× لینک موقتی!

* داستان کوتاهی از لیلا نوروزی در سایت اثر   

http://www.asar.name/1982/11/blog-post_19.html  

* چند شعر کوتاه از لیلا نوروزی در سایت اثر   

        http://www.asar.name/1982/11/1_5281.html

 

 *فیلم کوتاه "خانه ام ابری ست" ساخته کریم عظیمی از اردبیل بهترین فیلم بخش تجربی در جشنواره فیلم کوتاه تهران 

http://www.cinemafarda.com/articleview.php?cat=18&id=2639 

 

  ادامه مطلب  
   + لیلا نوروزی - ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٦ آبان ۱۳۸٩

به احترام صندلی های س ی ن م ا

 

 گدار: ما به سینما همچون غار نشینان به کاخ لوئی چهاردهم یورش بردیم!

١.هوای گریه دارم تو این شب بی پناه/دنبال تو می گردم دنبال یک تکیه گاه

تو سینمای شهر ما بیشتر وقتها بعد از تمام شدن فیلم، به جای پیام بازرگانی ترانه های شادمهر عقیلی را پخش می کنند. راستش دل آدم خنک می شود. یا بهتر است بگویم اعصاب آدم آرام می شود. بعد از دیدن یک کار درپیت(یه جیب پر پول و دردسر بزرگ و کارهایی از این دست) حداقل شنیدن این ترانه ها برای مخاطبان نوستال‍ژیک است و تو یاد کارگر جوان کنار خانه تان می افتی که وقتی بچه بودی برایش از درخت حیاط تان سیب می چیدی و به او می دادی و او هم برایت زبان در می اورد و می خندید و بعد این ترانه ها را می خواند! ترانه است دیگر، می چسبد! مسئولان محترم کشورمان که نمی فهمند این فیلمهای حال به هم زن که درشان پسری هفت،هشت تا دوست دختر را با هم سر کار می گذارد، به روح لطیف و پاک و حساس مخاطب خش می اندازد و چه بسا به گندش بکشد.

 به این ترتیب دل می بندیم به همین ترانه ها و سالن خالی سینما و شماره ی صندلی ها که چه احترام و چه عظمتی دارد این سالن! کاش این بزرگترها که مدام از احترام حرف می زنند بفهمند که ما کوچکترها چه قدر به این سالن دل بسته ایم!یا بهتر است بگویم "خجالت هم خوب چیزی است جناب مثلن کارگردان که اسم این چند مشت تصویر را گذاشته ای فیلم". ما هم زین پس به احترام هنر سینما فقط فیلمهای خوب خواهیم دید!

 

 

 

 

 

2. اتفاق خوشایندی که برایم افتاد آشنایی ام با زیبا کرباسی عزیز بود. بعد از مدتها دنبال دوست خوب گشتن بالاخره با زیبا آشنا شدم. و البته باعث افتخار است این آشنایی. هر چند فاصله مان آنقدر دور است که شاید هیچ وقت نتوانیم همدیگر را از نزدیک ببینیم اما به قول خودش حداقلش این است که می دانم کسی هست که کمکم باشد و دوستم باشد و ... . مدتی است که متاسفانه راه ارتباطی ام باهاش قطع شده. امیدوارم هرچه زودتر این نوشته را ببیند و باهام تماس بگیرد. دلم برایت یک ذره شده!با کلی حرف....

"پشت این پنجره های بسته ی نامهربون/ برام از خوبی و از شادی بخون"

 

