خواهش میکنم به ما شلیک نکنید!

نگاهی از لیلا نوروزی - به مجموعه شعر «اصلاً مهم که نیست» سروده‌ علیرضا بهرامی/ منتشرشده در روزنامه‌ آرمان


اول: زبان یک هزارپا!
زبان زاینده معانی جدید با استفاده از نشانه‌های قراردادی است. این نشانه‌ها ابزار و ارتباطی هستند میان ذهن شاعر و ذهن مخاطب که قصد ایجاد ارتباط دارند. وظیفه‌ی زبان، ایجاد ارتباط بین دو ذهن متفاوت است. برای این منظور، نیاز به استفاده از نشانه‌های قراردادی می‌باشد تا این دو ذهن آسان‌تر به مقصود و هدف خود برسند. اما زبان ادبی تنها به این امر بسنده نمی‌کند. او میخواهد ورای واقعیت، دنیای خیالی نویسنده را که هنوز کشف نشده و بیشتر شبیه سِحر است، روایت کند. با این تعریف، شاید بتوان گفت زبان ادبی یک رئالیسم جادویی است که سنت و مدرنیته غیر قابل قبول را در کنار هم طوری ارایه میدهد تا مخاطب بتواند تصویر ذهنی داشته باشد.
به قول ویتگنشتاین: «میتوان زبان را همچون شهری قدیمی تصور کرد: مجموعهای پرپیچ و خم، شکل یافته از گذرگاه‌ها، میدانها و خانه‌های قدیمی و نو، خانه‌هایی که بخشهایی از آنها در دورههای مختلف ساخته شده است. و این همه در محاصره شهرک‌هایی تازهساز با خیابان‌های مستقیم و خانه‌های هم‌شکل» بنابراین وقتی شاعر حس خودش را با هزارپایی که در درونش راه میرود، بیان میکند، دست به زبانی ادبی زده است؛ وگرنه کلماتی قراردادیتر مثل خسته‌ام، بیقرارم، حوصله‌ام سررفته است نیز وجود دارند.
وقتی هزارپا در درونم راه می‌رود
تمام تنم می‌خارد
در به در
دنبال کسی می‌گردم
که «من» را بکشد!
حال، تفاوت در حس و هدف شاعر با حسی که در مخاطب به وجود آمده، نه ضعف در ایجاد ارتباط، بیشتر به خاطر ارتباطی خیالی‌ست که ادبیات با جهان برقرار میکند و پیش‌زمینه‌ای که در ذهن مخاطب وجود دارد.

دوم: شاعر که حرف نمیزند!
راستی چه چیزی باعث می‌شود که یک نفر به جای گفتن کلمه‌ی کوتاه «حسرت» شعر بسراید؟
وقتی سدی ساخته میشود
به سنگریزه‌هایی فکر می‌کنم
که دیگر آفتاب و نسیم و برف را نخواهند دید
و دامنه‌های مغروری
که در گل و لای غرق میشوند
وقتی کسی میمیرد
نیمرخ آدم‌ها را تصور میکنم
در قبر
و صورت‌هایی که رفته رفته چروک می‌شوند
تا بپوسند
وقتی دوستی از دسترس خارج می‌شود
به تنهایی آینه‌ها و دستگیره‌ها می‌اندیشم
و مردهای تنومندی که هر روز صبح
موهایشان را شانه می‌کنند
و به شمعدانی‌ها آب می‌دهند

