نگاهی از مصطفی سلیمی بر مجموعه کیوسک

آدم هایی که هیچ آرزویی ندارند (نگاهی به مجموعه داستان "کیوسک" لیلا نوروزی) نوشته مصطفی سلیمی

مجموعه داستان "کیوسک"اولین مجموعه داستان لیلا نوروزی است. به دلیل اینکه مجموعه داستان (با وجود اصلاحیه های متعدد) موفق به کسب مجوز نشده، لیلا نوروزی مجموعه داستان را اینترنتی منتشر کرده. لینک دانلود این مجموعه در سایت دوشنبه قرار گرفته.

با توجه به مخاطب روز افزون فضای مجازی درسال های اخیر، عده ای از نویسندگان تمایل بیشتری برای انتشار کتاب در فضای مجازی نشان داده اند. به نظر می آید با چنین اقدام هایی، هم، شاهد اعتبار بخشی های بیشتر مخاطب ها به انتشار اینترنتی را شاهد خواهیم بود. هم به نوعی فرار از سانسور و آزادی های بیشتری برای نویسندگان. هم دیدگاه غالب جامعه، که اعتبار داستان را در چاپ کاغذی می دید، کم کم تغییر می کند. و نکته مهم تر از سه مورد ذکر شده، میزان مخاطب در فضای مجازی است. بی شک نویسنده هایی که هدف اصلی آنها، بیان دیدگاه شان در جامعه و جذب مخاطب بیشتری می باشد، در فضای مجازی می توانند چندین برابر انتشار کتاب کاغذی مخاطب داشته باشند.

مجموعه داستان "کیوسک" دارای هشت داستان می باشد. همه داستان ها تقریبا با یک درونمایه، و از یک شیوه نگارش بهره برده اند. همچنین تکرار شخصیت ها و فضا ها را در داستان ها شاهدیم. تکرار شخصیت سیاوش، فرناز. فرنگیس و... استفاده متعدد از نشانه هایی مثل پیاز داغ و آشپزی. زاویه دید همه داستان ها اول شخص درونی است. و با تکنیک بازگشت به گذشته روایت پیش می رود.

همه شخصیت ها یک زندگی روزمره را تجربه می کنند. زیستی که برخلاف میلشان پیش می رود.  در گذشته هم بر خلاف میلشان بوده . رابطه ها ی عاشقانه ای که با شکست رو برو شده. مرد هایی که خانواده را رها کرده و رفته اند. زن هایی که بر خلاف میلشان مانده اند تا بچه ها را سرپرستی کنند. شخصیت ها سعادت خود را در فرار از تهران یا شهر محل زندگیشان به اردبیل می بینند. همه شخصیت ها در برابر زندگی نا خوشایند، آرزوهای شکست خورده ، منفعل هستند. هیچ تلاشی توسط شخصیت ها، برای برون رفت از زندگی تکراری دیده نمی شود. زیستن اجباری.  

 

داستان اول کیوسک نام دارد. راوی پسر ده ساله ای که اتفاق های خانه و مدرسه را در حال و گذشته بیان می کند. رابطه مادر و پدرش باهم. محدودیت هایی که پدر به خواهرش اعمال می کند. برخورد پدر و مرد ومرد های دیگر با فرنگیس، زنی که تنها زندگی می کند. رابطه راوی با اعضای خانواده و دوست خواهرش. مادری که هر روز پیاز داغ درست می کند. و در مکالمه های حضوری و تلفنی اش با زن های دیگر،راست و دروغ از پدر بد می گوید. استفاده از نشانه هایی مثل، کاناپه کهنه که پدر می گوید از سمساری خریده. و صدای جر جر کاناپه. صدای کاناپه را فقط پدر و راوی می شنوند. توهم و ترس پدر که ناشی از هجوم نیروهای امنیتی است.

استفاده از نشانه هایی مثل عکس فوتبالیست ها و سیندرلا.

داستان دوم "پرنسس گلهای بابونه" نام دارد. راوی زنی است که شوهرش آیدین ، دو سال پیش به بهانه کار در شهری مرزی، و با هدف زندگی با زنی مو طلایی ، او و پسرش را ترک کرده. زن به بهانه پیدا کردن آیدین و با هدف دور شدن از زندگی تکراری، غرغرهای مادرش، رسیدگی به مشق های پسرش نیما و آشپزی. با سعادت (شوهر دوستش)  برای پیدا کردن آیدین به ارومیه می روند. زن عاشق سیاوش بوده. سیاوشی که با فرناز موطلایی به خارج سفر کرده. سعادت هم از شکست عشقی دوران سربازیش رنج می برد. برای تکمیل روایت، استفاده خوبی از نشانه هایی مثل گلهای بابونه و موی طلایی شده.

