فیلم گرداب

 

چند وقت پیش "گرداب " را دیدم.قصدم نقد فیلم نیست. ولی مسئله ای که بعد از دیدن فیلم  برایم پیش امد باعث شد چند خط بنویسم.ما انتظاری که از فیلم داریم تصویر است.تصاویری که پشت سر هم احساس حرکت را ایجاد کنند. ولی قبل از حرکت در ابتدا باید برای مخاطب جلوه ای بصری داشته باشند. و حرکتشان به گونه ای نباشد که فی المثال راوی بگوید" این کار را بکن".فیلم اقتباسی هرچند این محدودیت ها را دارد ،ولی تکلیفش معلوم است.چون که با تصویر سرو کار دارد.نه با چند خط نوشته و کلمه... .

داستان فیلم:

فیلم با ایجاد گره آغاز می شود:

گره ی اول:بهرام (دوست همایون) خودکشی میکند .این گره از آنجا اهمیت دارد که این دو دوست،یعنی بهرام و همایون سال ها دوست صمیمی هم بوده اند.به قول راوی فیلم:"به اندازه ای روح و فکر آنها به هم نزدیک شده بود که نه تنها افکار و احساسات محرمانه ی خود را به یکدیگر می گفتند بلکه خیلی از افکار نهانی یکدیگر را نگفته درک می کردند." این دلیل خودکشی بود که همایون نمی دانست و دنبال آن بود.

گره ی دوم: بهرام اموال خود را به دختر همایون می بخشد.این گره در واقع شروع ماجرای شخصیت های زنده  است. مدرکی است برای همایون تا به راز خودشی رفیقش پی ببرد. و شک و تردید از همین جا برای همایون و همچنین برای مخاطب آغاز می شود.

همایون پس از آنکه یادداشت های عاشقانه ی دوستش را می خواند به انگیزه ی خودکشی پی می برد:"رابطه ی عاشقانه".و فی الواقع همه ی اینها دست به دست هم می دهند تا زن داستان در مرکز قرار گیرد. و همایون .... .

گره گشایی: در پایان ، همایون نامه ای از بهرام پیدا می کند با این مضمون که به همسر همایون علاقه داشته و ... .

داستان با مرگ دختر همایون پایان می یابد.

اگر بخواهم مقایسه ای بین فیلم حسن هدایت وداستان صادق هدایت داشته باشم، باید بگویم هر دو روایت کننده هستند. این ویژگی برای داستان  یک حُسن محسوب می شود،چرا که روایت یکی از شیوه های بیان است و صادق با استفاده از این شیوه داستانی را بیان نموده که در زمان خودش ابتکاری در بیان رابطه ها و شخصیت ها بوده است. هرچند که داستانی ضعیف نسبت به دیگر نوشته هایش چون "بوف کور" و "سه قطره خون" است و پایان بندی اش هم که حرفی برای گفتن ندارد.اما در فیلم،مخاطب با تصاویری پی در پی طرف است که همچون تابلوی نقاشی آن را نظاره می کند. حسن هدایت به جای آنکه داستان را به تصویر در بیاورد،آن را روایت کرده است.آن هم نه با دکور و شخصیت و نور و زوایای دوربین. بلکه تنها با کلمه.درست مثل اینکه یکی داستان بخواند و ما چشم هایمان را بسته، شاهد حرکت شخصیت ها باشیم.حسن هدایت نیز همین کار را کرده: داستان صادق هدایت را برای ما تعریف نموده. و وجود شهاب حسینی و لاله اسکندری و احمد نجفی و ... همچون روحی ست که لابه لای صفحات کتاب مانده  و حرفی برای فیلم ندارد.

اما از شخصیت های دیگر فیلم که یکی جناب آقای "ناشناس" است با حرفای فیلسوفانه اش! و دیگری همسایه ی همایون، با بازی احمد نجفی. وجود ناشناس بیش از اینکه یک کاراکتر باشد، نمادی ست از سانسور. از آن جا که داستان های هدایت دارای فضایی سیاه و شخصیت ها تفکری پوچ گرا دارند، این ناشناس مثل وصله ی ناجوری ست که در کافه می نشیند  و می خواهد فضای فیلم را کمی روشن تر کند!"همسایه". که خودش داستانی دارد و  می توانست فیلمی مجزا باشد. اما اگر کمی دست و دلبازی کنیم می شود گفت همین شخصیت تا حدودی نزدیکی دارد با شخصیت بوف کور.که در چهار دیواری خودش زندگی می کند.اما این شخصیت انسان ضعیف تری است.چرا که به قول خودش نه پول دارد ،نه امید و نه  سلامتی.و این خود ضربه ای می زند به فیلم و آن را از فضای صادق هدایتی دور می کند.شخصیت های صادق هدایت هر اندازه هم  تنها باشند و در تضاد با محیط اطرافشان انسان های "ذلیلی" نیستند  و از آن جا که فیلم اقتباسی است از نوشته ی یک نویسنده ی بزرگ و معروف، می شد با ایجاد فضای تفکراتی صادق هدایت این پا درهوایی فیلم را کنترل کرد.

البته این فیلم چندان نتوانست مورد استقبال قرار گیرد.آن هم شاید به دلیل مدت اکران کوتاهش.