نگاهی به داستان کوتاه "س.گ.ل.ل" نوشته صادق هدایت

 

 

آخرالزمان:((س.گ.ل.ل))

 

((دو هزار سال بعد اخلاق،عادات، احساسات و همه ی وضع زندگی بشر به کلی تغییر کرده بود.آنچه را که عقاید و مذاهب مختلف در دو هزار سال پیش به مردم وعده می داد،علوم به صورت عملی درآورده بود.احتیاج تشنگی،گرسنگی، عشق ورزی و احتیاجات دیگر زندگی برطرف شده بود،پیری ،ناخوشی، و زشتی محکوم انسان شده بود.زندگی خانوادگی متروک و همه ی مردم در ساختمانهای بزرگ چندین مرتبه مثل کندوی زنبور عسل زندگی می کردند. ولی تنها یک درد مانده بود،یک درد بی دوا و آن خستگی و زدگی از زندگی بی مقصد و بی معنی بود...)).

دنبال صادق بودم که به این داستانش رسیدم.درست است بوف کور شاهکار این نویسنده است و حتی می توان گفت شاهکار داستان نویسی ایران،ولی داستان کوتاه" س.گ.ل.ل" نیز یکی از داستانهایی است که بسیار قابل تامل است.هرچند هدایت در این داستان بیش از اینکه به تکنیک های داستان نویسی توجه کند مفهوم زندگی و مرگ را به صورت آزادانه تر بیان کرده است.و شخصیت های این داستان ابزاری هستند برای انتقال افکار هدایت.حرف من هم در مورد تکنیک نیست.در مورد قالبی به نام داستان هم نیست.بلکه روح کل اثر بود که مرا جذب کرد و مثل هر مخاطب دیگری باعث شد به آینده ی بشر فکر کنم.

"س.گ.ل.ل" داستانی ست که در دو هزار سال بعد اتفاق می افتد و از پیدایش بشر بر روی زمین بیست هزار سال می گذرد. راوی همه چیز را عجیب می بیند و انگار از دوران خودش مثل اصحاب کهف یکدفعه پرت شده به آینده ( و این بیشتر به خاطر مخاطب است تا گذشت زمان را از طریق مقایسه ی دنیای خودش و دنیای داستان حس بکند).شخصیت "تد" حلقه ی اتصالی است بین دو زمان که برای فرار از واقعیت های کثیف دنیای خودش  از گذشته و سنت های آن حرف می زند:

"...اقرار می کنم که قدیمی هستم،کاشکی مثل زمان قدیم شراب می خوردم می آمدم توی کوچه از پشت پنجره ی خانه ی گلی کوتاه،جلوی چراغ سایه ی تو را می دیدم و همان جا تا صبح پشت پنجره ی تو می خوابیدم".

او هنوز گرفتار بیماری ناعلاج خستگی نشده است.و به عشق حتی اگر از روی هوس هم باشد اعتقاد دارد.خواب می بیند و به خاطر مرگ ناراحت می شود.در مقابل او سوسن قرار دارد که مجسمه ساز است.مجسمه نماد انسان های این داستان هست . انسان های خشک بی روح و بی احساس.که وجود مادی دارند. و حتی نمادی از خود سوسن:

" قیافه ی او بی روح، بی احساسات، یک صورت جدی، خوشگل و بی حرکت بود و چنان به نظر می آمدکه با موم درست شده بود".

 در توصیفی که در مورد یکی از این مجسمه ها آمده،هدایت سه دوره از زندگی بشر را نشان داده است:

"یک طرف آن یک کرم بزرگ روی برگ توت مشغول خوردن بود و روی پایه ی زیرش نوشته شده بود:((بچگی یا نادانی))،طرف دیگرش همین کرم در پیله دور خودش را تنیده و اطراف آن شاخ و برگ درخت توت بود،زیر آن نوشته بود:"تفکر یا عقل رسی" و به پهلوی سوم آن همان پیله به شکل پروانه طلایی درآمده  و به سوی یک ستاره ی کوچک پرواز می کرد.زیر آن نوشته بود:" مرگ یا آزادی"...".

