فیلم تریستانا

دون لوپ: رویاها چیزهای خوبی هستن حتی اگه ترسناک باشن. مرده ها رویا ندارن.

 

Academy Poster for Luis Bunuel's Tristana (1970)

کارگردان:لوئیس بونوئل

فرانسه،ایتالیا، اسپانیا/1970

بازیگران:کاترین دونوو، فرناندو ری، فرانکو رنرو، لولا گائوس

قصه:تریستانا بعد از مرگ مادرش با قیم خود دون لوپه زندگی می کند. تریستانا دختر معصوم و ساده ای است و دون لوپه را مثل پدر خود میداند. دون لوپه که از اشراف زاده هاست، اما فقیر، ابتدا با او مثل دخترش رفتار می کند اما بعد ارتباط آنها رنگ دیگری پیدا می کند. تریستانا با روی خوش از این ارتباط استقبال می کند اما بعد که می بیند آزادی اش از او گرفته شده است، از دون لوپه متنفر شده و عاشق پسر نقاش و خوش قد و هیکلی  به نام دن هراسیو میشود. حسادت دون لوپه شروع شده و سعی می کند با مد نظر قرار دادن اینکه هم شهور اوست هم پدرش او را در بند خود کند. تریستانا و هراسیو به مادرید می روند. هراسیو میخواهد با تریستانا ازدواج کند اما تریستانا که عقاید دون لوپه را قبول دارد و معتقد است ازدواج آزادی را می گیرد ازدواج نمی کند. بعد از دو سال تریستانا سخت مریض شده و همراه هراسیو پیش دون لوپه می آید. یکی پای تریستانا به خاطر تومور قطع میشود و هراسیو او را تنها می گذارد. دون لوپه و تریستانا با هم زندگی می کنند اما تریستانا همچانا از او نفرت دارد. وقتی دون لوپه به سختی مریض است، تریستانا با تلفن نزدن به دکتر و باز گذاشتن پنجره باعث میشود تا او بمیرد.

قبل از هر چیز می خواهم در مورد شخصیت پردازی زن در این فیلم و دیگر فیلم های بونوئل گفته باشم. عنوان هشت فیلم از مجموعه فیلم های بونوئل نام زن هست  و قهرمان این فیلم ها نیز همین زنها هستند. فیلم تریستانا در سال 1970 بسیار باب طبع زنانی بود که خواستار آزادی خود بودند. "تریستانا" یک فیلم فمینیستی نیست و نمیتواند باشد. اما بیرون آمدن شخصیت اصلی از زیر سایه مرد زمانی اتفاق می افتد که این زن می خواهد آزادی خود را بدست آورد. او علیه مرد شورش می کند. تریستانا دختر معصومس است و یکجورهایی می توان گفت ابله که چیزی از حق و حقوق خود نمیداند و گفته های سرپرست خود، دون لوپه را بی چون و چرا قبول دارد.در واقع در قسمت ابتدایی فیلم شکل گیری بلوغ ذهنی تریستانا را توسط عقاید دون لوپه می بینیم( این عقاید طوری روی تریستانا تاثیر دارند که وقتی هم از دون لوپه متنفر است باز هم به عقاید او معتقد است) . این نحوه برخورد را ما در فیلم ویردیانا نیز می توانیم ببینیم که عموی زن، سعی دارد عقاید خود را بر ذهن بادرزاده اش پیاده کند.بهترین صحنه ای که می تواند این موضوع را نشان دهد صحنه ای است که دون لوپه از تریستانا می خواهد تنها وسایل باارزشش را بردارد. و تریستانا می گوید که صلیبش را برمی دارد. سپس دون لوپه اظهار می کند که بالاخره این عقاید خرافاتی را از ذهنش بیرون می آورد. و یا وقتی که دون لوپه یک زوج را نشان تریستانا می دهد:

- دون لوپه:بهشون نگاه کن.احساس نمی کنی ازدواج خستشون کرده؟

- تریستانا: من نمی فهمم.

- دون لوپه:ببین چه قدر احمقانه تسلیم شده. چه قدر کسل هستن.از عشق دوری کن. هیچ وقت ازدواج نکن تریستانا.

- تریستانا: یه نفر نمیتونه هم آزاد باشه هم درستکار؟

- دون لوپه: شهوت باید آزاد باشه. این قانون طبیعته.نه زنجیری. نه امضایی نه دعایی.

 و در جای دیگر می بینیم که این عقاید دون لوپه را تریستانا تحویل معشوق اش، دن هراسیو می دهد:

- هراسیو: برای زوجی که ازدواج کردن منظره خوبیه.

- تریستانا: برای عاشق ها.

