایید:

http://nimeyesokhte.blogfa.com   یا

www.7eghlim.blogfa.com               یا

www.7eghlim.info     (سایت جشنواره)

   + لیلا نوروزی - ۳:٤۳ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۸ دی ۱۳۸٩

"ملک سلیمان" پلی بین کدام نوع سینما؟

 تارکوفسکی: "از آن نوع فیلم های تاریخی که ربطی به زمان حال ندارند سر در نمی آورم. برای من مهمترین چیز استفاده از مصالح تاریخی برای بیان ایده ها و خلق شخصیتهای معاصر است".

 

البته که باید خوشحال باشیم بابت توجهی که به وسیله فیلم "ملک سلیمان" به هنر سینما شده است و از تلاش های مادی و معنوی مسئولان تشکر نموده و خواهان لطف و کرمشان برای ادامه روند

سینمایی کشورمان هم در فیلم های دینی و هم دیگر فیلم ها باشیم.  اما نکته مهم این است که چرا فیلم "ملک سلیمان" با توجه به اینکه از جلوه های پیشرفته بصری، آن هم برای اولین بار در فیلم های ایرانی بهره برده، و از سوی دیگر با وجود نگرش دینی موجود در کشورمان و زمینه ای که موجب درک فضای بک گراند اینگونه فیلم ها می شود، فیلم چندان موفقی نیست. حداقل از لحاظ بصری. هر چند فروش خوب فیلم نشان از استقبال پرشور مردم دارد، اما یادآوری علت استقبال مخاطبان کافی است که فروش فیلم را دلیل بر موفق بودن ان از لحاظ روایت و تصویر ندانیم. اولاً بکارگیری هر تکنیکی برای اولین بار در هر فیلمی، موجب کنجکاوی همگان می شود و این خود راهی است برای کشاندن جمعیت به سینما تا هرچه زودتر از روی پرده ی عریض شاهد تصاویری باشند که تا پیش از این بر روی این پرده ندیده اند. دوم ژانر فیلم است و زاویه مذهبی ان که باعث می شود خانواده ها بدون دلشوره از دیدن و شنیدن تصاویر و کلمات ناهنجار به سینما بیایند و در کنار هم به تماشای فیلم بنشینند. باید متفاوت بودن را هم به این موارد اضافه کنیم. ولی نه تفاوت از لحاظ ارائه خوب فیلم. بلکه تفاوتی که از کلیشه ای بودن فیلم های امروزی به دست می آید. در واقع می توان http://www.iranax.ir/uploaded/pca06eee060ace709da261ede96196ba3b_21R7.jpgگفت که "ملک سلیمان" قسمتی از فروش خود را مدیون فیلم های بدی است که تماشاگر می بیند و نه خوب بودن خود. نمونه های معروف این کلیشه ها هم "خروس جنگی" و" کلاهی برای باران" و دوقلوهای پیشانی سفیدِ "اخراجی ها و افراطی ها"ست. دلیل دیگر باز هم برمی گردد به دینی بودن فیلم و حمایت و تبلیغی که به جهت رواج اندیشه های مذهبی از آن می شود. قسمت دیگر فروش را هم همان مخاطبان همیشگی سینما به عهده دارند که یا دسته منتقدان هستند یا دسته ای از مردمانی  که از بی حصولگی و بیکاری به اجبار(چون جای دیگری ندارند) به سینما پناه می برند و یا دسته ای که چون شلوغی جلوی در سینما را می بینند به هوای طعم لذیذ حلوا و خرمایی که توی خیالشان تو سالن سینما خیرات می دهند، پول می دهند و بلیط می گیرند و... . برای این دو دسته آخر فرقی نمی کند "ملک سلیمان" روی پرده باشد یا " یه جیب پر پول". پس نمی شود فروش خوب را دلیل بر موفق بودن فیلم دانست. البت بی انصافی خواهد بود اگر بگوییم "ملک سلیمان" فیلم بدی است. اگر مقایسه ای شود بین فیلم هایی که در ایران تولید می شود، خواهیم دید که حداقل چند پله نسبت به خیلی از فیلم ها جلوتر است. و حتی در بین فیلم های دینی نیز یک سر و گردن بالاتر است. چرا که حداقل از شعار دوری جسته و سعی در ارائه بی طرفانه داشته است و از سویی قدمی که در استفاده از جلوه های پیشرفته داشته، بر ارزش معنوی فیلم می افزاید و آن را جزو آثاری از تاریخ سینمای ایران می کند که پلی شده اند بین سینمای ساکن و سینمایی که می رود تا جهانی شود. و همین خود جای تقدیر دارد و موجب سرافرازی است. اما اگر مقایسه ای بین این فیلم و فیلم های خارجی که از لحاظ جلوه های بصری مخاطبان زیادی دارند، انجام شود چیزی که به ذهن می رسد تنها چند ادا و اطوار تصویری ست که نتوانسته است در جایگاه خود قرار گیرد و فی الواقع تقلیدی است که باعث ایجاد صحنه های فانتزی شده است. چیزی که شاید در فیلمی همچون "دزدان دریایی کارائیب" بخاطر ژانر و فضا و شخصیتها یک نکته مثبت باشد، ولی در یک فیلم دینی که با اعتقادات مردم یک جامعه و در موقعیتی وسیع با یک اعتقاد جهانی سر و کار دارد، پرواز کردن یک کشتی نباید به گونه ای باشد که حس تماشای صحنه ای از یک  انیمیشین به مخاطب دست دهد.شاید پرداختن به روایت و مد نظر بودن تطابق داستان حضرت سلیمان با انچه که در تاریخ دیده می شود و در نظر گرفتن ذهنیت مردم و از طرفی بسته بودن دست نویسنده و کارگردان در ایجاد تغییرات باعث شده است که در این قدمی که رو به جلو برداشته شده است و ناآشناست محافظه کاری شده و ترس از همین ناشناخته جلوی ریسک را گرفته باشد. در نتیجه چیزی که ما بنام جلوه های بصری در این فیلم شاهد هستیم چیزی جز همان ادا و اطوار نباشد.اما توجه شود که روایت نیز ضعیف عمل کرده و از انسجام برخوردار نیست.چون پراکندگی های روایی غیر سیستماتیک است مشخصه ای فرمال به چشم نمی آید تا از آن دفاع شود. فیلم همچنین فاقد میزانسن های به یاد ماندنی ست. هیچ کنشی به صحنه نمی آید و یا اگر آورده شود، مثل چیزی که از آن ترس داریم، زود از آن گذر کرده و بر لحظاتی که می توان از این کنش تصویر و حس خاصی خلق کرد مکث نشده است. این دو قطب روایت و جلوه های بصری در کشمکش با هم باعث شده اند که هر دو در یک سطح بمانند و هیچ کدام به قطب موفقی تبدیل نشود.

