نامه ای به برادران لومیر!

لیلا نوروزی

 

لوئیس بونوئل:((اگر به من بگویند بیست سال بیشتر زنده نیستم و از من بپرسند که در این مدت چگونه زندگی خواهی کرد؟ پاسخ میدهم :" دو ساعت در روز برای فعالیت و 22ساعت برای رویاهایی که دائماً آنها را مرور می کنم"))

سلام لویی عزیز. سلام آگوست جان.

هنوز هم ته دلم می سوزد لومیرها. مطمئناً وقتی در سال 1895 دست به اختراع زدید توی تخیلتان هم نمی گنجید که صد و خورده ای سال بعد یکی مثل من از شهری که اردبیل نام خواهد گرفت برایتان نامه ای بنویسد و گله کند که مگر کار و بار نداشتید دست به اختراع سینما زدید؟ مگر قحطی اختراع بود آخر؟ چه قدر ذوق می کردید وقتی هنگام نمایش فیلمتان مردم تو سالن از ترس اینکه قطار بیاید و آنها را له کند، زیر صندلی هاشان قایم می شدند. تو دلتان قند آب میشد که چه معجزه ای انجام داده اید. ولی دل من می سوزد. نه به حال آن تماشاگران بدبخت که شما را جادوگر می دانستند و فیلمتان را سحر و جادو.