٣. بی انصافی است اگر یک کتاب خوب خوانده باشم و چند کلمه در موردش ننویسم."سمفونی مردگان"، نوشته ی عباس معروفی. در این مورد که یک سوم جذابیت این کتاب برای من به خاطر مکانی است که داستان در ان اتفاق می افتد، شکی نیست. داستان در اردبیل روایت می شود. شورآبی که شخصیتهای داستان از ان می گویند برای من خاطره انگیز است. نمین،رام اسبی،سرعین، خیابانها و بخصوص کلاغ و برف اردبیل. "یک برف سنگین همیشه بر شانه های آدم وجود داشت و سنگینی اش تا بهار دیگر حس میشد. بدیش این بود که آدم ها فقط یکبار می مردند و همین یکبار چه فاجعه دردناکی بود". اما این داستان محدود به اردبیل نیست و تنها به پس زمینه ذهنی اشخاص بستگی دارد. شخصیتهایی مثل آیدین کم نیستند. کاراکتری که در تنهایی خودش سیر می کند  و  در نهایت در لاک خودش می خزد. بی آزار است. پدرش برای اینکه ذهن خیالباف و شاعرانه او به پسر دیگرش که سرش توی کار و بازار است سرایت نکند او را به زیرزمین می فرستد،کتاب باباگوریوی او را پاره می کند، کتابهایش را توی حیاط به آتش می کشد و بعد زیرزمین را آتش می زند. آیدین از خانه می رود و بعد عاشق سورمه می شود. "دیگر نه آزاری، نه رنجشی و نه حتی زحمتی. آرام و منگ در لاک سنگین عالم اسرار فرو غلتیده بود". آیدا هم که خواهر دوقلوی آیدین است دست به سنت شکنی می زند. او بر خلاف نظر پدرش ازدواج می کند. و از خانه ی پدری رانده میشود و به شهری دور می رود. آیدین که ارتباط روحی عجیبی با آیدا دارد تو روزنامه می خواند که آیدا خودش را آتش زده است. آیدین به خانه برمی گردد. شخصیت دیگر و جذابتر این داستان یوسف است. هر چند که در خود داستان یک شخصیت تقریبن مرده است. هنگامی که از نظر جسمی سالم است، همه چیز را بی چون و چرا می پذیرد و هیچ مخالفتی نمی کند. با دیدن هواپیماهای روسی سعی می کند پرواز کند. ولی سقوط می کند و دیگر نمی تواند تکانی بخورد. برای همین در یکی از اتاقهای خانه کم کم فراموش می شود و تنها بوی اوست که دیگران را اذیت می کند. از خشت و خاک دیوار تغزیه می کند. اورهان شخصیتی است که پدر او را دوست دارد. کاراکتری که راوی قسمت ابتدایی و انتهایی داستان است. این شخصیت درست در مقابل آیدن قرار دارد. با اینکه از آیدین کوچکتر است اما در نهایت اوست که تصمیم خواهد گرفت. چرا که آیدین در احساس و رویا زندگی می کند و اورهان در واقعیت. وی‍ژگی ممتاز این کتاب تغییر زاویه دیدها و راوی هاست. گاه اول شخص می شود. گاه سوم شخص. ما یک اتفاق را از زبان چند شخصیت می شنویم که از زاویه های مختلف بررسی می شود و در هر روایت احساس جدید نسبت به شخصیتها پیدا می کنیم. وقتی راوی اورهان است حق را به او می دهیم که بخواهد با آیدین رفتار بدی داشته باشد. چرا که مادر، آیدین را دوست دارد و هیچ اهمیتی به اورهان نمی دهد. پس اورهان حق دارد حسودی کند. پدر با اینکه با آیدین مخالف است ولی در نهایت به او احترام می گذارد. اورهان بیشتر از آیدین در حجره کار کرده است ولی طبق وصیتنامه ارث به دو قسمت تقسیم می شود .هنگامی که آیدین روایت را به عهده می گیرد با او هم ذات پنداری می کنیم.

 سمفونی مردگان روایت انسانهایی است که ناچارند زندگی کنند و برای این زندگی یا می جنگند یا مثل آیدین در رویا سپری می کنند. وجود کلاغ که یکی از عناصر تصویری بارز این متن است به داستان فضای تیره ای داده است. فضایی که مرگ حتی اگر واقعیت هم نداشته باشد لابه لای روح و ته خانه ها اتراق کرده است و منجر به فراموشی می شود. اما نه فراموشی دائمی. گاهی این فراموش شده ها چنان به خاطر می آیند که انگار زنده اند. مانند مرگ آیدا که مدام در خاطر آیندین زنده می شود، هرچند که با چشمان خودش مرگ او را ندیده است، ولی ان را تصویرسازی می کند آن هم به کمک کتابهایی که پدرش اتش زده است."و کلاغ ها شهر را فتح کرده بودند. بر هر درختی چند کلاغ". برف هم یکی دیگر از مواردی است که در فضاسازی داستان کمک می کند. مردم از داخل برف تونل کنده اند و رفت و آمد می کنند. برف فضای داخلی قهوه خانه ای را که در داستان زیاد به آن اشاره شده است پر کرده است و ... . این فضای سرد و سیاه در کنار خاطره هایی که مرور می شود تلخی را دو چندان می کند.

 در نهایت اینکه سمفونی مردگان هرچند نیشخندی است از عباس معروفی اما خواندنش حداقل این حسن را دارد که می شود خود را جای اورهان گذاشت و جای آیدین و آیدا و یوسف و پدر و حتی مارتای فاحشه و به کلاغهایی که می گویند"برف برف" فکر کرد!