 

      

فیلم موسیقی قابل قبولی دارد که با کلیت فیلم هماهنگ است. اما ویژگی ممتاز "ملک سلیمان" در تصویربرداری آن است. تصاویری که در حرکت هستند. قاب بندی ها هم هنری هستند و هم اینکه انرژی موجود در هر قاب به بیننده نیز منتقل می شود و ما را یاد خاطره فیلم "ورود قطار به ایستگاه" برادران لومیر می اندازد. موقعیتهایی که برای دوربین انتخاب شده است بانی تفاوتهای تعیین کننده در قاب بندی تصویر است که موجب می شود ما رویداد فیلمبرداری شده را درک کنیم. ولی با اینحال جای تصاویری خالی ست که جنبه های خاصی از رویدادها را نشان دهد. و ما در طول فیلم فقط شاهد روایتی هستیم که در تاریخ بیان شده است و کارگردان نتوانسته است در کادرهای بسته و صمیمی ما را به درون رویداد ببرد. به همین جهت باید بگویم که این فیلم یک فیلم برون گرا و روایی ست. هرچند تصاویر داخل کادر این فیلم بسیار جالب است اما بدلیل منفعل بودن فضای بیرونی تصویر، داخل کادر نیز تحت تاثیر قرار گرفته و تصویربرداری فیلم را از موفقیتی صد در صدی بازداشته است.

نکته مهم دیگر بازیگران این فیلم می باشد که بنظر بزرگترین نقطه ضعف این فیلم است. حداقل از نظر مخاطبان ایرانی که با این بازیگران آشنایی دارند و از سوابق کاری و چهره های انها اگاه اند. کارگردان باید در نظر بگیرد که یک بازیگر جدا از اینکه در هر فیلم نقش متفاوتی را ایفا می کند، همچنان همان چهره را در بک گراند خود دارد و در ذهن تماشاگر نیز تصاویری از نقش های قبلی او موجود است. انتخاب بازیگرانی که همواره تیپ مشخصی از انسانها را ایفا کرده اند و شخصیتشان به نوعی به یک قرارداد تبدیل شده است، چندان جالب نیست. الهام حمیدی با بازی در فیلم "یوسف پیامبر" و شخصیتهای معصومی که در دیگر فیلم ها از او شاهد بودیم، بواسطه چهره اش، یکی از این بازیگران قراردادی است. چهره امین زندگانی نیز خود نشانی از پایبند بودن کارگردان در استفاده از چهره هایی لطیف و آرام و معصوم برای نقش پیامبران و امامان است. هر چند شاید اینها چندان جزو اختیارات کارگردانان نباشد، اما اگر کمی از این قرارداد روی برگردانده می شد ان وقت مخاطب می توانست با اشتیاق بیشتری به تماشای میمیک صورت کاراکترها بنشیند. و یا حتی اگر در گریم صورت شخصیتهای منفی فیلم، مثل همیشه اغراق نمی شد، این شخصیتها نیز از تاریخ دور و درازی که گذشت زمان موجب زشت شدن چهره آنها شده، جدا گشته و رو در رو با مخاطب به شرارت می پرداختند.چهره دیگر بازیگران نیز به کنار... .

 امیدوارم دو قسمت بعدی "ملک سلیمان" انقدر رو به جلو حرکت کند تا وقتی توی سینما می نشینیم دلی از عزا دربیاوریم و خوشحال باشیم از اینکه سینمای ما دارد حرفه ای می شود. یاد " دزدان دریایی کارائیب" نیفتیم  و نگاهی که حضرت سلیمان با برگرداندن سر به پشت به یکی از یاران بی وفایش می کند، تقلید از جانی دپ را در فیلم "دشمنان مردم" نپنداریم!

 

 

   + لیلا نوروزی - ٤:٢٢ ‎ب.ظ ; جمعه ۳ دی ۱۳۸٩