اگر بخواهم دوره ای را که در آن زندگی می کنم با این سه دوره مقایسه کنم شرمنده خواهم بود از اینکه بچه های نادانی هستیم.هدایت این دوره را دوره ی خوردن نام گذاشته.خوردنی که برای زنده ماندن است و ادامه ی نسل.در حالی که با پیش بینی هایی که هدایت در مورد آینده ی بشرکرده و هرکس دیگری می تواند با خواند این داستان و اندک تامل به این نتیجه برسد، ما هنوز در فکر ادامه دادن زندگی هستیم.نه اینکه بخواهم سنت ها را زیر سوال ببرم  زیرا همین سنتها دلخوشی ما برای ادامه دادن هستند.ولی این سوال همیشه برایم پیش می آید آیا فهمیدن  و درک کردن همه چیز خوب است چون باعث میشود بشر بر نیازهای خودش غلبه کند و پیروز از این نبرد که از ابتدای آفرینش با او بوده سر بلند بیرون بیاید و وقتی هیچ نیازی ندارد، به زندگی اش خاتمه دهد؟ یا نه،اینکه هیچ وقت هیچ چیز را درک نکنیم و خودمان را بدبخت فرض کنیم چون درآمدمان کم است و ماشین های آن چنانی سوار نمی شویم و تلاش کنیم برای زندگی بهتر؟مادیت دنیای "س.گ.ل.ل"برای بشر امروزی بهشت محسوب می شود:بدون پرداخت پول از امکانات استفاده می کنند،در کمترین زمان مسافت های طولانی را طی می کنند، ناخوشی ها از بین رفته ،با ستاره ارتباط پیدا کرده اند و آرزوی جوانی ابدی برای همه عملی شده.و در واقع می توان گفت انسان به همه ی آن چیزی که می خواسته رسیده  و لذت های روحی که در پی کشف می آید وجود ندارد:

" مگر طبیعت چه به انسان داده بود؟هیچ،گرما،سرما،گرسنگی،پیری،ناخوشی و جنگ با عناصر.امروزه انسان در این کشمکش فتح کرده و به آنچه آرزو می کرده رسیده است".

یک مسئله ی دیگر،بازگشت به طبیعت است. هدایت در این داستان دست به طبیعت (منظورم طبیعتی که از ابتدای آفرینش تا کنون تغییری نکرده است) نزده.ماه همان ماه است وکوه همان کوه و جنگل هم همان جنگل.انسان های اولیه با نگاه کردن به ماه لذت می بردند و و آرامش می یافتند ،از دیدن کوه  احساس قدرت و مقاومت می کردند و از سبزی و ترو تازگی جنگل احساس نشاط به آنها دست می داد.و این عوامل در درون زندگی آنها وجود داشت و ادامه ی حیاطشان به آن وابسته بود.در زندگی امروزه نیز از دست دود  و صدا به طبیعت پناه می بریم و آرامش می یابیم. ولی این طبیعت همواره با ما نیست بلکه در مواقع زدگی از دنیای شهری وارد زندگیمان می شود.در "س.گ.ل.ل" نیزشاید تنها پناه آدم ها همین طبیعت دست نخورده است.ولی طبیعتی که هدایت خلق کرده،از دور دیده می شود و شخصیت ها فقط نظاره گر آن هستند وحتی می توان گفت از گذشتگان در ذهن آنها باقی مانده و چیزی جز خیال نیست.در واقع با دورتر شدن انسان از طبیعت و تسلط یافتن او بر نیازهایش که از نیازمند بودن او به طبیعت جلوگیری می کند، روح خسته و دلزده می شود ،در حالی که انسان خودش را پیروز فرض می کند.

:" ...این شورش درونی بود،مثل اینکه خودش را محبوس و محدود شده حس می کرد،آرزو داشت فرار بکند،سر به بیابان بگذارد،برود در یک جنگل و خودش را پنهان بکند ...".

شاید نظریه هگل که تقلید از طبیعت را کوششی بی فایده  می دانست و معتقد بود این تقلید چیزی پست تر از خود طبیعت ارائه می دهد در اینجا ثابت می شود.زیرا که انسان با تقلید باغ هایی را در بالای آسمان خراش ها می سازد که نه تنها روح را آرام نمی کند بلکه او را به پایان همه چیز می رساند.ولی روزنه ی امید یا همان روشنایی که به تاریکی معنا می بخشد در این داستان هنر است،هنر مجسمه سازی.چیزی که سوسن از آن لذت می برد.تمام نیازهای مادی بشر جواب داده شده ولی نیاز روحی او بیشتر و بدتر شده و در این میان این هنر است که به داد او می رسد... .

در پایان داستان به جای خودکشی عمومی و از بین بردن هوس و شهوت،یکبار دیگر با دخالت انسان شرایط بدتر می شود و " لختی ها" که خواهان ادامه ی زندگی هستند پیروز می شوند.اما پایان آرام و معنوی "سوسن" و "تد" در دنیای کثیف خودشان که خود تصمیم به خودکشی می گیرند بیشتر از هرچیز به فردیت هر شخص اشاره دارد که منتظر تصمیم دیگران نشده و خودش تمام می کند.

ما که لذت بردن را در داشتن امکانات رفاهی می بینیم و و دنیای خودمان را به جهنم تشبیه می کنیم آیا باید به بهشت برسیم یا توی همین جهنم خوش بگذرانیم؟!در حالی که هیچ کدام پاسخ گوی ما نخواهد بود وفقط قدرت و ضعف ما را در برابر زندگی  نشان خواهد داد.

 

زمستان 87/لیلا نوروزی