- هراسیو: اما من میخوام با تو ازدواج کنم.

- تریستانا: اگه تو از من خسته شدی هر کدوممون می تونیم راه خودمون رو بریم. این خیلی خوبه.

اما این حق انتخاب و آزادی زن از نظر بونوئل چگونه است؟ زن فیلم تریستانا بین دو چیز که حداقل در ظاهر شبیه هم اند دست به انتخاب میزند. یعنی دایره انتخابی او محدود است. از این منظر طنز تلخی که بونوئل ارائه میدهد نه به نفع زن، بلکه تنها می تواند برای سرگرم کردن او باشد. تریستانا بین دو نخود یکی را انتخاب می کند. بین دو ستون که شبیه هم است یکی را بیشتر دوست دارد. بین دو کوچه می ایستد تا انتخاب کند. انتخاب از بین کدام کاندیدها؟ همه اینها در ظاهر شبیه هم هستند. پس تنها واقعیت درونی می ماند که تریستانا را وادار می کند از دو چیز یک چیز را انتخاب کند. یکی از دلایلی که بونوئل را به فیلمسازی درونی تبدیل کرده است همین مورد است. او خشونت را نه با تیر و چاقو، بلکه با گرفتار کردن شخصیت هایش در یک اتفاق حسی نشان میدهد. نمونه بارز این نیز مسئه نیاز جنسی هست که در اکثر فیلم های بونوئل هر چند در لایه های پنهان بیان شده اند ولی بحث اصلی داستان را در پی داشته اند.

نگاه دیگری که به زن می شود و از عقاید مردم اسپانیا بوده است خانه نشین بودن زن است. دون لوپه می گوید زن برای اینکه پاکدامنی اش حفظ شود باید پایش را شکست و نشاند توی خانه.تریستانا نیز که گفته ی سرپرست خود را بی چون و چرا قبول دارد با او موافقت می کند. اما این طرز برخورد تا زمانی دوام می یابد که دون لوپه تحت تاثیری که نظرات خودش بر تریستانا گذاشته، گرفتار میشود. یعنی تریستانا تصمیم می گیرد آزاد زندگی کند و شهوت خودش را آزاد بگذارد(آزادی او تنها بین دو چیز تعریف میشود: دون لوپه و هراسیو). پس قانون پاکدامنی زن باید حفظ شود: تریستانا پایش را از دست می دهد.

زن در شروع و پایان فیلم:

 فیلم با یک لانگ شات از شهر "تریدو" شروع میشود. بعد دو زن سیاه پوش را می بینیم. تریستانا در غم سوگ مادرش است. در ادامه خدمتکار دون لوپه که همراه اوست در مورد پسرش اظهار نظر می کند که "اون شبیه شوهر مرحوم منه. کسی که بخاطر تمام غم های من الان تو جهنمه".

در پایان تریستانا تصمیم می گیرد خودش در مورد شوهرش قضاوت کند و او را مجازات کند تا اینکه دلش را با جای دادن دون لوپه در جهنم خوش کند. پس وقتی دون لوپه از او میخواهد به دکتر تلفن کند، او این کار را نمی کند و الکی با تلفن حرف میزند! بعد هم می آید و پنجره را، در حالی که بیرون برف میبارد (برف را می توانیم نمادی از خوشبختی و روزهای خوبی که با مردن دون لوپه در انتظار تریستاناست تصور کنیم و این خوشبختی را باعث مرگ دون لوپه بدانیم) باز می کند. با توجه به این شروع و پایان، می توان گفت که باید هم فیلم مورد توجه زنان آزادی خواه قرار می گرفت. خدمتکار زنی است که می ترسد و هر کاری می کند با شک است(وقتی که تریستانا کفش های راحتی دون لوپه را می اندازد دور و زن خدمتکار می گوید "اگر اینها رو از من بخواد"). پس شخصیت اصلی باید به یک قهرمان تبدیل شود. او نمی ترسد!

