فیلم پرچم های پدران ما

 

اینجا دیگه چه جهنیمه؟ 

 

 "پرچم های پدران ما" بر اساس کتابی از جیمز بردلی،توسط کلینت ایستوود ساخته شد.موضوع  فیلم جنگ جهانی دوم است.جنگی بین آمریکا و ژاپن که در جزیره ی ایووجیما اتفاق می افتد.روایت غیر خطی فیلم،که سه زمان مختلف را به تصویر در می آورد،نقطه ای است که به نظر می آید کارگردان می خواسته از ان برای پیوند دادن نسل امروز با گذشته استفاده نماید.دوره ای که جنگ است،دوره ای که سه سرباز جنگی برگشته اند و دوره ی سوم که به نظر می آید بیشتر برای ارتباط با مخاطب از آن استفاده شده است.

قهرمانان فیلم،شخصیت های نه غیر عادی،بلکه بسیار ملموسی می باشند.انسان هایی که می ترسند،انسان هایی که گریه می کنند،انسان هایی که با شنیدن موسیقی دگرگون می شوند و انسان هایی که ازدواج می کنند.اما باید توجه داشت که همین قهرمان ها سربازی بیش نیستند.خواسته یا ناخواسته وارد جنگی می شوند که رسیدن به هدفی جمعی ،هدف انها می شوند.در این فیلم ،هدف نه خود ژاپن بلکه جزیره ای است که اهتزاز پرچم آمریکا بر قله ی سوریباچی،پایانی است برای ان.در واقع جنگی که ملت امریکا از ان سخن می گویند ،با این پرچم پایان می یابد.

داستان حول یک عکس می چرخد.عکسی که در هنگام اهتزاز پرچم گرفته شده است و در ان تعدادی از سربازان از پشت دیده می شود.هرچند در نگاه اول ،و از دید شخصیت ها،نام افرادی که در عکس می باشند مهم هست،اما در ادامه می بینیم که هیچ فرقی نمی کند چه کسی توی عکس بوده باشد.قله ی سوریباچی بیشتر از ان که یک قله ی واقعی باشد،نمادی است از هدف هر شخص. در این فیلم،همان طور که قبلاً اشاره شد،هدف ،یک هدف جمعی است.اما چه چیزی باعث می شود تا این سربازها در کنار هم باشند و این گونه با اشتیاق بجنگند؟جواب این سوال در پایان فیلم،مستقیم به مخاطب داده می شود:"رفاقت".با اینکه آمریکا برای هریک از این سربازان یک هدف است،اما این احساس رفاقت است که انها را مثل زنجیر به هم پیوند می دهد.با این حال پایان فیلم نقطه ضعفی است که موجب می شود مخاطب خود دنبال جواب نباشد.ایستوود همه چیز را در کلمه ی "رفاقت" عرضه می کند و مجالی به مخاطب نمی دهد تا خود به واقعیت جنگ پی ببرد.شاید بتوان گفت کارگردان می خواسته مخاطب را در پایان به نتیجه ی دلخواه خود برساند، چیزی که از ابتدا تا انتهای فیلم ما بین سربازها می بینیم.

از معدود تصاویری که در این فیلم نظرم را جلب کرد،مردن مایک(سربازی که توی عکس هست ولی نامش برده نمی شود)و پس از ان بالا رفتن سه سرباز باقی مانده از قله ی نمایشی است:دو تصویرِ در تضاد.در هنگام مردن مایک ،جنگ است ،با این حال در چهره ی سربازها هیچ تردیدی وجود ندارد.همه اشان می دانند که در یک صحنه ی واقعی هستند.ولی در تصویر دوم که نمایشی است از اهتزاز پرچم،برای هرسه شخصیت همه چیز مثل یک خواب می باشد.هر سه مدتها پیش به هدف خود رسیده اند.مدتها پیش قهرمان شده اند. و حالا برای چندمین بار دارند ان را به صورت نمایش تکرار می کنند.در حالی که دیگر لذت اولیه را ندارد. از یاد بردن قهرمان ،در حالی که خود ملت انها را قهرمان ساخته اند،یک موضوع تکراری است که در بیشتر فیلم ها و داستان ها شاهد ان بوده ایم.در یک سوم پایانی فیلم نیز چیزی که بیش از همه مخاطب را رنج می دهد همین تکرار و در واقع نوعی پند دادن می باشد.سه سرباز از جنگ برگشته که اکنون در صلح زندگی می کنند،نمی توانند شغل مناسبی برای خود پیدا کنند.و در این میان یکی از این سه سرباز که سرخ پوست است و گرفتار نژادپرستی اطرافیانش ،دست به خودکشی می زند.شاید بتوان گفت این سرباز و سربازهایی که توی عکس بودند و می شد هرکسی را جای انها قرار داد،جنگ را دوست می داشته نه صلح... .

در کل می توان گفت فیلم نه خیلی عالی،بلکه حتی در حد متوسط نیز نمی تواند مخاطب خود را راضی کند.این در حالی است که ایستوود یکبار دیگر این فیلم را ساخته است،البته این بار به روایت ژاپنی ها...


(فروردین 88/لیلا نوروزی)