مثهمشد1989مطب دکتر کالیگاری/راننده تاکسی/خانم ناپدید میشود/ قتل

((روز سینما مبارک))

 

[

لوئیس بونوئل: ((اگر به من بگویند بیست سال بیشتر زنده نیستم و از من بپرسند که در این مدتی چگونه زندگی خواهی کرد؟پاسخ میدهم :" دو ساعت در روز برای فعالیت و 22ساعت برای رویاهایی که دائماً آنها را مرور می کنم"))

 

 

 

 

 

 

روبرت وینه

.:مطب دکتر کالیگاری:.

بالاخره بعد از دو سال این فیلم را پیدا کردم. جای اغراق نیست اگر بگویم یک فیلم اغراق آمیز است! و با تمام توهمش در نهایت تماشاگر را وا میدارد که باور کند همه ی این اغراق ها  عادی هست و اگر غیرعادی جلوه می کند همه ناشی از شناخت نداشتن بیننده نسبت به دنیای پیرامون خود است. نورپردازی های پر کنتراست و بخصوص سایه هایی که شبیه هذیانهای یک ذهن بیمار هستند از همان ابتدای فیلم باعث گردیده تا مخاطب در محیطی خفقان آور قرار گیرد. دکورهای ناملموس با خطوط کج و درهم و بیشتر از اینها گریم های اغراق آمیز باعث گردیده تا این فیلم به اولین فیلم اکسپرسیونیست تبدیل شود.اکسپرسیونیسمی که ناشی از ناشناخته ها و ترس از این ناشناخته هاست و فی الواقع از آینده ای که بشر شناختی از ان ندارد پس نمیتواند بر آن مسلط شود معنا یافته است و بیشتر نمودی درونی دارد و هر تصویری برای ارائه ی روحیات درونی ست. هر چند تا قبل از این فیلم هایی در این ژانر ساخته شده بودند اما روبرت وینه توانست اوج اکسپرسوینست را خود به ثبت رساند و بعد از آن هم حتی فیلم هایی که در این سبک ساخته شدند چندان موفقیت آمیز نبودند.

"مطب دکتر کالیگاری" روایت مردی است به نام کالیگاری که به وسیله "سزار" که یک خوابگرد است دست به قتل مردم می زند. سپس کالیگاری را می بینیم که مدیر یک آسایگاه روانی است و در حال اثبات کردن نظریه ی موجود در کتابی است که کالیگاری واقعی نوشته است...

فضای فیلم نمایانگر دورانی است که رو به جنگ می رود و کالیگاری نماد دیکتاتوری است که بوسیله ی یک عده انسان توهم زده می خواهد خود را به اثبات رساند. هر چند در این فیلم تمام شخصیتها دچار یک نوع بیماری روانی هستند و این خود نیز باز به جامعه ای برمیگردد که ملتش زیر فشارهای عصبی در حال زندگی هستند.

"مطب دکتر کالیگاری" با اینککه محصول دهه های اولیه سینماست (1919) و بصورت صامت ساخته شده است ولی هنوز پرداختهای هنری آن لذت بخش و بکر است.

 

 

 

 

 

 

مارتین اسکورسیزی

 

 

بصری های تلخ و شیرینِ " مارتین اسکورسیزی

.:راننده تاکسی:.

 

"یه روزی یه بارون واقعی کثافتهای توی خیابونا رو می شوره"

راننده ی تاکسی یک فیلم تلخ است. تلخ به معنای واقعی کلمه. "تراویس بیکل" مردی است جوان که هر روز بواسطه ی شغلش با آدمهایی سر و کار دارد  که به قول خودش در "خیابان های کثیف" زندگی می کنند. او یک انسان تنهاست و این تنهایی او ناشی جامعه ای است که هیچ راهی به آرمانهای ذهنی او ندارد. راننده تاکسی بودن خود راهی است که اسکورسیزی از آن برای نزدیک کردن شخصیتش به انسانهای عادی و دوری جستن از قاعده های قدیمی که سعی در قهرمان پروری داشتند، استفاده کرده است.

فیلم را می توان به دو قسمت تقسیم کرد. در قسمت اول تراویس از تنهایی خود رنج میبرد. و سعی در پیدا کردن راهی انسانی تر برای رفع مشکلات است. اما رفته رفته این فرد جای خود را به شخصی می دهد که سعی دارد رنجهای خود را در خیابانها بکشد. این مسئله بخصوص زمانی پر رنگتر میشود که شور و حال انتخابات رئیس جمور بیشتر شده است و تراویس که معتقد است دولتمردها غلطی نمی توانند بکنند می خواهد خود دست به کار شود. اسکورسیزی در این قسمت نیشخندی به بشریت می زند و ساده لوحی او را که فکر می کند منجی است به طرز تکان دهنده ای نشان میدهد. طوری که مخاطب از این بُعد وجودی خود دچار سرافکندگی مشود. اما کار به اینجا ختم نمیشود. تراویس به هر نحوی منجی دختر نوجوانی میشود که با فرار از خانه فاحشه گری می کند. در همین قسمت باز هم همان کشت و کشتار سیاه اسکورسیزی که نمونه ی بسیار گزنده اش را در "خیابانهای جنوب شهر" هم شاهد هستیم، شروع میشود. به قول جودی فاستر" راننده تاکسی بیانیه ای است درباره ی امریکا. درباره خشونت. درباره ی تنهایی"

