فیلم بوی خوش زن

 

"این خفاش رادار قوی داره"

  ساخته ی :مارتین برست

  محصول:۱۹۹۲                                                                                                                    

                      

بی شک هر یک از ما به افرادی برخورده ایم که نسبت به آنها دو حس متضاد داشته ایم.یعنی هم با تمام وجود ازشان متنفر شده ایم و در عین حال با تمام وجود دوستشان داشته ایم. یا اینکه احساس دلسوزی نسبت به آنها پیدا کرده ایم.بعضی وقتها حتی اتفاق می افتد که این گونه افراد را انسان های ابلهی می پنداریم ولی با این حال دوست داریم خودمان جای آنها می بودیم و یا برای خودمان هم شرایط آنها پیش می آمد. سرهنگ فرانک اسلید از این گونه شخصیت هاست. سرهنگی باز نشسته و کور. که ابتد به نظر مخاطب شخصیتی یک دنده و خودخواه به نظر می آید.ولی این قسمت بیرونی شخصیت است."مارتین برست" اگر فیلمش را همین گونه جلو می برد،یعنی از بیرون و بدون وجود شخصیتی دیگر،حتماً شکست می خورد.اما وجود چارلز که از یک خانواده ی فقیر است و با گرفتن بورسیه توانسته در یک کالج گران قیمت به تحصیل ادامه دهد،قسمت کامل کننده ی سرهنگ است.چارلز برای اینکه پول بلیط رفت و برگشت به شهرش را به دست آورد،مجبور می شود از سرهنگ مراقبت کند.و طی این مراقبت همراه سرهنگ راهی سفر می شود.

"آل پاچینو" با بازی در نقش سرهنگ و دریافت جایزه ی اسکار برای این نقش، یکبار دیگر با قاطعیت ثابت کرد چهره ،حرکات ،لحن و حتی نگاهش به تنهایی می تواند عامل موفقیت یک فیلم شود.در حالی که اگر بازیگر دیگری در نقش سرهنگ ظاهر می شد، می توان گفت فیلم،یک فیلم معمولی از آب در می آمد. پاچینو در "بوی خوش زن" شخصیتی را بازی می کند که می خواهد به آرزوهایش برسد و بمیرد.این آرزوها آخرین آرزوهای او نیستند،بلکه آرزوهای همیشگی او هستند که تبدیل به عقده شده اند.این سفر برای سرهنگ تور لذت هاست:

سرهنگ:" موندن تو یه هتل درجه یک...غذای مورد قبول خوردن...یه لیوان مشروب خوب خوردن...و برادر بزرگم رو دیدن.هیچ چیز خانواده نیست... و در نهایت عشق بازی با یک زن بی نظیر.بعد از اون ...روی تخت زیبا و بزرگم در والدورف دراز می کشم ...و مغزم رو منفجر می کنم..."

سرهنگ با پولی که جمع کرده،همراه با چارلز در یک هتل درجه یک می ماند و غذای مورد علاقه اش را می خورد و گران ترین مشروب را می آشامد.همراه چارلز به خانه ی برادرش می رود.تا این قسمت فیلم سرهنگ در نظر چارلز و مخاطب، انسانی است که به تمام گذشته ی خودش افتخار می کند . همین باعث می شود که مخاطب او را کمی دورتر از خودش و بالاتر احساس کند. و در نتیجه نسبت به او احساس خوبی نداشته باشد. اما در خانه ی برادرش ورق یکدفعه برمی گردد.برادر زاده اش تمام گذشته ی او را پوچ جلوه می دهد.و احساسی که بیننده نسبت به سرهنگ داشت، یکدفعه تبدیل می شود به ترحم و یک جور دوست داشتن.

اما نکته ی دیگر و اساسی ترین نکته ی فیلم که از نام آن نیز پیداست زن است.سرهنگ با تمام وجود به زن علاقه دارد. با وجود کور بودن ،وجود زن را در اطرافش درک می کند و حتی به شخصیت درونی او نیز پی می برد.یکی از دیالوگهای زیبای فیلم که به شخصیت پردازی سرهنگ بسیار کمک کرده،به خوبی گویای نظر سرهنگ نسبت به زن است:

سرهنگ:"خانم ها.نظرت در مورد اونا چیه؟کی خلقشون کرده،خدا باید یه نابغه بوده باشه.موهاشون.بعضیا می گن مو همه چیزه. می دونستی؟تا به حال دماغت رو در اعماق موهاشون فرو بردی؟ و اینکه بخوای همونجا تا ابد خوابت بگیره؟یا لبهاشون...وقتی با لبهات تماس پیدا می کنن...مثل اون اولین جرئه از آب گوارا هستش که پس از گذر از یه صحرا می نوشی.سینه ها!بزرگشون.کوچیکشون.نوک سینه ها بهت خیره شدن...مثل چراغ قوه هایی که تا به حال مخفی بودن...".

سرهنگ وقتی به آرزوهایش می رسد روی تختش دراز کشیده و می خواهد بمیرد.چارلز برای اینکه سرهنگ و خودش را که وظیفه ی مراقبت از سرهنگ را دارد،نجات دهد همه کار می کند.و بالاخره یادش می افتد سرهنگ ماشین فراری را دوست دارد.سرهنگ بیمار با شنیدن ماشین فراری از تخت بلند می شود. و ماشین سواری می کند،با سرعت زیاد!

چارلز هر طور شده سرهنگ را سالم به خانه بر می گرداند.در دقایق پایانی فیلم چارلز به خاطر دیدن خرابکاری دوستانش ،در جلسه ی انضباطی مدرسه باید جوابگو باشد.و در حالی که با بی عدالتی توسط مسئولین چیزی نمانده اخراج شود،سخنرانی طولانی سرهنگ،باعث تغییر نتیجه می گردد. اینکه سرهنگ کی می میرد و یا اینکه آیا مغزش را منفجر خواهد کرد یا نه،معلوم نیست.اما در پایان ،روزنه ی امید،یعنی معلم سیاست چارلز هر بیننده ای را به ادامه ی زندگی سرهنگ امیدوار می کند:

سرهنگ اسلید خطاب به معلم:"باید بعضی وقتها همدیگه رو ببینیم و با هم راجع به سیاست حرف بزنیم".