نامه ای به برادران لومیر!

لیلا نوروزی

 

لوئیس بونوئل:((اگر به من بگویند بیست سال بیشتر زنده نیستم و از من بپرسند که در این مدت چگونه زندگی خواهی کرد؟ پاسخ میدهم :" دو ساعت در روز برای فعالیت و 22ساعت برای رویاهایی که دائماً آنها را مرور می کنم"))

سلام لویی عزیز. سلام آگوست جان.

هنوز هم ته دلم می سوزد لومیرها. مطمئناً وقتی در سال 1895 دست به اختراع زدید توی تخیلتان هم نمی گنجید که صد و خورده ای سال بعد یکی مثل من از شهری که اردبیل نام خواهد گرفت برایتان نامه ای بنویسد و گله کند که مگر کار و بار نداشتید دست به اختراع سینما زدید؟ مگر قحطی اختراع بود آخر؟ چه قدر ذوق می کردید وقتی هنگام نمایش فیلمتان مردم تو سالن از ترس اینکه قطار بیاید و آنها را له کند، زیر صندلی هاشان قایم می شدند. تو دلتان قند آب میشد که چه معجزه ای انجام داده اید. ولی دل من می سوزد. نه به حال آن تماشاگران بدبخت که شما را جادوگر می دانستند و فیلمتان را سحر و جادو.

  ادامه مطلب  
   + لیلا نوروزی - ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٥ مهر ۱۳٩۱

تولد در اتاق تنهایی به وقت یازده مهر!

امشب تولدمه.همون طور که تو عکس میبینید کلی مهمون دارم.یه تعداد دیگه از مهمونا نتونستن بیان و اس ام اس دادن و معذرت خواستن.مثل جان وین و نیکول کیدمن و بوکوفسکی و مخصوصن جرج کلونی عزیز دلم.الان که من اینا رو مینویسم شهرام شبپره (!)صدام میزنه که رفیق بیا با من بخون.میگم وایستا الان میام.شهرام میخونه و برو بچ می رقصن.رقص نور هم داریم:سبز قرمز آبی!یک کیکه گنده سفارش  دادیم و گفتیم همه دیوارا رو از دنیا بردارن که ما راحت بتونیم جیغ و داد راه بندازیم.به پیشنهاد گابریل مارکز محافظه کارا رو بستیم به درخت تو حیاط تا زیر برف و بارون و آفتاب ریشه کن بشن.بعد من به خودم کتاب سال های سگی رو هدیه دادم.میدونم چه قدر کتاب خوبیه.جاگوار رو خیلی دوست دارم.تصمیم دارم امشب ببوسمش.تا یه ساعت دیگه هدیه بعدیم رو میخام رو کنم.فعلن به کسی نگین که هدیه بعدیم فیلم نیکه شب در پاریسه.اووووووووووووف،خدا.شاهکاره.امشب میخاهیم همگی با برو بچ بریم پاریس دهه بیست و همینگوی رو ببینم و بنوشیم و خوش بگذرونیم."خوشگلو با کلاسه...بچه لاس وگاسه"...  .هدیه بعدی داستانم هست"تپه کندوان".که بالاخره پایان یافت این قصه ی غمگین...اما هدیه اخرم این شعره که تقدیمش می کنم به خودم و چشم های ایفل دار گیل:

 

ساعت به وقت چشم های تو بود

که گلوله رسید:

"آخرین خیال ات را بباف رفیق!"

فکر کردیم "باید در "1920 پاریس"به دنیا می آمدیم.

اتومبیلی در شبهای خیالمان سایه انداخت

ما سوار شدیم و برای کلاهِ گلوله هفت تیر کشیدیم

گلوله به تنت پناه برده بود

مست عطر سوراخی بودیم که تو صدایش میزدی آزادی...

حالا به "1920 پاریس"آمده ایم.

همه چیز خوب است

آنقدر خوب که تا نیمه شب دنبال تو بگردیم

آنقدر بگردیم

که نباشی

آنقدر نباشی

که اتومبیلی سایه بیندازد

آنقدر سایه بیندازد

که گلوله را رفیق صدا بزنیم!

 

آپلود عکس , آپلود رایگان عکس , آپلود تصویر , آپلود فایل , آپلود سنتر ,آپلود عکس برای وبلاگ , فضای  رایگان برای آپلود عکس , آپلود عکس با لینک مستقیم , آپلود عکس رایگان, free image upload center , آپلود رایگان فیلم , آپلود عکس برای بلاگفا

   + لیلا نوروزی - ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩۱

طبیعت در کادر به سبک تکراریسم!

یکی از پلهای شهرمان که کار ساخت و سازش سه سال طول کشید،داشت آماده میشد.در این سه سال هر فردی از کنار پل رد میشد،دیالوگ و مونولوگی در رابطه با مشکلی که در رفت و آمد به وجود آمده بود، می گفت.همه هم ناراضی بودند و دیگر تحملشان تمام...!که شهرداری قول داد کاری را که در عرض سه سال تمام نشده بود در یک ماه تحویل دهد. ساخت و ساز خیلی خوب پیش می رفت.فقط آسفالت مانده بود و قسمتی از نرده های کنار پل...

یک صبح بهاری که آفتاب در قسمتی از آسمان عشوه داشت،اهالی از خواب بیدار شده و دیدند یک نفر با لباسهای رنگ خورده، دارد طرحی روی دیواره پل می کشد... . بیاییم کمی تصویرسازی خیالی داشته باشیم و از زاویه بالا به مردمی نگاه کنیم که سه سال منتظر بوده اند و حالا:همه دست به کمر،مثل ارتش آماده باشی که زیر تیغ آفتاب آخرین نبردشان(دیالوگشان) را برای پیروزی انجام خواهند داد،در انتظارند تا ببینند نقشی که خلق میشود چیست که برای شهرداری مهمتر از آسفالت و نرده هاست.و ... . نقش، طرح گلدان و گل در آمد و خون همه به جوش...!حالا آن دیالوگهای سه ساله تندتر شده بود:" شهرداری بیکاره." فحش می دادند.یکی هم با عصبانیت دستش را دراز کرد سمت نقاش و داد زد:"اول کارتو تموم می کردی بعد می آوردی کله باباتو می کشیدی"!...