داستان سوم" پیانوی کم حرف کشف نشده پرنده" نام دارد. داستان با این جمله ها آغاز می شود: "هواپیما که از زمین بلند شد من برایت دست تکان ندادم. آن موقع ایستاده بودم توی تراس و فکر می کردم حالا باید پینگ فلوید توی گوش ات باشد."

سیاوش همسر و دخترش را رها کرده و رفته. وقایع در حین چت راوی با فرناز، در گفتگو و بازگشت به گذشته ذهنی، بیان می شود. مرد رفته و زن بخاطربچه نمی رود. اتفاقی است که برای راوی و فرناز رخ داده. ماجرای مادری که عاشق ابراهیم تاتلیس بود، مادر نرفت دنبال ابراهیم خان . اگر پدر عاشق گوگوش بود حتما می رفت.

به نظر می آید ادامه روایت و شخصیت های داستان "پرنسس گل های بابونه" تکرار شده. البته با اندکی جابجایی شخصیت ها.

داستان چهارم " قارا یول" در زبان ترکی به معنی راه سیاه است. راوی زنی است که، در شبی برفی، راهی بیراهه شده تا جلوی خودکشی مردی را بگیرد.راوی به سیاق پدرش از پایتخت گریختهو  آرامش را در اردبیل جستجو می کند.  

داستان پنجم "سرخور" راوی زنی است که در دیوانه خانه به سر می برد. بازگشت ذهنی به گذشته روایت را پیش می برد.

"بعد مرگ شوهرم همه مردها عاشقم شده بودند. مردی با پیراهن چهار خانه سرمه ای ایستاده پشت در خانه فرنگیس. فرنگیس می گوید منم دلم می خواست شوهر کنم تا مثل بقیه زن و مرد ها..... ولی نذاشتند. هیچ کس نذاشت. پدر تا فهمید افتاد به جونم و تا تونست کتکم زد...."

"پیر مرد درشت اندام با کلاهی لبه دار وارد حیاط فرنگیس می شود. کتش را در آورده پرت روی آجرهای گوشه حیاط. آفتاب مستقیم دارد آب حوض را بخار می کند. زنی افتاده روی زمین می خزد. پیر مرد موی شرابی اش را چنگ زنده، دنبال خودش روی زمین می کشد. صداتو ببر وگرنه می کشمت. پیر مرد زن را دور حوض بزرگ می کشد.... منم رفتم پیش همونایی که عاشقم بودند.... . هر شب می رفتم خونه یکی شون. تو عمرم اونهمه از زندگی لذت نبرده بودم."  

 برای بیان جایگاه افراد داستان از نشانه هایی مثل، پیراهن سفید ها ، پیراهن آبی ها و پیراهن سیاه ها و...استفاده شده. داستان با جمله "همه آبی پوشیده اند" به پایان می رسد. دیوانه های دیوانه خانه آبی پوش هستند.

 

داستان ششم "شکلک می خندد" نام دارد. راوی زنی است که چهار سال پیش مردی که دوستش داشته را به دلیل خیانت کشته. دوست راوی که با مقتول قرار داشته، قاتل شناخته شده. در چهار سال گذشته ، راوی ساعت پنج صبح روزنامه ها را دنبال کرده، تا خبر اعدام را ببیند. شخصیت دیگر، مادام نام دارد. زنی روس که عاشق مردی ایرانی شده، و آمده ایران. مرد ایرانی مادام و بچه شان را رها کرده و رفته. مادام هم برای فرار به روسیه به همراه بچه اش به اردبیل رفته . موفق نشده فرار کند به روسیه. زندگی اجباری را تحمل می کند. در جایی که نمی خواهد.

داستان هفتم"همین گله" راوی دختر جوانی است که هیچ گاه عاشق نشده. با دوستش رویا، راوی لباس های مورد علاقه اش را می پوشد. روسری آبی و پالتویی که بخاطر قشنگی کلاهش پوشیده. تحت تاثیر تابلوی جیغ ادوارد مونک، می رود روی پلی و به راحتی خودش را پرت می کند پایین. داستان در مسیر پل روایت می شود. با دیالوگ ها و بازگشت به گذشته ذهنی راوی، وقایع بیان می شود. مادری که عکس مردی را،دور از چشم پدر، در صندوق مخفی کرده و همیشه از صاحب عکس تعریف می کند. هزارن دختر خاطر خواه صاحب عکس بوده اند.و به به دروغ می گوید صاحب عکس برادرش بوده و شهید شده است. پسری که مورد علاقه راوی است،همیشه تنهاست. دوست راوی ، "رویا مجسمه است". و نمی گذارد موهایش بیرون باشد.

