جشن آشتی نادر و سیمین!

 

رهبر من آن اصغر چهل ساله است که به خودش نارنجک بست و به تنهایی تمام جشنواره ها را ترکاند! *

بدون شرح، همه مان بال در آوردیم و داریم برای خودمان پرواز می کنیم و خلاصه جشن گرفتیم!(یکی نیست به این اصغر خان بگه آخه بیکار بودی وسط امتحانا گلدن گلوب بردی؟ما صفربشیم لابد پیمان جان معادیت میخواد جواب ننه بابامونُ بده و لابدتر میخوای تندیست رو بفروشی و شهریه دانشگاه آزاد ما رو بدی و لابدترترش هم اینکه ترم بعد خودت میخوای بیای جای ما واحد پاس کنی و اون وقت ما هم بریم تکلیف اون طفلی ترمه رو مشخص کنیم که تا دیدی فیلمت خوب رفته جلو گفتی "بچه س دیگه،بذار ذهن مخاطب هرجور دوس داره تربیتش کنه". یا مثلن خواستی از فیلم "HUGO" اون رقیبت،اسکورسیزی،عقب نمونی که میگه "پایان خوش فقط تو فیلماست"**،رفتی و یه پایانی ساختی که معلوم نیست خوشه یا باید ترامادول مصرف کنه. به هر حال دمت گرم اصغرجون!

پیام سید محمد خاتمی به فرهادی

حسادت شدید کارگرادن سریال حضرت یوسف،جناب سلحشور را به اصغر خان از دست ندهید! "جایزه به جدایی نادر از سیمین مثل جایزه به بهترین دزد است!"

پ.ن:

* از آیدین ضیایی

** از دیالوگهای فیلم hugo

 

   + لیلا نوروزی - ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٧ دی ۱۳٩٠

متولد ماه مهر

 "پنج فیلم از تولیدات انجمن سینمای جوانان ایران - دفتر اردبیل آماده نمایش شد

انجمن سینمای جوانان ایران پنج فیلم کوتاه به نام‌های یک روز یک مادر، صفحه آخر، سوسوز سقا، "قلاب‌ها در پیراهنم " و آمدیم نبودید را آماده‌ی نمایش کرد!

 

 پشت صحنه فیلم  کوتاه "قلابها در پیراهنم"

  ادامه مطلب  
   + لیلا نوروزی - ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢۱ دی ۱۳٩٠

وسط سطر

 

کاری از دست کلمات ساخته نیست

زخم ها را زدند

ما در پاکتهای نامه ای که به دستمان می رسید

معدن نمک کشف کردیم!

(ل.ن)

 

1-توی دنیای واقعی تصویر و چهره هم که نباشد،صدا و بو و لمس هست که آدم را به آدم وصل کند،حتی اگر کوه به کوه نرسد. توی دنیای مجازی برعکس این اتفاق می افتد. کوه به کوه می رسد. درخت به درخت میرسد. حتی ونیز به اردبیل. ولی... آدم هیچ وقت به آدم نمیرسه تو دنیای مجازی. همه مون دیگه عادت کردیم به این دنیا. دوستش داریم. یک فضا و تریبون شخصی ساختیم و حرفاهامان را میزنیم. دوست پیدا کردیم تو این دنیا. میرویم مهمونی. اونها میان. بعضی وقتا هم این دوستا رو از دست میدیم. یا اینکه خودمون میرویم سفر. یکی از وبلاگهایی که همیشه به خاطر قلم جذاب و لینکها و خبرهایش بهش سر میزنم "وبلاگ پاراگراف است". نویسنده این وبلاگ فقط داستان نویس است با مجموعه "امروز شنبه". اهل تبریز است و ساکن پایتخت. تو اختتامیه هفت اقلیم باهاشون آشنا شدم و چون تو اون جمع احساس غریبگی می کردم با دیدن یک همزبون ذوق کرده بودم!حالا از اینکه می بینم می خواهد وبلاگ نویسی را کنار بگذارد ناراحتم. آن هم از دست همان آدم هایی که نمیشود توی دنیای مجازی به حسابشان رسید چرا که بی اسم و هویت اند. حیف است آقای انصاری،وبلاگی را که بخاطر مطالب و لینکها و خبرهایش روزی سیصد بازدید کننده دارد همین جوری ول کرد به امان خدا. من که می گویم نبودن پاراگراف یک جور خیانت و نامردی است در حق داستان. حالا خود دانی! می خواهی باش. می خواهی نباش.

 

 

  ادامه مطلب  
   + لیلا نوروزی - ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۸ دی ۱۳٩٠

صبح بخیر میترا!

 

نقد نه،یادداشتی برای نوشته هایی که دوست دارم...

رمان "بگذارید میترا بخوابد" نوشته کامران محمدی/ نشر چشمه

 

"شهرزاد شماره ایوب را گرفت، اما بلافاصله پشیمان شد و قطع کرد. بلند شد. بی هدف چند بار دور اتاقش چرخید و روبه روی آینه ایستاد. نه، او جذاب تر از میتراست. آن قدر جذابتر که ایوب حتی نباید به میترا نگاه کند، مردها را هیچ وقت نمی توان فهمید...".

شهرزاد،ایوب،میترا،هیوا،ماریا و ستاره شش شخصیت رمان "بگذارید میترا بخواند" نوشته کامران محمدی، هر کدام به نوبت راوی داستانی هستند که در آن خیانت راه ارتباطیه بین آدم هاست. میترای 42 ساله که زنی تودار است و کمتر حرف می زند و متفاوت با زنهای دیگر رفتار می کند با ایوب ارتباط دارد. ایوب، همسر ستاره، علاوه بر میترا، با شهرزاد هم در ارتباط است. ستاره زنی معمولی است. او شوهر و زندگی اش را دوست دارد و وقتی می بیند ایوب سرد رفتار می کند نگران از هم پاشیدن زندگی شان می شود. شهرزاد، جوان تر و زیباتر از میتراست. او زنی خوش گذران است و تنها چیزی که می تواند به آن بنازد زیبایی اش است. شهرزاد ایوب را دوست دارد و با هیوا،همسر ماریا هم در ارتباط است. ماریا، خواهر ایوب است. او بخاطر تصویری که از دوران کودکی اش در ذهن دارد و مربوط میشود به تجاوز عراقی ها به مادرش، در پنج سالی که با هیوا ازدواج کرده است، با همسرش ارتباط نداشته است. برای همین، و برای اثبات نظرش در رابطه با اینکه عشق نمی تواند وجود داشته باشد، و رد حرفهای هیوا که می خواهد بگوید عشق مانع خیانت میشود، هیوا را با شهرزاد آشنا می کند :"شهرزاد دست پخت ماریاست برای هیوا". هیوا عاشق ماریاست. او در مدتی که با شهرزاد است به او نزدیک نمی شود...

  ادامه مطلب  
   + لیلا نوروزی - ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٧ دی ۱۳٩٠