امسال نمایشگاهی از آثار نقاشی هنرمند گرانقدر شهرمان ،آقای ودود موذن، در نگارخانه ختایی برگزار شد.شنیدن این خبر برای اهالی هنر و طرفداران این هنرمند بسیار مسرّت بخش بود.چرا که این هنرمندِ مردمی، با صدا و مجسمه ها و نقاشی هایش از پیش در دل مردم،بخصوص از نوع عام،جایگاه ویژه ای دارد. وقتی صحبت از مخاطب عام به میان می آید،یعنی آنهایی که در زمینه هنری(به طور مثال نقاشی) فعالیت و مطالعه ندارند و دغدغه شان بیشتر مسائل مادی انسان است تا روح و معنویت،چیزی که باعث ایجاد ارتباط بین هنرمند و این طیف از افراد می شود،زبانی است که در اثر وجود دارد.به قطع مخاطب یکی از مهمترین عوامل خلق اثر هنری ست و هنرمند سعی می کند به وسیله کلمه و قلم و رنگ و نت و تصویر،اندیشه ای را که  در خود پرورانده و به آن ایمان یافته به نمایش بگذارد.پس،تفکری که یکبار به نمایش در آمده،چه ضرورتی دارد دوباره تکرار شود و هنرمند در جا زدن خود را به نمایش عموم بگذارد؟ مگر هنر برای تعالی نیست؟ اگر هنرمند یک جامعه درجا بزند،سلیقه و زیبایی شناسی افراد آن جامعه نیز درجا خواهد زد.پس وقتی شهرداری در  کنار پرداختن به مشکلات رفت و آمد،به زیبا ساختن محیط برای آرامش اهالی نیز فکر می کند،نباید انتظار داشت افراد از این مساله استقبال کنند،چه رسد به اینکه طرحی را که بر دیواره پل کشیده شده،از نظر زیبایی شناسی بپسندند.

یکی از وظیفه های ودود موذن"ها" بودن،بالا بردن سلیقه جامعه است.مردم نمی توانند حرف های هنرمندی را که نمی شناسند و دوستش ندارند، باور کنند تا بعد هم بتوانند با اثرش ارتباط برقرار نمایند. ولی در مورد ودود موذن"ها" این قضیه فرق دارد.مخاطب نباید از کنار اثر هنری به راحتی رد شود.هنر باید او را به اندیشه وا دارد. نه اینکه بایستد و طبیعت را در یک کادر مستطیل شکل تماشا کند و به توانایی خالق اثر در کپی کردن ماهرانه درخت و رود و سنگ "به به" گفته و بعد با این هنرمند یک عکس یادگاری بگیرد و تمام!... این وسط مقصر مخاطبی نیست که وقتی از جلوی در نمایشگاه رد می شد،با تجمع جمعیتی روبرو گشته که همه مشتاق تماشای آثار هنرمند محبوبشان هستند، و این مخاطب گرامی نیز که قبلاً اسم یکی از ودود موذن"ها" به گوشش خورده بوده،جذب نمایشگاه شده و با دیدن این کادرها و تحسین ها،تنها اسم ودود موذن"ها" برایش می ماند و خیال طبیعت در کادر!

کسی با "طبیعت در کادر" مخالفتی ندارد.ولی تکرار گل و بلبل نه تنهای برای خود هنرمند،بلکه برای هیچ جامعه ای مفید نبوده است.اگر پیکاسو بوم و قلم و رنگش را برمیداشت و می نشست توی چمنزار و هی نقش سنبل می کشید، فرصت نمی کرد گورنیکایی را خلق کند که توانسته به تمامی انسانها در هر نقطه ای از جهان، و در هر بُعد زمانی حس انزجار از جنگ بدهد. "چیزی که کشف می شود در جنگ یک نقاشی"!... هنرمند ذهنی سیال دارد و نسبت به اوضاعی که تغییر می کند واکنش نشان می دهد.شکوه دوره ی رنسانس در همان قرن شانزدهم تمام شد. شاهکارهای آن دوران را داوینچی و میکل آنژ و رافائل خلق کردند و رفت که رفت. بعد هم که جناب ژوزف نیسفور نی ئپس، ترکیب دو کلمه ای که انگار هنوز برای ما سحر و جادو تلقی میشود و به وجودش شک داریم،یعنی "دوربین عکاسی" را اختراع کرد. تا حتی اگر طریقه کادربندی درست را هم بلد نباشیم،هر وقت دلمان خواست دوربین را برداریم و برویم از "شمع +گل+پروانه" عکس بگیریم و اگر هم خیلی بیشتر دلمان خواست با فوتوشاپ به نقاشی شبیه اش کنیم!با تمام علاقه ای که به آرامش موجود در نقاشی طبیعت( به سبک "رئالیسم اردبیلی!" )داریم،باید قبول کرد تکرار خلق شده ها خاطر همه را هم مکدر نکند، تابلوی ایستی است برای هنر! و نکته ی سیاه ترش تکرار یک نقاشی در بیشتر از یک نمایشگاه است.حالا اینکه دست های پشت بوم سِیر زیبایی را از چه زاویه ای می بینند،به رنگهای پالت خودشان...

چاپ شده در مجله سارای

   + لیلا نوروزی - ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٩ مهر ۱۳٩۱