جا دارد از بازی خوب رابرت دنیرو هم حرفی به میان بیاید که در بیشتر کارهای اسکورسیزی با او همکاری داشته است و در این فیلم با بازی در نقش تراویس ثابت کرده است یک راننده تاکسی تا چه حد می تواند یک راننده ی تاکسی منجی و آدم کش باشد!

 

 

  

 

 

آلفرد هیچکاک

.:خانم ناپدید میشود:.

"من ناامیدی رو از خودم دور کردم. یه آدم بزدل هیچ وقت نمیتونه یه خانوم پیر رو پیدا کنه"

از بین فیلمهایی که از هیچکاک دیده ام،این فیلم کسل کننده ترین و به نظرم بی مزه ترین آنهاست. به هیچ وجه نمیتوانم ساختار و لحن فیلم را شبیه دیگر کارهای او بدانم. کارگردانی که معروف است به ایجاد موقعیتهای دلهره آور و خلق تعلیق فیلمی ساخته است که هر چند فضاهای تازه ای دارد و از نظر خط سیری و پیرنگ قالب شکنی کرده است ولی از انجایی که مخاطب چون با نام هیچکاک طرف است و انتظار گره افکنی های زنجیره ای و گره گشایی نهایی که هر دو این ها همراه با دلهزه های هیچکاکی باشد را دارد هنگام برخورد با اتفاقهای ریز ودرشت این فیلم و همچنین شخصیتهای پر تعداد که خوب هم شخصیت پردازی نشده است دلسرد میشود از اینکه چرا این کارگردان بزرگ نتوانسته یا نخواسته همان حس و حال تعقیب و گریز فیلم مرد عوضی یا سرگیجه و شمال از شمالغرب و یا اینکه حس جنایی موجود در فیلم طناب را در این فیلم نیز به دیده ی مخاطب ارائه دهد.

با تمام اینها "خانم ناپدید میشود" یک فیلم خوب است. چرا که علاوه بر تصاویر خوب و آشنایی زدایی در ارائه ی فضا تا پایان یک گره ی نگشوده وجود دارد تا منجر به پیگیری فیلم توسط مخاطب گردد.

 

 

 

 

 

 

استنلی کوبریک

.:قتل:.

 

کوبریک: "کار با عنصر زمان باعث شد که "قتل" به چیزی بیش از یک فیلم جنایی بدل شود"

 

در مورد این فیلم فقط به گفتن دیالوگ شری بسنده می کنم که گویای وضعیت تمام شخصیتهای تبهکار فیلم و  همچنین گویای بَعد شرور مخاطب است:

"آخر زندگیم مثل یه جک وحشتناک بود"!

 

 

 

 

   + لیلا نوروزی - ٢:٤۳ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸٩

دشمنان مردم/چهارصد ضربه/ رقص خون آشامان/بانویی از شانگهای

فیلم زندگی ست، بدون قسمت های خسته کننده ی آن...  "آلفرد هیچکاک"

ا

ن

 مایکل مان

دشمنان مردم

"همون طوری که زندگی کردی می میری.سریع..."

