لیلا تو آخرش نویسنده میشوی/حسن محمودی

لیلا تو آخرش نویسنده می‌شوی

حسن محمودی: اتفاق خوشایندی است که گلی ترقی، داستان‌نویس محبوب من و به شهادت چاپ آثارش، خیلی‌های دیگر، این روزها در ایران باشد. اغلب آنها که اهل خواندن داستان ایرانی هستند، داستان‌های ترقی، بخشی از دلخوشی‌ها و خاطره‌های خوب داستان‌خوانی‌شان است.

۱ اتفاق خوشایندی است که گلی ترقی، داستان‌نویس محبوب من و به شهادت چاپ آثارش، خیلی‌های دیگر، این روزها در ایران باشد. اغلب آنها که اهل خواندن داستان ایرانی هستند، داستان‌های ترقی، بخشی از دلخوشی‌ها و خاطره‌های خوب داستان‌خوانی‌شان است. «خاطرات پراکنده»، «جایی دیگر»، «خواب زمستانی»، « من هم چه‌گورا هستم» و« دریا پری، کاکل زری» نشانی‌هایی برای داستان‌خوان‌هاست. فیلم «درخت گلابی» داریوش مهرجویی هم آدرس سرراست‌تری برای مخاطب غریب با داستان‌های ترقی است. درخت گلابی یکی از داستان‌های مجموعه جایی دیگر است. ترقی سال‌هاست که در فرانسه زندگی می‌کند و هر از چند وقت به هوای خانواده‌اش به ایران سر می‌زند. خبر خوشحالی برای علاقه‌مندان به ترقی این است که او قرار است فردا در نشست هفتگی شهر کتاب برود تا شاهد جلسه‌ای باشد که در آن حسن میرعابدینی و فرشته نوبخت به‌عنوان منتقد درباره «خلسه خاطرات» حرف می‌زنند. «خلسه خاطرات» روایت منتقدانه شهلا زرلکی از زندگی و آثار گلی ترقی است. نشر نیلوفر ناشر این کتاب است.
۲ مراسم پایانی جایزه «هفت اقلیم» عصر جمعه در کافه‌ای حوالی میدان ولی عصر برگزار شد. هفت داور مرحله اول، ۴۰ داستان را به‌عنوان راه یافتگان به مرحله نهایی انتخاب کردند. به‌عنوان یکی از سه داور مرحله نهایی، هفت داستان را نسبت به آثار راه‌یافته انتخاب کردم. همین کار را کامران محمودی و علی‌رضا محمودی‌ایرانمهر به‌طور جداگانه انجام داده بودند. تنها سه یا چهار داستان در فهرست سه نفرمان مشترک بود. برخی از داستان‌ها هم در فهرست‌های دونفره مشترک بودند. کمی سخت بود تا قید یکی دو داستان دوست‌داشتنی‌ام را بزنم. همین حس و حال را دو داور دیگر هم درباره داستان‌های مورد علاقه‌شان داشتند. جدل‌مان بر سر داستان‌ها ما را به توافق بر سر هفت داستان مشترک رساند. از میان این هفت داستان، یکی را باید به‌عنوان داستان برگزیده انتخاب می‌کردیم. هرسه نفرمان متفق‌القول بودیم که کار سختی است. سرانجام برسر انتخاب داستان «پرنسس و گل‌های بابونه» لیلا نوروزی به توافق رسیدیم. فرقش این بود که علاوه‌بر عنوان داستان برگزیده دوره نخست جایزه ادبی هفت اقلیم، مبلغ یک‌صد هزارتومان به نویسنده‌اش تعلق می‌گرفت. بعدش که به سایت جایزه هفت اقلیم مراجعه کردم با خواندن یادداشت لیلا نوروزی در وصف احوال خودش، خوشحال شدم که اشتباه نکردیم. در بند بعدی یادداشتش را خواهید خواند. کافه کوچکی هست این کافه گارنو. معنای اسمش را نمی‌دانم که چی هست. اما