فیلم پاریس تگزاس

 "از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود/ زنهار ازین بیابان،وین راه بی نهایت"

 

 

"پاریس،تگزاس"محصول 1984،حکایت آوارگی انسان،از غارنشینی تا اتاق مکالمه!

کارگردان:ویم وندرس

 

فیلم با نمایی از صحرا شروع میشود.با یک کادر طلایی که دو سومش را تونالیته ی خاک پوشانده و یک سومش را تونالیته ی آبی آسمان.دوربین حرکت کرده و تروایس را نشانمان می دهد: کلاه قرمز به سر،ظرف آبی در دست،و کتی مشکی خط دار به تن.کارگردان برای اینکه شخصیت را خیلی جدا از فضا نشان ندهد او را حسابی توی گرد و خاک چلانده است!تراویس آخرین قطره های آب را نوشیده .و با میمیک خسته صورتش راه می افتد...

 

 

 

اگر کسی بگوید "پاریس،تگزاس" یک فیلم شاعرانه است،دروغ نگفته است. رنگها در این فیلم به زبان شاعرانه فضا را توصیف می کنند. اتومبیل،گوشی تلفن،کلاه،هواپیما، کفش... هر کدام کاراکتری شاعرانه بخود گرفته و در طوب فیلم ظاهر میشوند. شخصیتها،طراحی لباس و حتی حرکاتشان نیز شعر است.در واقع تراویس(اول شخص فیلم)نماینده انسان حاضر است که با فرار از کنش های زندگی و هر آن چیزی که ذهن را تحت فشار می گذارد،به خیال پناه میبرد و از یاد بردن. و کارگردان میخواهد این سوال ما را به پیش کشد که "آیا در این  دیار کسی هست که از آشنا شدن با چهره فنا شده خویش وحشت نداشته باشد؟"  تراویس جلوی آینه می ایستد تا خودش را برانداز کند. در پایان می بینیم بر خلاف پیش بینی مان،او نمیخواهد به شخصیت نابود شده اش جان ببخشد. بلکه با قرض گرفتن ویژگی های دنیای واقعیت،ابتدا میخواهد خود را بعنوان موجود زنده ای که گام به گام با مدرنیت پیش میرود،بقبولاند (این رودررویی انسان مرده و زنده را در جایی که هانتر٫پسر تراویس او را بعنوان پدر خود قبول نمی کند و تراویس لباس پدر بودن را به تن می کند و سرش را بالا میگیرد، بیشتر به چشم می خورد)، سپس در نقش جدید خود، کار ناتمام خود را تمام کند و وظیفه ی خود را بعنوان همسر و پدر انجام داده باشد. تراویس برای چیزی که دنبالش بوده،تاوان پس داده است. او چند سال پیش قید فرزند و برادر خود را زده و رفته است. در ادامه فیلم،بعد از اینکه شخصیت هانتر وارد میشود،در حالی که هانتر بعد از رد کردن پدرش،حالا دارد او را قبول می کند،کارگردان شخصیت تکمیل دهنده داستان را وارد کرده است. در اینجاست که ما می فهمیم قبل از اینکه تراویس خانه اش را ترک کند،زن جوانش او را ترک کرده بوده. کارگردان در اینجا علاقه خود را به سینما نشان میدهد. او روزهای خوب و شیرین تراویس را روی یک نوار ویدئویی ضبط کرده است. این سکانس نقطه اوج فیلم است. جایی است که گره رفتن تراویس باز میشود. نماهایی که شعر و احساس در هم می آمیزند و بُعد عاشقانه شخصیتی که هیچ زنجیری نمیتواند او را به این دنیا وصل کند، نمایش داده می شود. تراویس زنش را دوست دارد. اما دوست داشتن مردانه!مرد هر کجای جهان هم که باشد و هر درجه ای از روشن فکری را هم که داشته باشد،باز مرد است و میخواهد زنش فقط در اختیار او باشد. دوست داشتن تراویس تا جایی پیش میرود که برای زن اش به عنوان پناهگاهی محسوب میشود و زن باید در او زندانی شود . به قول شاملو"همه لرزش دست و دلم از آن بود/ که عشق پناهی گردد/ پروازی نه/ گریزگاهی گردد/ آی عشق...". زن ابتدا این روند را قبول می کند،ولی با وجود بچه می فهمد که دارد تباه میشود. اوباید برود دنبال خواسته های خودش. مثل زن فیلم "کرامر علیه کرامر". در هر دوی این فیلم  زن بی خیال  همسر و فرزند خود شده و فلنگ را می بندد(البته رابطه ها در دو فیلم متفاوت است و پایان سکانس های زنانه نیز زمین تا آسمان فرق دارد!). چیزی که در این دو فیلم دیده میشود اشاره روان شناختی است به شخصیت زن...

پاریس تگزاس،زمینی است که تراویس ان را خریده ولی حتی به درستی نمیداند دلیل خریدن آن زمین چه بوده. چیزی که مخاطب می فهمد این است که پاریس،تگزاس،همان جای امن،همان بهشت موعود یا به زبان ساده تر،همان دنیایی است که تراویس می خواهد خلق کند. او این تکه زمین را خریده است و از هر راهی میرود تا بتواند خوشبختی ذهنی خود را پیدا کرده و در پاریس،تگزاس بنا کند. ولی به قطع نمیداند که میتواند پیدا کند یا نه. روندی که در طول فیلم دیده میشود(پیدا شدن تروایس، برگشتن او پیش پسرش،علاقه مند شدن پسر به پدر،رفتن آن دو به دنبال مادر،یافتن مادر و ابراز علاقه آنها به هم) رسیدن به این خوشبختی را تضمین می کند ولی منِ مخاطب در پایان می فهمم که تمام پیش بینی هایم غلط از آب در آمده است. تراویس پسرش را به مادرش می سپارد. او چند سال از این دنیای دور بوده است و این از کما به بیرون آمدن هم تنها برای همسر و فرزندش بوده است. حالا باید دوباره به کمای خودش برگردد. در نتیجه مکانی به نام پاریس تگزاس، همچنان دست نخورده در خیال می ماند. و نام "پاریس،تگزاس" برای این فیلم نشانگر رویای دست نیافته ای است که انسان از ابتدای همان غارنشینی هم در سر می پرورانیده.......