دون لوپه یک برژواست یا تریدو محله برژواها؟

Tristanaبونوئل در خانواده ای برژوا بزرگ شده بود و همین امر خواسته یا ناخواسته بر او تاثیر گذشات تا در اکثر فیلم هایش از این جامعه تصویرسازی کند. دون لوپه یک اشرافی فقیر است. او فقرش را قبول ندارد و همواره در پی تزئین ظاهری است. حتی او قبول ندارد که پیر شده است. ریش هایش را رنگ میزند، پالتویی که آسترش قرمز رنگ است به تن می کند، سبیلش را همواره مرتب می کند و وقتی ظاهرش آراسته نباشد آدم ضعیفی است که نمیتواند از عقاید خودش دفاع کند. همین امر را ما در معماری فیلم نیز شاهد هستیم. تریدو شهر فرسوده ای است اما با تزئینات زیاد. ستونهای گرد و و بلند و پنجره های کشیده و ظروف متجمل از ویژگی های خاص فضای این فیلم است.در مقابل رنگ قهوه ای و زرد نشان از عمر به پایان رسیده دون لوپه، عقایدش و برژوا دارد. دون لوپه کی گوید" جامعه پوسیده ای که به کمک پلیس و کشیشان سعی می کند عمر درازتری داشته باشد". اما خود برای اینکه خودش نابود نشود با کشیش ها ارتباط برقرار می کند. او طبق قانون برژوایی کار نمی کند بلکه پول خرج می کند:

- دون لوپه: از کوچکترین دست فروش ها تا بزرگترین کارخونه دارها همشون مثل هم هستن:زالو.

در جای دیگری می گوید:

- دون لوپه: لعنت به کاری که برای زندگی کردن باید انجام داد... از طرف دیگه کاری که با عشق انجام میشه به مرد شرافت میده. کاش همه می تونستن این جور کار کنن. منو نگاه کن. اگه سر من رو بزنن کار نمی کنم.. من بد زندگی کردم. ولی بدون کار کردن زندگی کردم.

او مذهب را رد می کند. اما نمیتوان به این اعتقاد او باور داشت. زیرا وقتی به آن نیازمند باشد قبولش می کند. دون لوپه زنها را دوست دارد. شاید بتوان گفت که مهترین قسمت زندگی او همین زنها باشند. حتی حالا که پیر شده دنبال آنهاست تا تصاحبشان کند. او زیباترین زن را می خواهد.اولین نمایی که او حضور میبابد بعد از دیاولگی است که معلم مردسه می گوید: "دن لوپ، اون یکی از چند تا آدم با اصلتی که باقی مونده". بعد دن لوپ را می بینم که میخواهد توی خیابان از دختر جوانی دلربایی کند ولی دختر سن او را به رخ میشکد. پس سرخورده میشود. ( وقتی با تریستانا معاشقه می کند و تریستانا زود او را قبول می کند، عاشق تریستانا میشود و بعد از رفتنش مدام به یاد او مست می کند)شرافت در نظر او ارتباط با زنها را شامل نمیشود:

- دون لوپه: در مورد زنان و عشق من وجود گناه رو قبول ندارم.

- در مورد ده فرمان چی؟

- دون لوپه: من به همشون احترام می ذارم. به جز اونی که به مسائل جنسی ما مربوط میشه. من مطمئنم که به دلایل سیاسی موسی اونها رو به وحی های الهی اضافه کرده.

اما این عشق تنها تصاحب است. وقتی تریستانا او را ترک می کند و با هراسیو می رود، دن لوپه می گوید " مطمئنم که برمیگرده". وقتی که تریستانا قرار است برگردد با قیافه ای موذیانه می گوید  که وقتی بیاید دیگر نمیتواند برود، وقتی پایش را داخل خانه بگذارد نمی تواند از آن خانه بیرون برود. و همین اتفاق نیز می افتد: تریستانا می آید. هراسیو او را ترک می کند.تریستانا که به خاطر قطع شدن پایش نا امید بود، حالا بیشتر سرخورده میشود. با اینکه از دون لوپه نفرت دارد، به اجبار کنار او می ماند.

ساتورنو،پسر خدمتکار دیگر شخصیتی است که بونوئل آن را به زیبایی نشان داده است. او کر و لال است. هیچ چیز نمی فهمد و بی خیال است. گاهی سر به سر تریستانا می گذارد و پاهای برهنه او را لمس می کند. در صحنه ای، شیطنت یا شاید بهتر باشد بگوییم یک جور انتقام جویی از فاصله سنی اش با دون لوپه باعث میشود تا بایستد روی بالکن و بدن لختش را نشان ساتورنوی نوجوان بدهد.این اتفاق بیشتر از آنکه یک شهوت جنسی باشد، تلخی موج روانی را که بر تریستانا گذشته است را نشان میدهد. او دوست داشت آزاد باشد، کار کند و زندگی کند. اما حالا عشقش را از دست داده، گرفتار  مردی خودخواه و پیر شده و با یک پا زندگی می کند.....

 

حضور سوررئال در این فیلم نیز هر چند نه به اندازه سگ آندلسی، اما به میزانی است که می توان گفت واقعیت بیرونی و توهم درونی بونوئل دست به دست هم داده اند تا سر بریده شده ی دون لوپ را طوری در کابوس تریستانا جای بدهند که این خیال نامتجانس در کل ریشه ریشه بدواند، البت به صورت نامحسوس!