گربه روی شیروانی داغ

 

 نوشتنِ چند خط در مورد "گربه روی شیروانی داغ" را بخاطر دو بازیگر تقریبن مورد علاقه ام انتخاب کردم:پل نیومن در نقش بریک و الیزابت تیلور با ایفای نقش مگی گربه. مگی و بریک زن و شوهری هستند که به همراه برادر بریک و زن او، در انتظار مردن پدربزرگشان که مزرعه دار بزرگی هست،می باشند.در این میان نقش برادر و زن ،بیشتر در حول مادیات می چرخد. پدربزرگ  مگی را دوست دارد.مگی عاشق شوهرش است و شوهرش از او متنفر است. (که در دو سوم پایانی فیلم دلیل تنفرش لو میرود). فیلم یک داستان خانوادگی را روایت می کند که اقتباس ریچارد بروکس است از اثر تنسی ویلیامز.

از "تیرانداز چپ دست" بعید بنظر میرسد چنین نقشی را ایفا کرده باشد. یک مرد خانواده!بریک فوتبالیست شکست خورده ای است که دوست صمیمی خودش را بخاطر زنش از دست داده است.  پل نیومن در نقش بریک کاری جز دوست نداشتن همسرش انجام نمیدهد. البته مشروب هم میخورد. ولی هر اندازه هم که مشروب می خواز قیافه نمی افتد!

در مقابل این الیزابت تیلور است که خودی نشان داده است.او در ظاهر زن خیانتکاری به نظر میرسد. اما در طول فیلم هم شاهدیم که برای بریک زندگی می کند! مادربزرگ آینده اوستو مگی سعی دارد از این آینده فرار کند. پدربزرگ دیگر مادربزرگ را دوست ندارد. مادربزرگ همیشه سعی دراد با ابراز عشق اش به او،محبت او را دوباره جلب کند.اما تنها از جانب او تحقیر می بیند.

 مگی: می‌دونی من چه احساسی دارم؟ همیشه حس می‌کنم مث یه گربه روی یه شیروونی داغ هستم.

بریک: پس از روی شیروونی بپر پایین، مگی! گربه‌ها از روی شیروونی می‌پرن پایین و  صدمه‌ای نمی‌بینن. این کارو بکن. بپر!

مگی: بپرم کجا؟ به چه امیدی؟

بریک: یه عاشق گیر بیار.

مگی: مستحق این کار نیستم. جز تو هیچ مردی رو نمی‌بینم، حتی با چشم‌های بسته فقط تو را می‌بینم..

 

همه این افراد بعلاوه پنج بچه ی برادر بریک،در روز تولد 65 سالگی پدربزرگ(که سرطان دارد و  قرار است بمیرد) دور هم جمع شده اند. کشمکش ها همه شان سر جای خود رخ میدهند و  در پایان بریک سر عقل آمده و مگی را دوست میدارد!

 

 

   + لیلا نوروزی - ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩۱

انشاء

 

موضوع:تعطیلات نوروز خود را چگونه گذراندید؟

 

به  نام خدا

ما امسال تعطیلات نوروز خود را خیلی خوش گذراندیم.بعد از اینکه به زور پیک نوروزی خودمان را از دانشگاه گرفتیم،جیم شده، رفتیم پایتخت.از آنجا که ما دختر خیلی منظمی هستیم و ندید بدید هر چه ضد شورشی های خوفناکی که تو کوچه بازار  تهران پلاس اند،ترقه بازی نکردیم و از روی آتش هم نپریدیم تا بختمان همچنان کور بماند و گره های ناگشودنی اش هر روز بیشتر شود.

ما تعطیلات عید را خوش تر از اینها هم گذراندیم. همین که توپ سال نو ترکید،میهمانان با ونگ ونگ کودکان و نوزادانشان به خانه ما حمله کردند.از آنجا هم که مادرمان گفت میهمان با خودش برکت به خانه می آورد و توی این رکود اقتصادی برکت طلاست، حتی نتوانستیم به اندازه سر سوزن سوراخ شیشه شیرِ کودکی را گشادتر نماییم تا کودک خفه شود. لال ماندیم و در قلک عیدی های خودمان خفه شدیم.و بعد بدون جنگ و خونریزی خانه و زندگی و سفره هفت هشت سینمان را تصرف کردند...