داستان هشتم "زنی که هر روز صبح"،  راوی داستان، رویای داستان "همین گله" است . هر روز صبح، در ساعتی مشخص یک لیوان شیر به دست شوهرش می دهد. کت شوهر را می پوشاند. زن در حسرت نگاه مرد (هنگام خدا حافظی) می ماند. گفتگوهای بین مرد و راوی در کلماتی مثل، ممنونم و خدا حافظ خلاصه می شود. یا مرد از روزنامه ها و کتاب هایی که خوانده می گوید، وزن تائید می کند. تنها خاطره خوش زن سیگار کشیدنش با راوی داستان قبلی است. مرد ریش هایش را به خاطر کارش کوتاه نمی کند. زن هم نا رضایتی اش از ریش های زبر مرد را مطرح نمی کند. تنها رویای مجسمه می تواند با یک مرد زندگی کند.

 

   + لیلا نوروزی - ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢ دی ۱۳٩٤

انتشار کیوسک،کتابی که چاپ نشد

***لیلا نوروزی: مجموعه داستان کیوسک، برای من حاصل یک دهه نوشتن است. آغازی که در آن، شوق و شور پانزده سالگی همراه بود با تصمیم برای کلمه‌ی مقدس «داستان». هر چند از‌‌ همان آغاز می‌شد فهمید که قضیه به راحتی یک تصمیم نیست و باید جان داد تا خلق کرد و سر داد برای حفظ کلمه...
این مجموعه در بردارنده هشت داستان کوتاه با مضامین و شخصیت‌های مختلف هست که با تکرار شخصیت‌ها در متن یکی و پس زمینه دیگری، ارتباطی زنجیروار بین آن‌ها برقرار شده است (فرنگیس، سیاوش، مادام، آقا اسماعیل، گلناز و...) و سعی شده است بدون هیچ گونه حاشیه‌پردازی و جناح گیری، تنها به اصل «داستان بودن» تاکید شود. چرا که تنها مساله مهم برای کسی که داستان می‌نویسد، ذات خود این کلمه است. شخصیت‌ها همه ساخته و پرداخته قلم بوده و تمام دیالوگ‌ها مستلزم این شخصیت‌ها و فضایی ست که خلق شده: یک جامعه با انواع و اقسام دیدگاه‌ها، نگرش‌ها و طرز برخوردهایی که از دید قلم دور نمی‌ماند...

 

من هم مثل هر نویسنده دیگری دوست داشتم کودکم به صورت کاغذی چاپ شود. شاید به این دلیل روشن که از‌‌ همان هفت سالگی معصوم که نوشتن را یاد گرفته‌ام، مثل همه دوستانم از بوی کاغذ لذت برده‌ام. حالا هم از صمیم دل می‌خواستم که این کودک کاغذی را بغل کنم و بگویم «این فرزند دلبند من است». قرارداد را هم با نشر محترم نیماژ بستم. و در انتظار... اما متاسفانه در مرحله اول کسب مجوز، دو تا از داستان‌ها حذف شد و داستان‌های دیگر هم اصلاحیه خوردند. و من با دو داستان جایگزین، دوباره برای مجوز اقدام کردم. این بار هم دو تا داستان دیگر حذف... حالا بعد از دو سال، از هشت تا داستان، فقط چهار داستان مجوز گرفته بودند، آن هم با اصلاحیه! به قول سمفونی مردگان: «یک سرِ مانده بر نیزه»... در ‌‌نهایت تصمیم بر این شد که قید بچه‌ی کاغذی بدون دست و پا و سر را بزنم، اما آن را سالم و در یک «دوشنبه» ی خوب به دنیا بیاورم! با وجود اینکه کتابِ این طوری خواندن سخت است و شاید به این دلیل که رقیبی برای انتشاراتی‌ها نباشد، تبلیغاتش هم خیلی کم است، اما دلم روشن است که مخاطبانش را می‌یابد...
و در ‌‌نهایت تشکر می‌کنم از کسانی که بی‌تعلق نوشتن را به من یاد داده‌اند و ممنونم از دوستانی که برای چاپ این کتاب چه به صورت کاغذی و چه اینترنتی زحمت کشیدند.

   + لیلا نوروزی - ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢ دی ۱۳٩٤