از حال و روزش مشخص است که می‌تواند پاتوق خوبی بشود برای اهالی ادبیات. یکی از مهم‌ترین معضلات برگزاری جایزه‌های ادبی خصوصی در این سال‌ها نداشتن جایی برای برگزاری جایزه‌شان است. هفت‌اقلیم با کافه گارنو این مشکل را فعلا ندارد. یکی از فعال‌ترین چهره‌های نقد داستان و داور جایزه‌های ادبی در دهه ۸۰ فتح‌الله بی‌نیاز، بعد از دو سال، سر و کله‌اش در یک مراسم ادبی پیدا شد. اسپانسر جایزه هفت‌اقلیم، نشر افراز بود.  قرار است از هر هفت نفر منتخب در دور نهایی، یک مجموعه‌داستان در این نشر منتشر شود. علاوه‌بر این به ۴۰ نفری که داستان‌هایشان به مرحله نهایی راه یافت، تعدادی از کتاب‌های نشر افراز هدیه داده شد. از اعظم کیان‌افراز هم به‌عنوان ناشر فعال در حوزه داستان تقدیر شد. افسون امینی نفر سومی بود که از او تقدیر شد. به نظرم کار بسیار ارزشمندی بود. افسون امینی، هفت دوره متوالی جایزه داستان در غرب کشور برگزار می‌کند.
۳ لیلا نوروزی داستان‌نویس برگزیده دوره نخست جایزه هفت‌اقلیم برای سایت این جایزه ادبی در شرح احوال خود می‌نویسد: «دفتر خاطره صورتی‌رنگِ هشت سالگی‌ام را که باز کردم خنده‌ام گرفت. «می‌خواهم وقتی بزرگ شدم نویسنده شوم.»‌ در حالی که بیشتر دوستان کودکی‌ام دوست داشتند معلم و دکتر شوند، من می‌خواستم نویسنده شوم. بدون آنکه تا آن موقع نویسنده‌ای را دیده باشم. اصلا نمی‌دانستم نویسنده چه شکلی و چه رنگی‌ست و چه کار می‌کند. فقط بواسطه اینکه چند تا کلمه را می‌گذاشتم و چیزکی می‌نوشتم دلم می‌خواست... . همراه برادرم با عروسک‌ها و اسباب‌بازی‌هامان بازی می‌کردیم و این بازی را روی کاغذ می‌نوشتیم با کلی غلط املایی. بعد هم نوشته‌ها را نشان شوهرعمه‌ام می‌دادیم و ازش جایزه می‌گرفتیم! توی دوران تحصیلی راهنمایی شخصیت‌های هم‌سن خودم خلق می‌کردم و چیزهایی می‌نوشتم که برای خودم و هم‌سن‌هایم جالب بود (الان از یادآوری آنها خنده‌ام می‌گیرد و یک‌جورهایی خجالت می‌کشم). دفتری که تویش داستان نوشته بودم بین بیشتر همکلاسی‌هایم می‌گشت و همه می‌خواندند و ما ذوق می‌کردیم! (یعنی من). آخرین روزهای دوران تحصیلی راهنمایی یکی از دوست‌هایم گفت «لیلا تو آخرش نویسنده می‌شوی.» من هم که آن موقع آرزوی کودکی‌ام را از یاد برده بودم و از طرفی هم توی فکرم نمی‌گنجید نویسنده‌ها موجود زنده‌اند یا غیرزنده، کلی به حرفش خندیدم. سال ۸۴ بود که وارد جریان نویسندگی شدم. آن سال برخلاف نظر خانواده‌ام، رشته هنر را انتخاب کرده و از چشم فامیل افتاده بودم! یک روز یکی از دوستان هنرستانی‌ام که شعر (مثلن) می‌نوشت فراخوانی نشانم داد و گفت بیا هردومان توی قسمت شعر شرکت کنیم. هر کدام شعری نوشتیم و دادیم به جشنواره (جشنواره استانی بخوان). آخرین روزهای مهلت ارسال آثار بود و من دل‌دل می‌کردم که یکی از داستان‌هام (حالا بهشان می‌گوییم رمان و می‌خندیم!) را هم توی