فیلم صورت زخمی

 

 

سینما دروغ بسیار قشنگی ست. آدم می تواند بدون دروغ زندگی کند و باید هم زندگی کند. ولی خب، بدون دروغ قشنگ هم، زندگی سخت و  دشوار می شود". 

 

: سهراب شهید ثالث

 

 

صورت زخمی

vmwrunt3pljf83p4hd7k.jpg

صورت زخمی فیلمی در ژانر گانگستری ساخته ی هاوارد هاکز محصول سال 1932 است. داستان فیلم در مورد شخصی به نام تونی کامونتی است (با بازی پل مونی) که با کشته شدن سردسته ی گانگسترهای قدیم ابتدا محافظ شخصی به نام جان لوو می شود. جان لوو که سعی دارد خود سردسته ی گانگسترها شود با کمک تونی جنوب شهر را به دست می گیرد. اما از آنجا که به تنهایی قدرت کافی ندارد و از طرف دیگر جذابیتی برای  افراد دسته اش و مردم شهر ندارد، این تونی است که با زرنگی هم رئیس می شود و هم از طرف دیگر پاپی، دوست دختر جان لوو را شیفته ی خود می کند.

 

 

 

این فیلم یک فیلم گانگستری خوب است. چرا که توانسته زندگی خطرناک، کثیف، بی احساس و جذاب گروهی را که به قول یکی از پلیسهای این فیلم " از این به بعد هرکی پول خرید یه هفت تیر رو داشته باشه ادعای گانگستری رو می کنه"، یعنی گانگسترهای بزرگ و افراد آنها را نشان دهد. گانگسترهایی با تیپ های مشخص: کلاه لبه دار بر سر، پالتو یا بارانی بلند، سیگار بر لب که در خیابانهایی با نور کم دیده می شوند و یا اینکه در کافه ها به همراه گروه خود وارد و خارج می شوند. از همان ابتدای فیلم با دیدن سایه ای با کلاه لبه دار بر سر که صدای سوتش هم می آید و بعد همین سایه به مردی که سردسته است شلیک می کند ، مخاطب می فهمد که با یک فیلم "زد و کشت" طرف است و قانون در آن چندان قوی نیست که بتواند جلوی این قتل و کشتار را بگیرد.

در سالهای 1930 که سالهای رواج ساختن فیلم های گانگستری بود، هاوارد هاکس که خود در بیشتر ژانرها فیلم ساخته است دست به ساختن فیلمی می زند که هر چند در نگاه اول زندگی گروهی از جنایتکارها را نشان می دهد که بر خلاف اینکه کارشان کشتن  است و حتی در این کار به مردم عادی هم آسیب می رسانند،( با اینحال به قول یکی از پلیس ها مردم شخصیت اصلی این فیلم یعنی تونی کامونتی را دوست دارند) اما با همه ی جوانب واقعی این قضیه، در لایه های زیرین و با گذشتن از ارتباط نخستین شخصیتها و فضا، به مرحله ای می رسیم که تونی کامونتی با وجود تمام جذابیتش و رفتارهای شیرین و دوست داشتنی اش نمادی از دیکتاتور می شود. وقتی که با نشان دادن تابلویی که نوشته شده است "دنیا مال توئه" به پاپی می گوید که یک روز این دنیا مال من خواهد شد. البته منظورم در اینجا از دیکتاتور نه یک شخص خاص، بلکه تمام انسانهاست. در قسمتی از بعد وجودی ما همواره این واکنش هست که در مواقعی که به موفقیتی می رسیم و فی الواقع پله ای بالاتر می رویم دنیا را در مشت خود می گیریم. و این قضیه در بیشتر فیلم هایی که سعی در قهرمان پروری دارند یا درباره ی شخصیت های مهم هست نشان داده شد است. مانند صحنه ی معروف فیلم دیکتاتور بزرگ ساخته چارلی چاپیلن که در آن چاپلین بادکنکی را که به شکل کره ی زمین است در دست خود گرفته و با آن می رقصد.

