کتاب بگذارید میترا بخوابد

نقد نه،یادداشتی برای نوشته هایی که دوست دارم...

رمان "بگذارید میترا بخوابد" نوشته کامران محمدی/ نشر چشمه

 

"شهرزاد شماره ایوب را گرفت، اما بلافاصله پشیمان شد و قطع کرد. بلند شد. بی هدف چند بار دور اتاقش چرخید و روبه روی آینه ایستاد. نه، او جذاب تر از میتراست. آن قدر جذابتر که ایوب حتی نباید به میترا نگاه کند، مردها را هیچ وقت نمی توان فهمید...".

شهرزاد،ایوب،میترا،هیوا،ماریا و ستاره شش شخصیت رمان "بگذارید میترا بخواند" نوشته کامران محمدی، هر کدام به نوبت راوی داستانی هستند که در آن خیانت راه ارتباطیه بین آدم هاست. میترای 42 ساله که زنی تودار است و کمتر حرف می زند و متفاوت با زنهای دیگر رفتار می کند با ایوب ارتباط دارد. ایوب، همسر ستاره، علاوه بر میترا، با شهرزاد هم در ارتباط است. ستاره زنی معمولی است. او شوهر و زندگی اش را دوست دارد و وقتی می بیند ایوب سرد رفتار می کند نگران از هم پاشیدن زندگی شان می شود. شهرزاد، جوان تر و زیباتر از میتراست. او زنی خوش گذران است و تنها چیزی که می تواند به آن بنازد زیبایی اش است. شهرزاد ایوب را دوست دارد و با هیوا،همسر ماریا هم در ارتباط است. ماریا، خواهر ایوب است. او بخاطر تصویری که از دوران کودکی اش در ذهن دارد و مربوط میشود به تجاوز عراقی ها به مادرش، در پنج سالی که با هیوا ازدواج کرده است، با همسرش ارتباط نداشته است. برای همین، و برای اثبات نظرش در رابطه با اینکه عشق نمی تواند وجود داشته باشد، و رد حرفهای هیوا که می خواهد بگوید عشق مانع خیانت میشود، هیوا را با شهرزاد آشنا می کند :"شهرزاد دست پخت ماریاست برای هیوا". هیوا عاشق ماریاست. او در مدتی که با شهرزاد است به او نزدیک نمی شود...

 

این شش شخصیت در چرخه ارتباطی به هم وصل می شوند. ارتباطی که برای یک داستان می تواند یکی از پیش پا افتاده ترین سوژه ها باشد که بیشتر داستان نویسان این روزها این روش را در نوشته های خود می گنجانند. اما کدام ارتباط از "بگذارید میترا بخوابد" آن را از این تکرار نجات داده است؟ همین چرخه ارتباطی می تواند یکی از جوابها باشد. جایگیری این کاراکترها با چنین گره های ارتباطی در یک رمان صد و سی صفحه ای ریسک بزرگی بوده است که این شش نفر به خوبی از پس اجرای آن بر آمده اند!نویسنده به عمد گره ها را در همان ابتدای معرفی ارتباط ها می گشاید تا بدین وسیله مخاطب را از مکث و قدم زدن در این گره ها رها کرده و به سمت بُعد روانی شخصیتها راهنمایی اش کند. او می خواهد مخاطب را مجبور کند تا دلیل رفتارها و واکنش های شخصیت هایش را کشف کند.فی الواقع داستان،داستان ساده ای است و آقای کامران محمدی آن را بدون هیچ معمای کشف نشدنی در اختیار خواننده قرار داده است. چیزی که می ماند وا داشتن خواننده امروز است به تامل.

در "آنجا که برفها آب نمی شوند"،رمان قبلی آقای محمدی نیز تقریبن همین شخصیتها تکرار می شوند. رسولِ "آنجا که برفها..." ، نزدیکی زیادی با ایوب در "بگذارید میترا بخوابد" دارد و این شباهت را حتی می توان در دیالوگها نیز دید:

ایوب:"  دست مهمترین عضو آدم تو هر ارتباطیه".

رسول:" لمس خیلی وقتا از بو هم مهمتره. حداقل برای ما که مثل بیشتر حیوانات بویاییمون اون قدرا قوی نیست. اما واقعن چه قدر از بو و بخصوص لمس استفاده می کنیم؟ چه قدر به دستهامون توجه داریم؟"

ایوب با شنیدن خبر تجاوز به میترا، به گذشته برمی گردد، به دوران جنگ،و تجاوز دو سرباز عراقی به مادرش برایش تداعی مشود. او از این یادآوری عذاب می کشد. رسول ابراهیم است. رسول در جنگ مرده است و ابراهیم،برادر رسول او را دفن کرده است. و حالا بعد از چندین سال خودش را با ویژگی های رسول معرفی می کند. او با این جای گیری به زن اش خیانت می کند در حالی که زنش این خیانت را از جانب رسول می بیند نه شوهرش.

در "بگذارید میترا بخوابد" جنگ تنها در دو بخش ده و یازده وارد داستان میشود. آن هم به صورت خاطره دو کودک از مردن پدرشان و تجاوز عراقی ها به مادرشان. در "آنجا که برفها..." جنگ موضوعی فرعی است که وارد جریان زندگی می شود و در شخصیت ها نمود پیدا می کند.هر چهار شخصیت (روژیار،ریبوار،ابراهیم و فریبا ) تحت تاثیر مسئله جنگ دچار بحران هایی هستند. خود نویسنده در معرفی ابتدایی "آنجا که برفها..." این کتاب را یکی از سه گانه فراموشی عنوان کرده است. در طول داستان نیز شاهد همین ادعا هستیم. شخصیتها سعی در فراموش کردن دارند و هرچه می خواهند ریشه خاطراتشان را بکنند نمی توانند  "انسان اسیر خاطراتش است حتی اگر با تمام توان فراموش کند"/ آنجا که برفها آب نمی شوند

در "بگذارید میترا بخوابد" از تلخی همه روزه خاطرات خبری نیست. تنها در اثر یک شوک شخصیتها  در ناخودآگاهشان  به گذشته می روند. آنها برای اینکه در کش و قوس روابط عقب نمانند، مجبورند آنلاین زندگی کنند! "...ایوب گفته بود:چرا اصلن آدم باید خاطرات رو ثبت کنه؟ اگر چیزی ارزش موندن داشته باشه، می مونه،چه جایی بنویسیم،چه ننویسیم. اگه نداشته باشه، همون بهتر که فراموش بشه"...

"ستاره:پس برای چی آدم عکس می گیره؟

ایوب شانه هایش را بالا انداخته بود:

-عکس هم اختراع احمقانیه ایه. عکس اثبات این اصل مهمه که زمان همه چیزو خراب می کنه."

فکر می کنم هیچ عنوان دیگری به جز "بگذارید میترا بخوابد" نمی توانست به این حد مناسب این کتاب باشد. جدا از تناسبش با متن و ساختار، بخاطر ترکیب ساده و عامیانه اش جلب توجه می کند. در عین حال همین ویژگی، منِ مخاطب را به سمت "میترا" سوق می دهد تا در میان این سه کلمه ،وسط را نشانه بگیرم و وارد داستان میترا شوم. و شروع داستان از جایی است که یک شخصیت حاضر(شهرزاد) خودش را با نامی که در عنوان آمده و حالا غایب است(میترا) مقایسه می کند. به این ترتیب روایت داستان به صورت سکانس به سکانس شروع می شود که در هر سکانس یکی از شش شخصیت رئیسِ روایتی نویسنده می شود!

 

لیلا نوروزی