سکانس دخترانه ای از تراکتور

 

" سکانس دخترانه ای از تراکتور"

                                                                                          

 

"تراکتور" جدا از پیامدهای مثبت سیاسی ،فرهنگی،اجتماعی ،اقتصادی و خانوادگی و هنری و حتی ورزشی، جنبه ی مثبت دیگری هم داشت.اینکه باعث شد من به راه گریزی یا همان سوژه ای دست یابم تا شاید جوابی برای عقده های دخترانه ام داشته باشم!

ده مهر هشتاد و هشت بود و ما با اکیپ فیلمسازی امان توی مینی بوسی قرمز رنگ راهی آستارا بودیم تا فیلم مان را بسازیم!همان روز دربی پایتخت!هر کدام از بچه ها در آرزوهای دور و دراز هنری اشان غرق بودند که یکدفعه از پنجره های کثیف مینی بوس،چشممان افتاد به پیراهن ها و کلاه های سرخی که از پنجره های ماشین هایی که از ما سبقت می گرفتند ،بیرون آمده بود.ما هم که ندید بدید بودیم و تا به حال هیچ تماشاگری ندیده بودیم(مخصوصن خودمان را می گویم که بنا به لطف ازلی و ابدی مسئولان کشور عزیزمان ،پای هیچ دختر پایتخت نشینی هم به ورزشگاه باز نشده،چه رسد به ما که شهرستانی هستیم و از طرفی هم هیچ تیمی توی لیگ نداریم)،به هوای دربی آن روز ،و به افتخار مینی بوسی که سوار شده بودیم، هورای بلندی کشیدیم و یکی از پسرهایمان سرش را از پنجره بیرون برد و داد زد:"پرسپولیس"!در جواب ما، آنها هم سرشان را از پنجره بیرون آورده و داد زدند:"فقط تیراختور".تازه یادمان  افتاد تراکتور و ملوان بازی دارند و آنها راهی انزلی بودند برای تشویق تیمشان!ما که با فراموشی امان لگد به غرور آذری امان زده بودیم ،دیگر ساکت شدیم. و دوباره رفتیم توی آرزوهای دور و دراز خودمان. همان موقع بود که این فکر، یا شاید درستش این باشد که بگویم این حقه،یا این کلک به ذهنمان رسید.آن موقع ها که بچه تر بودیم،به هوای تیم مان دوست داشتیم برویم ورزشگاه و جیغ و داد بزنیم. و مثلاً بازیکنی را که کشته مرده اش بودیم و عکسش را به سقف اتاقمان چسانده بودیم،به اسم کوچک و با صدای بلند صدا کنیم.ولی چون بچه بودیم و البته دوراز پایتخت،نمی توانستیم برویم.چون اگر می رفتیم ،کسی که اندام کوچک ما را نمی دید. در نتیجه له می شدیم.بعدها که کمی بزرگتر شدیم و فهمیدیم بازیکن دلخواه ما فرشته نبود و فهمیدیم فوتبال "مث چرک کف دسته"، و خیلی چیزهای دیگر فهمیدیم(!)،رفتن به ورزشگاه عُقده ای شد ته دلمان، چون با تمام ویژگی های خوبمان دختر بودیم.دوست داشتیم توی لباس پسرانه برویم میان جمعیت.ولی خُب،می ترسیدیم!برای همین همیشه پی چاره بودیم .در نتیجه لای رویاهای دور و درازمان به این نتیجه رسیدیم که می توانیم برویم ورزشگاه فیلم بسازیم!!البته از این کلک ها قبلاً هم زده بودیم.(چپ چپ نگاهم نکن عزیز دلم.وقتی دختر باشی و از بختت جایی زندگی کنی که با همه ی شعارهای برابری حقوق زن و مرد،به تو فقط به چشم دختر نگاه کنند،مجبوری از این کلک ها بزنی).مثلاً برای رفتن به کافه ی معروف اردبیل، "کافه رسول"، یا همان فرهنگسرای رسول که هیچ دختری حق قدم گذاشتن در آنجا را ندارد،و با تنوعی که در مشتری هایش دارد کم از کافه نادری نیست،تنها راه وارد شدن بهانه ی فیلم بود. (اگر جناب آقای رسول،ریاست محترم کافه "رسول" این مطلب بنده را می خواند ،به این فکر نکند که من با لباس مبدل وارد کافه اش شده ام و برای همین از تنوع مشتری هایش مطلع ام . نخیر.اینها گفته های دوستان بنده هستند).البته این نکته را هم عرض کنم درست زمانی که می خواستیم سکانس مربوط به این کافه را ضبط کنیم،دوربین را از ما گرفتند. و هنوز هم که هنوز است نتوانسته ایم عقده ی نشستن بر روی صندلی های قهوه ای "کافه رسول" را حل کنیم.صندلی های قهوه ای سیرِ کافه رسول!!

این بود که تصمیم گرفتیم فیلمی درباره ی "تراکتور" بسازیم تا هم به ورزشگاه رفته باشیم و هم  وظیفه ی قومی امان را انجام داشته باشیم. حالا فرقی ندارد مستند باشد یا داستانی.بلند باشد یا کوتاه.عوامل فیلم هم همه دختر خواهند بود.از کارگردان گرفته،تا تهیه کننده و تصویربردار و طراح صحنه و حتی راننده و لیدر!

البته هیچ بعید نیست دوربین را از دستمان بگیرند و همه ی رویاهای ما را خراب کنند.برای همین و برای محکم کاری ،با توجه به قدرت تصمیم گیری های غیر منتظره،از جناب آقای شفق خواهشمندیم همان طور که در مشهد قانون را شکستند، با همکاری دوستان سپاهی و سینمایی اشان، سنت شکنی کرده و زمینه ای را فراهم کنند تا خانوم ها هم بتوانند به ورزشگاه بیایند. ما هم به ایشان قول می دهیم دست از عزاداری و لباس های سیاه برداریم و با روسری ها و مانتوها و حتی چادرهای قرمز بیاییم و تشویقشان کنیم!و به همه ی مسئولین و غیر مسئولین هم این قول را می دهیم به جای اینکه در آرزوهای دور و درازمان به فکر کلک و حقه باشیم و انرژی انباشته شده امان را هنگام گرفتن مهریه و جیغ زدن بر سر موشها و تهیه ی لوازم آرایشی و بهداشتی و غیربهداشتی یا نوشتن فیلم نامه و شعرهایی که بنا به دلایل سیاسی و فرهنگی و اجتماعی و اقتصادی و خانوادگی و حتی ورزشی مهر رد می خورند،خالی کنیم، در ورزشگاه ها جیغ بزنیم.

همین و... والسلام....

لیلا نوروزی

چاپ شده در پرونده تراکتورسازی نشریه شمالغرب سارای در سال 89