جدا از شخصیتهای مرد این فیلم که یا جنایتکارند، یا پلیس و به تعداد اندک روزنامه نگار هم درشان دیده می شود، کاراکتر زن نیز قابل بررسی است. در این فیلم با سه نوع شخصیت زن طرف هستیم. یکی مادر تونی که تنها در خانه و آشپزخانه ملاقاتش می کنیم. زنی که تنها فکرش از دست رفتن فرزندانش و کشیده شدن آنها به فساد است. این زن، زنی از خود گذشته، مربوط به نسل قبل و در چارچوب مانده است که تنها دوربینش به دنیای بیرون دو فرزندش تونی و چسکا هستند. این زن را می توان نمونه ی کامل یک زن دانست. البته در نگاه سنتی. کسی که وجودش لازم است: به عنوان یک تکیه گاه و بعنوان کسی که مراقب نسل بعد از خود باشد. زن دوم پاپی است. یک زن لوس، ناز، خوشگل و در عین حال پول دوست. طوری که مخاطب را به شک می اندازد که رفتارهای او از روی احساس است یا صرفاً به خاطر پول. زنی که با پولدار شدن تونی و به قدرت رسیدن او ، جان لوو را به طرز وحشتناکی(!) تنها می گذارد. و در پایان فیلم نیز وقتی که تونی در محاصره است و می میرد، پاپی او را تنها گذاشته. زن سوم، چسکاست،خواهر تونی. دختری هجده ساله، سرحال و شنگول. که با وجود نداشتن قید و بند اخلاقی، وفادار است. کسی که هنوز به طور جدی وارد جامعه نشده و از آن بی خبر است. به همین دلیل درونش معصومیت دیده می شود. اما چه بسا که با ادامه دار بودن زندگیش او نیز تبدیل به کسی مثل پاپی شود. ولی زندگی اش ادامه نمی یابد. به همین دلیل در پایان فیلم تبدیل می شود به تنها زن وفادار و از طرف دیگر جذاب فیلم. وقتی که پس از کشته شدن شوهرش به دست تونی، با اسلحه نزد او آمده و سعی در کشتن تونی(برادرش) دارد. ولی وقتی صدای آژیر ماشین پلیس را می شنود تونی را به آغوش کشیده و از او می خواهد فرار کند و به او می گوید "منو تو یه نفریم". ولی حتی با وجود شخصیتی به نام چسکا، باید گفت که زن در این فیلم هر چند مانند مرد جنایتکار نیست، ولی چهره ی خیانتکاری به خود گرفته و تنها در موارد خوش گذرانی به کار می رود.

 

فیلم " صورت زخمی" هر چند یک فضای تیره دارد و قتل و کشتار در آن به اوج رسیده و محور اصلی است، اما مایه های طنز نیز درش دیده می شود. شاید اگر طنز نبود هیچ وقت این فیلم نمی توانست مخاطب را جذب کند. هاوارد هاکز این اصل را که سیاهی در کنار سفیدی معنا می یابد در کار خود به کار برده است تا یک فیلم موفق بسازد. فضا همچنان تیره است اما شخصیتهای بعدی طنزآمیز دارند. مانند منشی تونی که همیشه در تلفظ کلمه ی منشی  مشکل دارد و هیچ وقت صدای کسانی را که پشت تلفن هستند را نمی شنود و از آنها می خواهد بلند صحبت کنند" ایندفعه خیلی بلند شد یه کم آرومتر". آن هم زمانی که گانگسترهای گروه مقابل به آنها حمله کرده اند و همه روی زمین دراز کشیده اند. اما این شخصیت همچنان از طرف مقابل می خواهد که بلند حرف بزند. یا زمانی که پشت تلفن بهش فحش می دهند و او هفت تیرش را در می آورد تا به گوشی تلفن شلیک کند. یا شخصیتی جان لوو که تازه رئیس شده است و  وقتی تونی حساب یکی از مخالفانشان را که حرف جان لوو را قطع کرده است می رسد، جان لوو با قیافه ای پیروزمندانه و طنز وار می گوید" کس دیگه ای می خواد حرفم رو ببره". شخصیت تونی هم در کنار جنایتهایش بسیار جالب و خودمانی ست! به قول معروف "ندید بدید" است. کراواتهای مختلف می خرد. پیراهن هایش را با ذوق و شوق به دوست دخترش(پاپی) نشان می دهد و می گوید هر کدام را فقط یکبار خواهد پوشید. روی تختی که از حراجی گرفته می نشیند و بالا و پایین می پرد و از پاپی می خواهد که او هم بنشیند و ...!

 

اما نهایت فیلم تلخ از آب در می آید. البته این باز مربوط می شود به بُعد شرور مخاطبی چون من که دوست دارد شخصیت قهرمان فیلم، هرچند هم که بد و آدم کش باشد موفق شود. مثل کارتون تام و جری است که دوست داریم برای یک بار هم که شده تام دخل جری را بیاورد. اما در نهایت همیشه باید خوبی بر بدی پیروز شود تا جنایت بیشتر از این سر کوچه نپلکد. در اینجا نیز همچون فیلم دشمنان مردم، که گانگستر معروف جان دلینجر به دست پلیس کشته شد، تونی دوست داشتنی می میرد. آن هم نه به شکل جان دلینجر که سربلند و با غرور مرد. تونی به پلیس التماس می کند که او را نکشند. می گوید دیگر هیچ کسی برایش نمانده. می گوید همه تنهایش گذاشته اند و اسلحه ای هم ندارند. بعد در حال فرار از همه سمت به تیر می بندنش. و تصویر از روی جسد تونی به تابلویی که رویش نوشته شده " دنیا مالِ توست" کشیده می شود. و این یعنی یک پیام اخلاقی بزرگ!!