شاید شاعر حرف زدن بلد نیست! ولی فی‌الواقع دنیای درونی شاعر با یک کلمه بیان نمی‌شود، یا بهتر است بگویم «داغ دل با یک کلمه سرد نمیشود!» او میخواهد آنچه را که کشف کرده به زیباترین شکل بیان کند نه با یک کلمه‌ی «همیشگی»، کنار هم می‌گذاردشان تا دنیایی تازه خلق کند. و تنها کسی که می‌آفریند، لذت زایش را می‌فهمد! او با کنار هم گذاشتن کلمات می‌خواهد عادت نظم تصویری ذهن مخاطب را از اندیشه‌ی موجود به اندیشه‌ی جدید سوق دهد. او تلویزیون را تنگ ماهی میکند و روزنامه را از صفحه‌ی آخر می‌خواند، شاید آخر قصه راست باشد. او میداند کلمه‌ی حسرت یک اصل است و این اصل به واسطه‌ی نشانه‌ها، نظام زبان و فرهنگ تولید می‌شود و هر اندازه ظرف درونی شاعر از این واسطه‌ها لبریز شود، مخلوق زیباتر خواهد شد.
این امر موجب جذب مخاطب شده و او را به تأمل فرا میخواند.
درنتیجه معنا باید از طریق نشانه‌ها به مخاطب ارایه شود. پس کلماتی چون «مرگ، رستگاری، بهشت، اضطراب، سرنوشت و...» کلمات شاعرانه‌ای نیستند. مثال‌هایی از این کتاب:
چه ساده دست ناگزیر مرگ روی شانه‌های ما کشیده می‌شود...
یا
و انتظار و حسرت همیشگی
...
از اضطراب نیست اگر حرف میزنم
از سرنوشت نیست اگر درد میکشم...

سوم: شعر در پایان از پشت خنجر می‌زند!
مجروحتر از حس مأمور فرودگاه
وقتی که مسافران آخرین پرواز
نیم ساعت بعد از لبخند
در آتش جزغاله شده‌اند
تلختر از بغض آخرین سیلی در جمع
یا خاطرهی اولین کارنامه تجدیدی
بدتر از روز نحسی که پدرم مرد
و همسایه‌ها دست‌های مادرم را گرفته بودند
نمیدانم چه بلایی بر سرم آمده است

پایان‌بندی می‌تواند قویترین و مؤثرترین بخش یک نوشته باشد تا ضربه کاری به مخاطب بزند.
پایان خوب پایانی است غیرمنتظره و پیش‌بینی نشده اما حتماً به معنای غافلگیرکننده نیست.
نکته مهم اینجاست که باید میان شک و انتظاری که در مخاطب وجود دارد و عنصر غافل‌گیری در پایان‌بندی تعادلی وجود داشته باشد، در غیر این صورت رخداد نهایی خصلت مکانیکی پیدا می‌کند و گویی وصله‌ایست ناجور که بیجا به شعر دوخته شده است. شعر امروز، از لحاظ فیزیکی به پایان می‌رسد ولی مخاطب فکر میکند چیزهایی هست که در متن نیامده، درنتیجه شاعر و مخاطب هر دو در تولید معنا سهم دارند.
انتظاری که مخاطب از سطر پایانی شعری که مثال زده شد دارد، چیزی فراتر از سطرهای قبل است. شاعر یک احساس تلخ را با تصویرسازی خاطراتی که برای خواننده نیز آشناست بیان میکند. اما ترکیب کلماتی که در پایان استفاده کرده است خالی از تصویر ذهنی، نشانه‌ها و ابزاریست که بتواند انتظار مخاطب را برآورده کرد و او را ارضا کند.
از این نمونه می‌توان در پایان شعرهای «نهضت آرامش»، «و با خیال تو»، «تو کدام پیامبری»، «خارجی، شب ایستگاه راهآهن» نیز مشاهده کرد.

چهارم: شعر خوب است!
این دوستت دارم گفتن‌ات
مثل موفق باشید آخر امتحان دیفرانسیل و انتگرال است
یا مثل حرف دکترها که می‌گویند:
چیزی نیست خوب می‌شوی!
---------------------------------------------------------------------
منابع: تئوری ادبی، جاناتان کالر ترجمه حسین شیخ الاسلامی

ساختار و تاویل متن/بابک احمدی

   + لیلا نوروزی - ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٠ آبان ۱۳٩٢