رمان"جای خالی سلوچ"

همیشه استادم تا می آمد از شروع یک داستان بگوید و اینکه چه طور شروع کنیم تا مخاطب از همان ابتدا درگیر نوشته امان شود، از رمان "جای خالی سلوچ" می گفت و اینکه " مرگان که سر از بالین برداشت، سلوچ نبود... ". بعد می گفت بروید و این کتاب را بخوانید. ما هم که نمی خواندیم می گفت "ولع ندارید!" حالا خواندن کتابهای محمود دولت آبادی بهانه ای داد دستم تا "جای خالی سلوچ " را که به اعتقاد خیلی ها بهترین کتاب این نویسنده است مطالعه کنم. بی هیچ توضیح و توصیفی باید بگویم یک رمان فوق العاده است. سلوچ مردی است که قبل از خط اول داستان خانواده اش را ترک کرده و رفته است. فضای نوشته روستای دور افتاده ایست در کویر. مرگان، زن سلوچ شخصیت اول داستان است. و اوست که تمام بار جای خالی سلوچ را به دوش می کشد. "جای خالی سلوچ" زندگی زنی را نشان می دهد که می جنگد! در برابر رفتار اهالی روستا، در برابر دو پسرش، دخترش، دامادش، مردهایی که به او چشم بد دارند، با جای خالی سلوچ!

قسمتی از نوشته ی پشت جلد کتاب که از کتاب "ما نیز مردمی هستیم نقل شده است :(( ... و هنوز به چشم می توانیم ببینیم که زنان ما در جاهای مختلف ایران پا به پای مرد کارهای دشوار انجام می دهند، در امر دامداری، کشاورزی، نساجی و ... و در سهمی که از عذاب زندگی می برند و نیرویی که در مقاومت و سختکوشی در برابر این زندگی مصرف می کنند هم هیچ کم از مردها ندارند.))

اتفاقاتی که در طول این رمان می افتند همه در حوزه ی واقعیت جای دارند.

هر چند قرار گرفتن بیش از حد لحظات بد در کنار هم باور نکردنی است ولی  از انجا که با دلیل و زمینه ای قبلی اینها به هم گره خورده اند، مخاطب را راضی می کنند که می تواند "باد بدبختی بوزد" و خانواده و حتی یک روستا همیشه روزهای بدی داشته باشند. به خاطر باورپذیری اینها، منِ خواننده می توانم بگویم که در این نوشته "مرگان" به یک شخصیت اسطوره ای تبدیل شده است. چرا که منی که این داستان را می خوانم با دیدن فشاری که روی مرگان است، تحملم تمام می شود و فکر می کنم" یک انسان نمی تواند همه اینها را تحمل کند" و چه بسا از زور فشاری عصبی بزنم زیر گریه! ولی خاله مرگان تحمل می کند. به معنای واقعی کلمه تحمل می کند. و سعی دارد همه چیز را به نفع فرزندانش، و بعد روستا و در اخر شاید خودش درست کند. او نمی داند دنبال سلوچ است یا نه :" علی گناو گفت: رد رفته را نباید رفت. دندان دیدن او را بکن و بینداز دور. خیال کن نبوده. کسی چه می داند؟ بز دنبال علف می رود دیگر!"

رمان "جای خالی سلوچ" تنها به نبودن سلوچ اشاره ندارد. هر کدام از اهالی روستا یا چیزی را از دست داده اند، یا جای خالی کسی یا چیزی را که نبوده حس می کنند. مثلن علی گناو بخاطر اینکه زن اش را هنگام آبستن بودن زده است، دیگر بچه دار نمی شود. او از نداشتن بچه ناراضی است. از زن اش که مدام غر می زند و کاری نمی تواند بکند ناراضی ست و می خواهد بوسیله ی ازدواج با هاجر، دختر دوازده ساله ی مرگان، این کاستی را جبران کند. مراد، دوستِ پسرهای مرگان، ته دلش هاجر را دوست دارد. اما با ازدواج هاجر و علی گناو او را از دست می دهد. او برای کار به شهر می رود و بین روستا و شهر پادر هوایی می کند. خاله مرگان را دوست دارد و با او هم دردی می کند. ولی به چیزی وابسته نیست. عباس، پسر بزرگ مرگان، که به همه زور می گفت، دچار پیری زود رس می شود. او حالا هم زنده است، هم نیست. کربلایی دوشنبه، پیرمرد نزول خوار با اینکه پول فراوان دارد، اما هیچ چیز برای خود ندارد. غذایش را خانه این و آن می خورد. یک سرگردان و آواره! و بقیه اهالی هم همین طور... . :" آن چشم هایش بیش از یک حرف با تو ندارد. تنها حرفی که به زبان نمی آید. بیان نمی شود. هزار ها کلمه گفته می شود، اما همان یکی ناگفته می ماند. یک حرف ناگفته همیشه تو را می آزارد... "

با رفتن سلوچ همه چیز رنگ بوی دیگری می گیرد. سلوچ در این جا نشان از آن دمی است که باعث به وجود امدن وحشت می شود. پی بردن به یک واقعیت عظیم. واقعیتی که در یک لحظه آشکار می شود و ترسی بزرگ در دل و روح آدمی بوجود می آورد : "نیست! نیست کربلایی جان. به دلم برات شده که رفته. همیشه صبح زود از خانه بیرون می رفت، اما امروز رفتنش جور دیگری بوده. یکجوری رفته که انگار هیچ وقت نبوده!"