 

 

 

۴. یک فیلم فوق العاده: " ای برادر کجایی" ساخته ی برادران کوئن.محصول سال 2000

"ای الهه الهام، آواز بخوان. داستان آن مرد چیره دست را بگو که در ستیزه جویی تبهر کاملی داشت. یک سرگردان، یک مبارز که می خواهد برای همیشه برنده باشد".

: "متن ابتدایی فیلم"

 

 

قصد نقد نیست و فقط بیان لذتی است که از این فیلم برده ام و به عنوان لذت بخش ترین فیلمی که تا حالا دیده ام از آن یاد می کنم. فیلمی که جذاب ترین مرد دنیا(البته توی فیلم!) در ان بازی کرده است. جناب جرج کلونی در نقش یک ابله که البته در مقایسه با دو رفیق ابله دیگرش زرنگتر است که آنها را با وسوسه کردن به اینکه باید با هم از زندان فرار کنند تا گنجی را پیدا کنند که چند روز دیگر از بین خواهد رفت، از زندان فراری می دهد. آن هم در حالی که از مدت مجازات آن دوتای دیگر مدت کوتاهی مانده است. بازیگران دو نقش دیگر تیم بلیک نلسون و جان تورتورو هستند. اورت (جرج کلونی) برای اینکه نگذارد همسر سابقش با مرد دیگری ازدواج کند مجبور است از زندان فرار کند. اما پای او به پای دو زندانی دیگر بسته است. او این دو زندانی را هم با خود می برد و در مسیر اتافاقات عجیبی برایشان می افتد و با شخصیتهای عجیبتری برخورد می کنند. آنها با پسر سیاه پوستی آشنا می شوند که روحش را به شیطان فروخته! و در عوض شیطان به او نواختن گیتار را یاد داده است. پسر سیاه پوست می گوید"در هر صورت به روحم احتیاجی نداشتم". در ادامه همراهی با این پسر آنها با مردی برخورد می کنند که در عوض خواندن برای او به انها پول می دهد. این سه ابله و پسر سیاه پوست ترانه ای را اجرا می کنند که سبب معروفیتشان می شود و البته همین ترانه آنها را در نهایت نجات می دهد. بعد از خواندن این ترانه آنها لقب "پسران خود ساخته " را می گیرند. بیجا نخواهد بود اگر بگویم نصف لذت این فیلم اجرای همین ترانه است. آن هم زمانی که این چهار مرد با گریم صورت و لباس مبدل،برای اینکه جلوی ازدواج زن سابق اورت را بگیرند به اجرای برنامه در مراسم عروسی می پردازند و شروع به خواندن ترانه می کنند. یک اجرای فوق العاده انرژی بخش!

اورت:"فکر می کنم سختی روزگار رنگ همه رو پرونده. همه دارن دنبال جواب می گردن".

 وی‍ژگی ممتاز این فیلم موتیفهایی ست که بخصوص در دیالوگ ها دیده می شود. تکرار دیالوگها، اول از همه به شخصیت پردازی کمک کرده است. بعد به ایجاد فضایی که باعث می شود اتفاقات شاید مضحک و باورنکردنی، در نظر مخاطب جالب و بجا باشد. و همه ی اینها دست به دست هم داده و زنجیره ای ساخته که این سه شخصیت را در مسیری قرار دهد که حتی هنگامی که یکیشان گم می شود و قورباغه ای در لباسهای پهن شده ی او پیدا شود، به تبدیل شدن دوستشان به قورباغه ایمان بیاورند! و در کنار آنها مخاطب هم می خندد و هم سعی دارد باور نکند. اما همراه با این خنده مجبور هست فکر کند. چرا که اولن با یک فیلم طرف است(آن هم از نوع برادران کوئن)، از فیلم لذت می برد، دوست دارد از تصویر فراتر برود، کشف کند و به چیزی که نیاز دارد دست یابد. اگر تنها لحظات خنده دار و عجیب بود، هیچ وقت فیلم خوبی از آب درنمی آمد. اما در کنار اینها کارگردان شاخ و برگ ایجاد کرده و دو رقیب سیاسی را هم در مقابل هم قرار می دهد. دو فرد که مدام در حال سخنرانی و تبلیغ هستند. در این فیلم مردم برای هیچ کدام از این دو تره هم خرد نمی کنند! و تبلیغات انتخاباتی مدام در حال چرخش است. اما پایان این تبلیغات و جدال دو رقیب مانند پایان اورت و رقیب عشقی اش است. یکی از رقیبهای سیاسی "پسران خودساخته " را رد می کند و رقیب دیگر که می بیند مردم شیفته این پسران هستند از آنها حمایت می کند و نتیجه را به نفع خود تغییر می دهد. گفتن و نوشتن در مورد فیلمی که شیفته اش باشی سخت است. چرا که هر چه بنویسی باز کم گفته ای و باز راضی نیستی.برای همین آخرش را هم همین طوری ول می کنی به امان مخاطب. فقط امیدوارم هیجانی که پس از هر بار دین این فیلم دارم را گفته باشم!