 نمی توان فیلم نامه  را پست مدرن و حتی مدرن خواند،چرا که نفوذ ایدئولوژی  و همچنین قهرمان سازی یکی از مشخصه های بارز این متن است و همان طور که در فیلم نیز مشاهده می شود فی الواقع این نیت فیلمساز و شخصیت هست که مهم تر جلوه می کند تا خود اثر و فضا و ... .البته این بدین معنی نیست که کارگردان همه چیز را فدای قهرمان سازی کرده باشد.نه.چرا که اولن معتقد نیستم این فیلم تنها یک فیلم شخصیت محور است و جدا از این مساله قابلیت نمایشی فیلم به اندازه ای قوی است که حتی اگر ضعفی در فضاسازی داشته باشد ،به چشم نمی آید.شاید درست باشد که بعضی از منتقدین "دشمنان مردم " را چیزی جز جنایت و کشت و کشتار نمی دانند، اما "مایکل مان" در تصویر سازی فوق العاده عمل کرده و فیلم را از تک بعدی بودن خارج کرده است.  دادن عنوان " جنایی- شاعرانه" برای این فیلم می تواند به حق باشد و دلیلش استفاده ی استادانه از عناصر سینماست: نورپردازی، تغییر حرکت و تداوم و گذر زمان،زاویه های جذاب دوربین که به شخصیت پردازی بسیار کمک نموده است، و حرکت دوربین ( که بیش از هر عنصر دیگر به همذات پنداری مخاطب با شخصیت کمک نموده و موجب گشته مخاطب خود در تجربه ی جان دیلینجر سهیم گردد.) و البته نباید از افکت های تاثیر گذار فیلم نیز غافل بود.از اینها گذشته،حضور جانی دپ خود دلیل دیگری بر موفقیت فیلم است.بازی او در نقش جان دلینجر بعد دیگری از او ارائه می دهد که درست در تناقص با نقش های قبلی او بخصوص در فیلم "دزدان دریایی کارائیب " است.چهره جان دلینجر در پیاین فیلم و قبل از مرگش در حالی که در سینما در حال تماشای فیلم است یک ترازدی بتمام معناست. به همراه این چهره بوسیله تدوین های موازی مامورین را می بینیم که با هزار حقه و کلک سینما را محاصره می کنند.... و جان دلینجر آخرین جمله اش را برای دوست دخترش به زبان می آورد: "خداحافظ ،خداحافظ پرنده کوچولو"

 

 

 فرانسوا تروفو

 

چهارصد ضربه

 چهارصد ضربه در کنار فیلم های "از نفس افتاده"، و "هیروشیما عشق من" نماینده ی دورانی است که شاگردان آندره بازن در آن دست به ساختارشکنی زده و موج نو فرانسه را بوجود آوردند. فیلم روایت زندگی پسر نوجوانی است که در شرایط ناگوار قرار می گیرد.تروفو خود نیز در وضعیت ناگواری زندگی می کرده است. در واقع به گونه ای می توان گفت این فیلم بیشتر تحت تاثیر احساس های حاکم بر زندگی خود کارگردان است.  فیلمی که با قطع های خشک و غیرمتعارف فضایی خشن ایجاد نموده است . "چهارصد ضربه" با روایتی که از کودکی می دهد، مخاطب را به دورانی می برد که دیگر سپری شده است و احساس های آن در گذر زمان فراموش گشته است. اما این فیلم این ویژگی را دارد که این احساس ها را با همان شیطنت و تلخی و شیرینی زنده می کند و از طرفی احساس حرکت به زمان حال را به مخاطب عرضه می دارد.

  

 

 

 

رومن پولانسکی

رقص خون آشامان

[تصویر: Fearlessvampirekillersposter.jpg]

 

پروفسور "ابرونسیوس"  همراه با دستیارش " آلفرد" به مهمان خانه ای می روند. این دو در پی ثابت کردن وجود خون آشامان در منطقه هستند. ساختار فیلمنامه همراه است با دلهره.  وجود خون آشامان اثبات شده است. هر چند که اهالی منطقه سعی در پنهان کاری دارند. اما این دلهره نه از نوع دلهره های جنایی است و نه رنگ و بوی سنگین  دارد. دلهره همراه است با طنز. عکس العملهایی که دو شخصیت اصلی فیلم از خود نشان می دهند و همچنین گریم این دو در فیلم بگونه ای است که ناخودآگاه بیننده را به خنده می اندازد. بخصوص چهره ی خود رومن پولانسکی در نقش "آلفرد"، و  یک نوع ساده لوحی که در قیافه ی دوران جوانی او دیده می شود، در پیشبرد هدف کارگردان که خواسته ترس فضا را، بخصوص تلخی پایان آن را تلطیف کند،موفق عمل کرده است.

 

 

 

 

 

اورسن ولز

 

بانویی از شانگهای

 بانویی از شانگهای نمی توانست اورسن ولز را نبوسد!

 بانویی از شانگهای را به لحاظ سینمایی بهترین فیلم ولز می دانند. قصه ی فیلم از سه مثلث عشقی تشکیل یافته است: زن،شوهر، دوست پسر زن. ولز با گره زدن این سه شخصیت و شخصیتهای فرعی دیگر، زنجیری ایجاد کرده است که در هر چرخش حلقه ای از آن مورد توجه مخاطب قرار می گیرد. و از طرفی در این چرخش همواره شک و تردید بر روی یکی از شخصیت ها چرخ می زند. و تعقیب و گریز کاراگاهانه با مخاطب  تا پایان وجود دارد. که در نهایت گره توسط شخصیت زن باز می شود. فیلم خوش ساختی است. اما نه به اندازه ی دیگر فیلم های اورسن ولز.

 

 

 

 

تت

   + لیلا نوروزی - ۱:٤٦ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۳ شهریور ۱۳۸٩