دلم به حال خودم می سوزد که وقتی خانواده ام فهمیدند بچه  نیم وجبی شان در اختراع شما دو جادوگر ادامه تحصیل می دهد گفتند "سینما هم شد رشته ی دانشگاهی!؟ پاشو جل و پلاست رو جمع کن و برگرد اردبیل". لویی جان، تو آن دختر بچه ی ارمنی را ندیدی که توی خیابان سفره پهن کرده بود و فیلم هنری می فروخت؟ چند تا فیلم ازش گرفتم و فکر کردم راه دیگری هم باید باشد که بشود هوای سینما را تنفس کرد. با همین یک ذره امید جل و پلاسم را جمع کردم و برگشتم خانه. خودم را گذاشتم جای آن دختر بچه و  توی خیابان فیلم می فروختم. می توانستم بلیط فروش سینما هم بشوم. آگوست، تعداد آنهایی که توی اردبیل دلشان می خواهد حتی بلیط فروش سینما هم شوند کم نیست. بلیط فروشی که دیگر با خودش معروفیت نمی آورد که قامتت را راست کنی،گردنت را کج و با صدای آلن دلونی بگویی "شما فسقلی ها فقط برای اینکه عکستان روی جلد فلان مجله چاپ شود فیلم فیلم می کنید". ما فسقلی های بدی نیستیم. اگر این طور بود می رفتیم سر کلاس فلان استاد معروف و بعد از چند ترم می شدیم بازیگر دلربای سر در سینما. این طوری نمی توانید از اختراع خودتان دفاع کنید، لومیرها. آن هم جلوی بچه هایی مثل ما که از شهر بی امکاناتی مثل اردبیل داریم برایتان نامه می نویسیم. به جان همان بچه ای که توی فیلمتان بهش غذا دادید، ما با شکم گرسنه هم فیلم ساخته ایم. دور از چشم خانواده، انگشتری امان را فروخته ایم و برای فیلممان، مثل بچه های نداشته امان، لباس و جهاز صحنه خریده ایم. دور از چشم خانواده، شهریه دانشگاهمان را در درمانگاه لوکیشن خرج کرده ایم تا فیلم بزاییم. ولی خودمانیم، چه قدر لذت بخش هستند این دروغ هایی که تحویل خانواده می دهیم! به جان آن تماشاگر معصومی که شما به ریش نداشته اش خندیدید، ما به همین یک دوربینی که توی انجمن امان داریم هم قانعیم. حالا شما می گویید که می خواهیم با ژست و قیافه خودمان را معروف کنیم. اصلاً مگر با این همه فیلمساز چه قدر سهم از دوربین می بریم که بشود وقت پُز دادن و خوش تیپ شدن هم داشت؟ همین که خودمان را توی گِل زمین می زنیم و توی آب مثل شناگرهای ماهر شیرجه می رویم و بعد از هزار بار خیس شدن و زمین خوردن یک برداشت به دلمان می نشیند، وقت تمام! چه تبی می کنیم شبها. فکر می کنید ما هم مثل همشهری های فیلمسازتان آنقدر وضعمان خوب است که یک خانه سیار به همراه داشته باشیم، با غذاهای خیلی گرم و انواع نوشیدنی؟ اصلاً روحتان آنقدر وظیفه شناس هست که به خودش بگوید "ناسلامتی من سینما رو اختراع کردما، برم ببینم تو اون شهر کوچیک، مردم با چه بدبختی فیلم می سازن؟" و بعد هم آمده باشد و دیده باشد که ما وسیله رفت و برگشت را هم به زور تهیه می کنیم؟ نخیر، روح شما دو تا دست به دست هم می دهند و اگر کینه و کدورتی با ادیسون نداشته باشید، دست او را هم می گیرند و می روید شهرکهای سینمایی دور و اطراف محله خودتان را می چرخید و برای روح مایبریج و ژول ماره و دیکسون دست تکان می دهید و به خودتان افتخار می کنید که "هی رفیق، داداش، ببین چی کار کردیم که مردم دارن از اختراع ما این همه پول در میارن". از همین بازرسی اشرافانه هم درباره ما قضاوت می کنید و اینکه "این بچه ها ...شهرت...". اگر زحمتی نیست به روحتان بگویید یکبار به جای اینکه شام را با براد پیت و نیکول کیدمن بخورند، تشریف بیاورند خانه ی یکی از فیلم سازهای اردبیلی. آن وقت می توانید از فرودگاه تا دم در خانه این فیلم ساز را به جای اینکه با ماشین های "برو حالشو ببر" بیایید، پیاده روی کنید. توی خانه اشان هم می توانید از سرکوفتهای خانواده لذت ببرید که "پسر فلان کس از راه تعمیرکاری نزدیک است برج بزند و دختر فلان کس دارد پزشکی می خواند یا اینکه همین فردا پس فردا کارت دعوت عروسی اش می رسد دستمان".تازه توی کوچه و بازار هم که همه چپ چپ نگاهمان می کنند که "این بچه دارد ول می گردد". نمی دانند که در پی سوژه داریم شانه های خسته و چشم های نگران آدم ها را بررسی می کنیم! ولی خب، چه می شود کرد؟ تقصیر شما هم که نیست. شما هم لابد دیوانه بودید. عقل نداشتید! وگرنه می رفتید گوسفند را به شترمرغ پیوند می زدید آن وقت به جای این نامه، دعای خیر همه هم پشت سرتان بود اگر باعث ارزانی گوشت می شدید. تقصیر ما هم شاید نیست. ما هم بچه های دیوانه ای هستیم که بجای ماشین آخرین مدل و لباس گران قیمت و جواهرات دلربا و  همسر پولدار و میهمانی های پر زرق و برق و دوستان باصفا با یک دوربین اجاره ای عشق می کنیم و شب و روز خیال می بافیم. خیال. خیال. تازه اش، آنقدر هم دلمان خوش است که می نشینیم و برایتان نامه می نویسیم. از این کارها هم کلی لذت می بریم و بعد از آن همه دردسر و بی خوابی کشیدن و  از این و آن حرف و سرکوفت شنیدن و زاییدن یک فیلم، توی پوست خود نمی گنجیم! خوشیم به همین بچه هایی که خلق می کنیم حتی اگر دور و اطرافیانمان به چشم جادوگر نگاهمان کنند. خوشیم به خنده ها و گریه هایی که جلوی دوربین و پشت صحنه نصیبمان می شود. آقایان لومیر، هی لویی با تو ام، آگوست جان گوش کن:با تمام ظلمی که در حق مان کرده اید، ما تنها با سینما خوشیم و دیگر هیچ!

 

امضا

یک فسقلی اردبیلی که عشق فیلم دارد...

(چاپ شده در ویژه نامه نوروز 90 نشریه مهر)

 

   + لیلا نوروزی - ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٥ مهر ۱۳٩۱