فیلم بی وفا

کارگردان: آدرین لین

بازیگران:دیان لین، ریچارد گر،الیور مارتینز

 

کانی و ادوارد زن و وشوهری هستند که خارج از شهر نیویورک به همراه پسر کوچکشان زندگی می کنند. یک روز طوفانی کانی برای خرید وسایل برای تولد پسرش راهی شهر میشود. و طی تصادفی با پاول، پسر 28 ساله ای که فرانوی است آشنا می گردد. او برای پانسمان زخم زانویش به خانه پاول می رود. پاول کتابفروش است و در خانه اش کلکسیونی از کتاب دارد! کانی گرچه همسر خوب و مهربانی دارد اما بخاطر درگیری با مسائل روزمره زندگی با پاول که زندگی رویاگونه ای دارد ارتباط برقرار می کند. ادوارد که با طعنه و کنایه دوستش به زن اش شک کرده، یکی از آشناهای مورد اعتمادش را مامور می کند تا زن اش را تعقیب کند. مامور مخفی از کانی و پاول عکس می گیرد. ادوارد پیش پاول رفته و ابتدا خونسردانه با او حرف میزند. سپس او را کشته و جسدش را بیرون از شهر می برد. کانی که از ارتباطش با پاول دچار سردرگمی شده تصمیم می گیرد دیگر به دیدنش نرود. پلیس از ناپدید شدن ادوارد باخبر شده و سراغ خانواده ادوارد می رود. کانی می فهمد که شوهرش از جریان ارتباطش خبر داشته و پانول را او کشته است. انها تصمیم می گیرند از آنجا بروند...

 تم خیانت مشخص ترین وجه این فیلم اروتیک است! فیلم با نمایی از خانه سفیدی که با تصویرش روی آب دو تا دیده میشود شروع می گردد. در پلان دوم قایق کوچکی را ی بینیم که در حالت سکون و حرکت است! و حالا نوبت دوچرخه ایستاده است که بوسیله باد زمین بخورد. عنوان فیلم از سفیدی رو به سرخی میرود. و حتی موسیقی شروعی هم ابتدا ملایم است و بعد ضرب آهنگش عوض میشود.همه این نمادهای ابتدایی نشانگر ریتم فیلم تا اواسط ان هستند. در فیلم نیز شاهد هستیم که اتفاقات آرام و بدون هیچگونه پرشی رخ میدهند. همه حس ها پله به پله بالا میروند. تا برسند به صحنه ای که همسر وفادار با دیدن گوی در دست معشوق زن اش، گویی که خودش به زن اش هدیه داده، و قبل از اینها دیدن رختخواب نامرتب و  شنیده حرفهای پاول، کاسه صبرش لبریز میشود و چهره آرام و میمیکی که سعی دارد همه چیز را نادیده بگیرد یکدفعه تغییر می یابد و خون به پا می کند. پاول، راس سوم مثلث، کسی که بی هیچ مدرکی وارد زندگی شده و اضافه می نماید پس نمی تواند همیشگی باشد و باید یکجوری شرش را کند، حذف میشود. حالا می ماند کانی و ادوارد که باید این قضیه را ادامه بدهند و جریان خیانت را حل کنند. شاید در برخورد اول به نظر برسد زنی که به شوهرش خیانت کرده باید مجازات شود. ولی ادوارد دوست داشتنی تر از ان است که همسرش را اذیت کند!‌ جدا از این او دلیل خیانت زن اش را در جمله ای که پاول می گوید جستجو می کند. پاول به ادوارد می گوید که کانی از اینکه دور از شهر زندگی می کند راضی نیست. و پاول جواب میدهد که زن اش به خاطر پسرشان خواسته است دور از شهر زندگی کنند. ولی خودش هم به این جواب شک دارد. به قول مهدی نجفی او برای اینکه زن را در اختیار خود بگیرد و دور از دیگران تصاحبش کند، زندگی دور از شهر را انتخاب کرده است. به نوعی زندانی کردن و محدود کردن زن به کارهای روزمره. چیزی که ما در ابتدای فیلم شاهد هستیم. کانی یک زن خانه دار است. از پسرش چارلی به نحو احسن مواظب می کند. ریخت و پاشهای انها را جمع می کند. دوست دارد خانه تمیز باشد. چون کار دیگری جز این ندارد. او لباسی می پوشد که در نظر شوهرش جذاب بنماید. اما بعد از آشنایی با پاول جریان عوض میشود. کانی از یکنواختی به در می آید. وارد دنیای دیگری میشود. دنیایی که در آن می تواند با پسر جوانی که خیلی متفاوت تر از شوهرش اش است معاشقه کند، بگردد و بخندد!  او در پاول نیمه دیگری را می یابد که در ادوارد نیست. ادوارد حتی در معاشقه نیز خوب و مهربان است. ولی پاول خشن رفتار می کند. بعد از آشنایی با پاول، کانی دیگری میلی به شوهرش ندارد یا اگر داشته باشد در حد تظاهر است چرا که شش دنگ حواسش پیش پاول هست (یک خیانت به تمام معنا!) حالا لباس های او در خانه پوشیده است و در دیدار با پاول سکسی.  یکی از بارزترین فیلم هایی که در زمینه خیانت ساخته شده و شباهت زیادی هم به "بی وفا" دارد، آسایشگاه روانی (Asylum) هست که در آن نیز زنی که بیمار سکسی است با مرد جوانی ارتباط برقرار می کند. شدت عشق در آن فیلم روتر از بی وفاست. و ویارنگری اش نیز خیلی بیشتر. هر چند "آسایشگاه روانی" به لحاظ بار حسی و روانی قوی تر هست، اما آدرین لین در "بی وفا" دست به تضاهر نزده. او این بار حسی را در پشت چهره ها قایم کرده است تا مخاطب خود به کشف حس ها دست یابد. ایفای نقش ادوارد توسط ریچارد گر نمونه این ادعاست. او  خوب توانسته است از پس نقش مردی که خیانت دیده است و در عین حال صبور است بر بیاید. دیان لین، وقتی تنهاست با لبخندها و اشکهایش، بین جمعیت، دوگانگی حسش را ارائه می دهد. او شوهرش را دوست دارد. و پاول مانند سیبی در جریان زندگی او جریان دارد هر چند که  پاول با زن های دیگری رابطه دارد. چهره الیور مارتینز وسوسه لازم برای  ایجاد رابطه را دارد. حصور او به عنوان معشوقه کمرنگ است ولی در چارچوب داستان بجاست. طراحی لباس ها نیز از مشخصه های خوب بی وفاست تا نصف قضیه را وفادارنه کند و نصف دیگر ضرب آهنگ اروتیک(این واژه دقیقن مناسب این فیلم است. دلیلش را در ادامه می گویم) داشته باشد! بخصوص لباس کانی که در پردازش شخصیت او نقش مهمی داشته است.

"بی وفا" فیلمی نمادگرایانه نیست. فیلم فلسفی و عرفانی نیست. حتی عاشقانه هم نیست. نمی توان در آن دنبال اتفاق های سینمایی گشت و با شاهکارهای تصویری مقایسه نمود. هر چند در تدوین، پرداخت شخصیتی، بازی، فضاسازی و مهمتر از اینها در موسیقی حرفهای زیادی برای گفتن دارد، اما چیزی که باعث شد از این فیلم خوشم بیاید تصویر قوی اروتیک گونه است که ارائه داده  شده است. این فیلم فقط و فقط یک فیلم "اروتیک" است. و در نوع خودش یکی از بهترین هااا.