فیلم راننده تاکسی

مارتین اسکورسیزی

 

بصری های تلخ و شیرینِ " مارتین اسکورسیزی

.:راننده تاکسی:.

 

"یه روزی یه بارون واقعی کثافتهای توی خیابونا رو می شوره"

راننده ی تاکسی یک فیلم تلخ است. تلخ به معنای واقعی کلمه. "تراویس بیکل" مردی است جوان که هر روز بواسطه ی شغلش با آدمهایی سر و کار دارد  که به قول خودش در "خیابان های کثیف" زندگی می کنند. او یک انسان تنهاست و این تنهایی او ناشی جامعه ای است که هیچ راهی به آرمانهای ذهنی او ندارد. راننده تاکسی بودن خود راهی است که اسکورسیزی از آن برای نزدیک کردن شخصیتش به انسانهای عادی و دوری جستن از قاعده های قدیمی که سعی در قهرمان پروری داشتند، استفاده کرده است.

فیلم را می توان به دو قسمت تقسیم کرد. در قسمت اول تراویس از تنهایی خود رنج میبرد. و سعی در پیدا کردن راهی انسانی تر برای رفع مشکلات است. اما رفته رفته این فرد جای خود را به شخصی می دهد که سعی دارد رنجهای خود را در خیابانها بکشد. این مسئله بخصوص زمانی پر رنگتر میشود که شور و حال انتخابات رئیس جمور بیشتر شده است و تراویس که معتقد است دولتمردها غلطی نمی توانند بکنند می خواهد خود دست به کار شود. اسکورسیزی در این قسمت نیشخندی به بشریت می زند و ساده لوحی او را که فکر می کند منجی است به طرز تکان دهنده ای نشان میدهد. طوری که مخاطب از این بُعد وجودی خود دچار سرافکندگی مشود. اما کار به اینجا ختم نمیشود. تراویس به هر نحوی منجی دختر نوجوانی میشود که با فرار از خانه فاحشه گری می کند. در همین قسمت باز هم همان کشت و کشتار سیاه اسکورسیزی که نمونه ی بسیار گزنده اش را در "خیابانهای جنوب شهر" هم شاهد هستیم، شروع میشود. به قول جودی فاستر" راننده تاکسی بیانیه ای است درباره ی امریکا. درباره خشونت. درباره ی تنهایی"

جا دارد از بازی خوب رابرت دنیرو هم حرفی به میان بیاید که در بیشتر کارهای اسکورسیزی با او همکاری داشته است و در این فیلم با بازی در نقش تراویس ثابت کرده است یک راننده تاکسی تا چه حد می تواند یک راننده ی تاکسی منجی و آدم کش باشد!