 

  ادامه مطلب  
   + لیلا نوروزی - ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٢ فروردین ۱۳٩۱

همه تنهات میذارن،جرج

 

تنهایی روی پیشانی ات،

نستعلیق هم که باشد

کسی نخاهد خاند...

بنشین پشت پیشخان

و "دوستت دارم" ها را

هی در استکان لب پرت هم بزن

بی قند

بی قاشقی که حالت را بفهمد...

(ل.ن)

 

 

 

هوگو و آرتیست:پناه بر کلاسیک !

  

در روزگاری که آخرین پیشرفتهای بشری فضای فیلم ها را گرفته و شخصیتها بوسیله این تکنولوژی ها سر هم کلاه می گذارند و دزدی می کنند و از زندان در می روند و عاشق می شوند، دو فیلم هوگو و آرتیست تصمیم می گیرند که بر خلاف جهت آب حرکت کرده و به سینمای اولیه بازگردند. در هر دو فیلم خود"سینما" جزئی از داستان است. و در نهایت هر فیلم برنده پنج جایزه اسکار میشود.

"آرتیست"، راوی دنیای ستاره ایست که در شاخ سینما دارد برای خودش خوش می گذراند. جرج ولنتین بازیگر دوران سینمای صامت،از آن تیپ ستاره هایی است که به خودش ناز می کند،از زندگی شخصی با همسرش چندان راضی نیست، با سگش صمیمی است و دل از طرفدارهای دخترش برده است. او باعث میشود یکی از این دخترها بعدها به بازیگر معروفی تبدیل شود. ورود صدا به سینما جرج ولنتین را خانه نشین می کند.( در همان دهه بیست هم که دنیا هنوز غرق در شگفتی تصویر بود و وجود صدا در سینما هنوز به تخیلی کسی وارد نشده بود،همین اتفاقها برای بازیگران واقعی نیز افتاد. خیلی ها با آمدن صدا به سینما مخالفت داشتند.اما این تکنولوژی به راه خود ادامه داد. بعضی ها با این مساله کنار امدند و اندکی نیز که مخاطب علاقه ای به صدای آنها نداشت از دور خارج شدند.) جرج ولنیتن با از دست دادن جایگاهش، دوستانش را نیز از دست میدهد. او وسایل خانه اش را به حراج می گذارد:

-(دیالوگی که خریدار به جرج می گوید):تبریک میگم همش فروخته شد.شما الان دیگه هیچی ندارین.

اما در نهایت داستان،همان دختری که جرج باعث شده بود تا او وارد سینما شود،به دادش رسیده و دوباره او راه به صحنه باز میگرداند.

قصه ی آرتیست،قصه ی شاخ و دم داری نیست. هیچ روایتی را نمی شکند. "نو"نیست. مثل تمام فیلم ها و داستانهایی که به زندگی تیپ هایی بزرگ در جامعه می پردازند،آنها در اوج و فرود نشان میدهد. که نمونه فوق العاده آن هم "همشهری کین" اورسن ولز است. آرتیست یک فیلم موزیکال در دومین تولد سینماست. اگر تخیل سینما با فیلم هایی چون "ورود قطار به ایستگاه" در ذهن ها جان گرفت و با فیلمی چون "مطب دکتر کالیگاری" به بازی با اغراق و تخیلات فراواقعی پرداخت و بعد جان فورد با اسب به زندگی تاخته و امثال بونوئل و اسکورسیزی و کیشلوفسکی و ... این تخیل را به دوش کشیدند و در نهایت تبلیغات شد "فیلم" و فیلم شد میان برنامه،آرتیست وارد میدان شد! بابت این اتفاق خوشحالم و همیشه وقتی روند سینما را توی ذهنم دنبال می نمودم،پیش بینی می کردم که یک روز دوباره به اصل برگردیم!حالا تصور اینکه یک روز کارگردانی مثل تارانتینو هم که همیشه وقتی کسل میشوم دوست دارم از فیلم هایش ببینیم تا انرژی بگیرم،هم،همان ایده های خودش را به همین سبک بیان کند،برایم لذت بخش است. یا مثلن جانی دپ،با موسیقی حرف بزند!

