ضد مرگ

"سینما زیباترین فریب در دنیاست": ژان لوک گدار

میدونی چی میچسبه؟ اینکه فردا امتحان ریاضی داشته باشی و تا لنگ ظهر بخوابی و بعدش بلند بشی و سه تا از فیلمای تارانتینو رو پشت سر هم نیگا کنی و پر شی از انرژِی و هر چی فکر کنی که این انرژی رو کجا تخلیه کنی، نفهمی.چون تو یه لعنتی هستی. پس بشینی سر جات و چهارمین فیلمش رو هم که "ضد مرگ" باشه، ببینی. و آخر سر هم بترکی از انرژِی!

اون یه حرومزاده ی لعنتیه

نمیخوام در مورد ویژگی های هنری "ضد مرگ"بنویسم. سه تا دختر میرن خوش بگذرونن و به پست یه مرد مثلن روانی می افتن و  همراه با یه دختر دیگه کشته میشن. و چند ماه بعد سه تا دختر دیگه دوباره گرفتار همون مرد میشن ولی ایندفعه این سه تا دختر دک و پوز مرد رو می ریزن به هم.

اصلن به درک که این فیلم نه پند آموزه،نه اخلاق داره توش، نه مثل فیلمای کلاسیک دارای سینمای والاست. "ضد مرگ" و به کل، اون چند فیلمی که از تارانتینو، این حرومزاده لعنتی، دیدم سینمای ذهن من رو به دو دنیای متفاوت تقسیم کرده. مگه اشکالی داره که سینما، سینمای خوب مفهومی نباشه؟ و چند تا شخصیت جمع شن دور هم و حرفای به درد نخور بگن.حرفایی که ما هم می زنیم ولی وقتی میریم جلوی دوربین، ذهنمون فلسفی میشه و دیالوگهای احتمالن عرفانی رد و بدل می کنیم  و مونولوگهامون هم از یاس و تنهایی عمیق(!) پره. (البت چون فیلم زبان اصلی بود از دیالوگهاشون تنها واژه ی تارانتینوییه "لعنتی" دستگیرم شد!")

جدا از سکانسهای داخلی که معماری و طراحی صحنه اش متناسب با فضای فیلم هست و یکی از عوامل انرژی زا و هنری فیلم، که همه اینها تبحر این کارگردان نابغه را در تصویرسازی نشان می دهد، و حتی جدا از موسیقی اش که باعث میشود مخاطب همراه با عوامل فیلم، برقصد، بهترین نماها، در سکانسهای بیرونی مشاهده میشود:وقتی که چهار دختر توی ماشین مست و پاتیل، و با سرعت زیاد در حرکت هستند و با صدای بلند موسیقی می رقصند و یکدفعه:بامب، با مرد روانی تصادف می کنند. این اتفاق از چهار زاویه به تصویر کشیده شده. یکی از دخترها از ماشین به چند متر جلوتر پرت میشود.یکی توسط شیشه اتومبیل کشته میشود. پای سومی قطع شده و می افتد وسط جاده و صورت چهارمی توسط ماشین مرد روانی از بین می رود.

اصلن همه اینها به کنار. دیگر نمیشود از صحنه ای که گروه بعدی دخترها را هنگام خوشگذرانی توی جاده نشان میدهد، گذشت. یکی از دخترها دراز می کشد جلوی ماشین و ...برو حالشو ببر.با سرعت زیاد و جیغ زنان رانندگی می کنند.شما به این صحنه، مرد روانی را هم اضافه کنید که با ماشینش مشکی اش مدام به ماشین سفید آنها می کوبد....جیغ و هیجان و جیغ!هیچ هنری به جز فیلم نمیتواند این صحنه ها را ارائه دهد. در پایان این قسمت دختر جلوی ماشین پرت میشود پشت بوته ها. دو دختر دیگر مرد را که که زده است زیر خنده به باد تیر می گیرند. مرد در حالی که بیر خورده فرار می کند. دو دختر از اینکه دوستشان مرده ناراحت اند. که یکدفعه دختر از پشت بوته ها می پرد بیرون!اوووووووووو و!

اما این پایان ماجرا نیست. حالا نوبت دخترهاست که انتقام بگیرند. پس صحنه تعقیب و گریز شکل می گیرد. آنها به طرز وحشتناک!

در پایان مرد زیر مشت دخترها نقش زمین شده و آنها هورای پیروزیشان را می کشند.

تیتراژ پایانی می آید و بعد دختر کوچولو پایش را می خواباند روی صورت مرد!

چیزی که در این فیلم اتفاق می افتد امضای شخصیه تارانتینو است و ژانری که این کارگردان در دنیای سینما خلق کرده است و از آنجا که سینما تمام هنرها را در خود دارد، پس این امضا هم همه هنرها را تحت الشعاع قرار داده است. چیزی که من احساس کردم، ادبیاتِ کوئنتین تارانتینویی بود که می تواند روی مخاطب هم تاثیر بگذارد و جدا از هنرها، روابط، رفتار، اقتصاد، سیاست، جامعه و ... را از گندیدگی و ماندگی دور کند.

ولی خب، جدا از این همه انرژی این فیلم یه چیز بد هم برای من داشت. و آن اینکه شدیدن حسادتم را نسبت به شخصیتها بر انگیخت. به اینکه آنها با کوئنتین تارانتینو کار می کنند و فیلم دل خواهشان را می سازند و من باید اینجا با چند تا گردو و سنجد سر و کله بزنم و آخرش هم که .... .