جشنواره شرکت دهم. درست در آخرین ساعات آخرین روز زودتر از مدرسه بیرون آمده و داستانم را تحویل دبیرخانه دادم. مدتی بعد از دبیرخانه زنگ زدند که شعر شما در مرحله اول برگزیده شده و برای شرکت در کلاس‌های آموزشی مرحله دوم تشریف بیاورید. رفتم کلاس شعر و از آن سو خودم را به زور توی کلاس داستان هم راه دادم! مسوول آموزش وقتی دید علاقه‌مند به داستان‌نویسی هستم گفت «بشین». نشستم! اولین روزها یکی از تنبل‌ترین بچه‌ها بودم. نه کتابی خوانده بودم و نه چیزی در مورد داستان‌نویسی می‌دانستم. بعد از جلسات سوم و چهارم بود که من اولین داستانم را ارائه دادم. داستان «سرخور». آن موقع بود که دهان مسوول آموزش باز ماند! و شدیم سگلی کلاس! دیگر کلاس شعر نمی‌رفتم. توی اختتامیه مرحله دوم، رتبه دوم را همراه با دیپلم افتخار کسب کردم و این بود اولین داستان و اولین مقام. توی ۱۵ سالگی. از آن موقع همکاری‌ام با نشریات نیز شروع شد. با اینکه برادرم خودش روزنامه‌نگار و دبیر تحریریه نشریه سراسری سینمایی بود، و همه فکر می‌کردند که به‌واسطه او وارد دنیای هنر و ادبیات و نشریه شده‌ام، اما اینطور نبود. او از من دور بود. ولی تاثیر غیرمستقیم می‌گذاشت. با نشریات خانه و خانواده، فیلم و سینما و نشریات محلی همکاری داشتم. بالاخره ما هم از پوست کودکی بیرون آمدیم. با اینکه عاشق داستان نوشتن هستم و دوست دارم به هم بگویند داستان‌نویس(!)، کم داستان می‌نویسم. و با اینکه از لقب شاعر خوشم نمی‌آید همین طوری شعر از قلم‌مان جاری می‌شود! حالا دیگر دامنه فعالیتم زیاد شده. توی همین راستای داستان‌نویسی به فیلم علاقه‌مند شده و در انجمن سینمای جوان عضو شدم. دوستان سینمایی پیدا کردم و فیلم دیدم و فیلمنامه نوشتم و نقد فیلم و... سه سال پشت کنکور ماندم تا از سینما قبول شوم. توی همین سال ۸۹ هم رفتم دانشگاه و رشته سینما و... (تهران). اما برای ما بچه شهرستانی‌ها انگار این خوشی‌ها نیامده. چند وقت نگذشته خانواده که انگار تازه فهمیده بودند دخترشان دارد سینما می‌خوانند گفتند «پاشو جل و پلاست‌رو جمع کن و برگرد خونه». هر کاری کردم بمانم نشد. کسی حمایتم نکرد. من هم با حال و روحیه وخیم برگشتم اردبیل: «از لاله‌زار که می‌گذرم حسرت گوله با منه/ وقتی که دست تو می‌خواد تیر خلاصو بزنه»! یعنی سه سال معطلی پشت در سینما برای دیدن یک فیلم لذت‌بخش و آخرش هم بسته شدن در! بعد از یک ماه قهر بودن با دنیا تصمیم گرفتم به‌صورت تجربی فیلم بسازم. نه پولی بود و نه مسوولی که حمایت کند. دست خالی دوستان ادبیاتی‌ام را جمع کردم دور هم و به کمک آنها فیلم کوتاهم را ساختم. بعد هم که بازی توی فیلم‌های کوتاه و کارهای پشت صحنه و... حالا دارم توی دانشگاه معماری می‌خوانم. داستان‌هایم آنقدر نیست که بخواهم چاپ‌شان کنم. ولی برایم عزیزند... .»

لینک مطلب: http://www.farheekhtegan.ir/content/view/24659/64/