 

 

 ۵.یک کتاب با ارزش دیگر:"هنر سینما"/ نوشته ی دیوید بوردول، کریستین تامسون / ترجمه فتاح محمدی

 

قسمتی از مقدمه:"این کتاب قصد آن دارد که خواننده را با زیبایی شناسی فیلم آشنا کند... هدف بررسی جنبه های بنیادین سینما به عنوان یک هنر است."

در این کتاب 542 صفحه ای(به اندازه کاغذ A4) مسائلی در رابطه با اینکه فیلم چگونه ساخته می شود، عملکرد یک فیلم کامل چگونه است، تجزیه و تحلیل نقادانه فیلم، چگونگی تحول هنر سینما در طول تاریخ و ... مطرح می شود و در این میان برخی از شاهکارهای سینمایی نیز با توجه به دلایل موفقیتشان تجزیه و تحلیل می شود.

 

 

۶. کتاب " تو مشغول مردن ات بودی"، گزیده ای از شعر و عکس جهان/ ترجمه محمدرضا فرزاد/ انتخاب تصاویر : شهریار توکلی

هر شعر یک عکس.اول اینکه شعرهای خوبی از شاعران مطرح جهان دارد. از جمله آنا آخماتووا، بوکوفسکی، میروسلاو هولوب، براتیگان، ریموند کارور و ... .

به آخر خط رسیدن توی تنهایی/ تو این اتاق قبر/ بی سیگار/ بی شراب/ درست مثل یه لامپ/ مثل خیک یه شیکم/ سفیدم و خوشحال که/ لااقل این اتاقه هست....      

 :"چارلز بوکوفسکی"

دوم اینکه تصاویر جالبی دارد که با اشعار هماهنگ هستند و از طرف دیگر بدون وجود اشعار نیز، تصاویر کاملی هستند. سوم اینکه صفحات از کاغذ گلاسه هستند و با جای دادن تصاویر و اشعار در خود، زیبایی و لطافت خاصی به کتاب داده اند که من کمتر دیده ام. چهارم اینکه رو جلد زیبایی دارد. هم از لحاظ کنتراست، هم انتخاب رنگ، هم ترکیب بندی عکس و و عکس و نوشته. حتی اگر صفحاتش را ورق نزنیم، کتاب ارزش این را دارد که بگذاریمش بالای سرمان و هر صبح رو جلدش را نگاه کنیم تا بفهمیم که هنوز زنده ایم!

 

٧. جشنواره استانی تئاتر هم تمام شد. مثل پارسال که جشنواره استانی تئاتر تمام شد. اواسط جشنواره رسیدم و کارهای اول را نشد ببینیم. ولی خب، حداقل یکی دو کار خوب دیدم. البته در حد یک مخاطب عادی می گویم وگرنه سواد تئاتری ندارم. رفتیم و نشستیم و دیدیم. و توی دو تا از جلسات نقدش هم شرکت کردیم! ولی خدایی حیف است از اینکه برای یک کار هفتاد هشتاد دقیقه ای نیم ساعت وقت نقد اختصاص می دهند. از این نیم ساعت هم که ده دقیقه اش برای سلام و احوالپرسی می گذرد. بیست دقیقه بعدی هم منتقدان روی سن حرف می زنند. سال پیش حداقل قانون شکنی می شد و به جای نیم ساعت یک ربع هم اضافه نقد میشد. ولی امسال از این اتفاقها نیفتاد. آنهایی هم که سر جاشان نشسته بودند ترجیح می دادند به جای حرف زدن توی سالن، نقد و نظرشان را به کافه ها ببرند. به قول یکی از همین تئاتریهای بزرگ که از جلسه نقد بیرون آمده بودند" ما تازه نقد و بررسیمون شروع شده"! برای خود من که این جلسات عزیزتر و جالبتر بود حتی با وجود زمان اندکش! این را هم بگویم که هراندازه که سالنهای پخش فیلمهای سینمایی مان خالی از مخاطب هست، در این جشنواره ها جا برای سوزن انداختن هم نبود!

 

٨.نمی دانم!/ شاید تو کت ات را از تنم درآورده ای/ شایى برف زودتر از همیشه به زمین رسیده استشاید کلاه بود که مرد. … به زمستان سختی خورده ام، آقای شومینه!

 

 

   + لیلا نوروزی - ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٩ آبان ۱۳۸٩