کجایی سیاوش عشقت منو کشت

یکی از دوستانم در باب ادبیات، این پیامک را برایم فرستاده بود:"کاش می شد در گوشی هم یک چیزی گفت، مثل سیاوش تو پرنسس گلهای بابونه". همین یک جمله کافی بود تا دوباره عشق کودکی گر بگیرد و بسوزاند. آخر یکی نیست به من لامصب بگوید تو که این همه دوستش داشتی و داری چرا مدام پشت سر هم بهش خیانت می کنی؟ وقتی هم که با دیگری هستی و شانه به شانه اش راه میروی، باز خیالت پیش اوست. بهترین دستهای جهان دستهای اویند و بکرترین خیال ها، خیال او. اصلن مگر میشود شش دنگ حواست به او باشد و با دیگری بگردی و بخندی و بخوابی؟ یک خیانتکار واقعی هستم؟ یا نه، او آنقدر بزرگ است که ترجیح میدهم دست نخورده باقی بماند و با دست های کوچکم لمسش نکنم و تنها گاهی، آنوقت که فکر می کنم دستهایم بزرگند بروم، دست بگذارم روی شانه اش و بگویم "من یک داستان نویسم". آدم خیالاتی، کجای دلت ذره ای جا برای شعر داری؟ یا اصلن لب و گونه ی داستان مگر می گذارد به نشریه فکر کنی؟ حالا گیرم فیلم یک رقیب باشد. ولی خودت که خوب میدانی گلویت پیش کدامشان گیر است. بعد میروی و خیانت می کنی... . هی قلم به دست می گیرم که بنویسم. کلی سوژه دارم. کلی حرف. کلی شخصیت. تاکسی می گیریم تا دربست برویم سر داستان. نمیشود. یکی چیزی این وسط کم است. یک چیزی که نگذارد سیاوش برود و شخصیت اول داستان عاشق ریش زبر و گردن کلفت شعر شود و بعد با رئیس شرکتشان، بروند پی بابونه. یک چیزی کم است. حالا که سیاوش همان داستان است، آقای سعادت فیلم، آن یارو هم که رفت ارومیه، شعر، چه قدر دلم میخواهد سیاوش برگردد. داستان را تغییر دهم و سیاوش تنها رفته باشد هامبورگ، و  حالا با اولین پرواز برگردد . بنشینم مثل بچه آدم داستان بنویسم.

# ( تمام شخصیتها از داستان "پرنسس گلهای بابونه" گرفته شده اند و هیچ نوع واقعیت بیرون از داستانی ندارند)