شاید اینگونه توجیه کنم که حضور موسیقی در کنار تصویر، نوعی تجربه ی فردی را شامل میشود یا به قول آیزنشتاین "همزمانی حس ها".اگر برای مخاطب دهه بیست، وجود صدا بخاطر غیر قابل تصور بودن، غیرقابل قبول بود،برای من،در عصر حاضر،که دچار روزمرگی در دیالوگ شده ام، این همزمانی فرصت بیشتری میدهد تا به شنیدن درونیات خودم نه به کلام،بلکه با تصویر+موسیقی بنشینم.پرکینز می گوید‌"صدا با خود حس جدیدی از ارزش سکوت را می آورد". فی الواقع : این همه سال سینمای صدادار ارزش سینمای صامت را بالا برده است!

 و اما "هوگو":اسکورسیزی را دوست دارم و هنوز هم از تماشای هزارباره خیابانهای پایین شهر،با آن سکانسی که رابرت دنیرو جوان،روی میز بیلیارد می سازد،مکیف می شوم. اما این فیلم به قطع طعم همیشگی مارتین را ندارد! هوگو با تمام سه بعدی بودنش،با تمام پیچیدگی فضا،رنگ و لعابهایش فیلم خوبی ست. اما نمی تواند فیلم مورد علاقه طرفداران اسکورسیزی باشد. او در این فیلم تصویرساز دنیای عقربه هاییست که روال زندگی یک کودک را نشان میدهند. در قسمت دوم فیلم، شاهدیم که ژرژ ملی یس، کارگردانی که بیشتر کارش شعبده بازی بود و بواسطه اینکه کاریکاتوریست خوبی هم بود،فیلم هایش را قبل از ساختن به روی کاغذ می آورد،وارد میشود.او نیز چون قهرمان فیلم آرتیست،هنرمند دوران اولیه سینماست که از یاد رفته است و بواسطه هوگو دوباره در یادها زنده میشود. در فیلم شاهد خاطره شیرین فیلم ورود قطار به ایستگاه هستیم که تماشاگران از ترس اینکه زیر قطار بمانند از صندلی های خود بلند میشوند. ملی یس نیز که در آن مکان حصور دارد شیفته اختراع لومیرها شده و سپس دوربینی شبیه دوربین آنها میسازد و از صحنه های روزمره فیلم میگیرد. او در سال 1897 برای خودش یک استودیو سینمایی میسازد. استودیویی که میتواند برای به تصویر کشیدن دنیای خیایل او کمک بزرگی باشد. فیلم "پری دریایی" هم که در فیلم شاهد بازگو شدن خاطره هایی از آن هستیم،در همین استودیو ساخته شد. میتوان چنین نتیجه گرفت که اگر ملی یس بواسطه حقه ها شعبده بازی هایش سرآمد شد،اسکورسیزی نیز با جلوه ها و ترفندهای مخصوصش در "هوگو" توانست اسکار درو کند. اسکورسیزی در "هوگو" دست به خشونت رایج در سینمای آمریکا،که مخصوص سینمای خودش نیز هست(چون پایان خیابانهای جنوب شهر یا خشونتی که در متن راننده تاکسی دیده میشود) نمیزند. اما صحنه هایی خلق میکند که کمتر از خشونت نیست! مثل وقتی که سگ پلیس دزدهای کوچولو را دنبال می کند!

(پایان خوش فقط تو فیلماس. وگرنه همه تنهات میذارن،جرج)

   + لیلا نوروزی - ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩۱