سلام وودی

 

سینما "سادگیستی" در فیلم نیمه شب در پاریس!

ساخته وودی آلن


 

فکر کن یه روز وقتی داری از یه خیابون خلوت عبور میکنی،خسته بشی و چشمت بیفته به چند تا پله دراز و کم عرض خاکستری که با زبون بی زبونی صدات میزنن "بیا خستگی در کن رفیق"!.تو هم که تا حالا کسی رفیق صدات نزده،جوگیر شده و بری بشینی رو پله پایینی و تکیه بدی به پله بالایی و آرنجت رو یه جوری روش بذاری که انگار دست انداختی دور گردن دوست جون جونیت.بعد، عقربه راس ساعت سینمایی وایسته، و یه اتومبیل قدیمی (از اونایی که این روزا مد شده از انباری ها در میارن و روش یه دستی می کشن تا واسه شبهای عروسی کرایه بدن)جلو پات ترمز کنه و دوست داشتنی ترین شخصیت هنری زندگیت از شیشه اتومبیل داد بزنه "بدو دیر شد".یعنی با این اتفاق قراره جنابعالی برین تو سرزمین رویاهاتون و دور از هر گونه بحثای اذیت کننده حسابی خوش بگذرونین. یعنی قراره همه اون چیزایی که دوس دارین رو تو اون رویا تجربه کنین... ."نیمه شب در پاریس" آخر این رویا بازیه.آقایی خوش خنده به نام گیل که نویسنده هم هستن،همراه با نامزد و خونواده نامزدش میرن پاریس.نامزد ایشون یه خانم واقع گرا هستن که هیچ بویی از خیال پردازی نبردن و از ریشه با خل بازیای گیل مخالفه. و وقتی میبینه نمیتونه نامزدش رو تغییر بده،تصمیم میگیره کاری به کارش نداشته باشه و با دوست و نامزد دوستش بره گردش و این حرفا.گیل هم از این موقعیت نهایت استفاده رو میبره! و هر شب میره به دیدن نویسنده ها و هنرمندای محبوبش که Midnight in Paris Marionتو دهه 1920 تو پاریس زندگی میکردن.مثل همینگوی و پیکاسو و لوئیس بونوئل و سالوادور دالی و... .در نتیجه ما مخاطبان بسیار شیفته،از این طریق با گوشه ای از شخصیت این هنرمنداها هم آشنا میشیم،البته به سبک وودی آلنی. یکی از جذاب ترین این برخوردها،سکانسی هست که توش گیل یک سوژه به لوئیس بونوئل پیشنهاد میده. و کلی از این حقه ش ذوق میکنه که باعث شده بونوئل بره تو فکر.چون این سوژه،سوژه ی یکی از فیلمای بونوئل واقعیه. ...". "نیمه شب در پاریس"بیش از هر چیز اختصاص داده شده است به تصویرسازی حسی وودی آلن از پاریس و در واقع ادای دینی ست از این فیلمساز نسبت به علایق شخصی اش در قالب سینمایی شاعرانه.قبل از وودی آلن نیز کارگردانانی چون آلبرتو کاوالکانتی (تنها ساعات)، والتر روتمان(برلین،سمفونی شهر بزرگ)،ژیگا ورتوف (مردی با دوربین فیلمبرداری) ،رنه کلر(پاریس در خواب) و ... به تصویرسازی اختصاصی شهری پرداخته اند که از این میان فیلم های "تنها ساعات" و "پاریس در خواب" همچون فیلم وودی آلن،شهر رویایی پاریس را مد نظر قرار داده اند.هر چند هر سه فیلم با نگاهی شاعرانه و ضرباهنگی آرام راوی شهر پاریس از نگاهی خیابانی هستند،اما نکته ای که می تواند خیابانهای" نیمه شب در پاریس" را با دو تای دیگر متمایز کند، دوری جستن فضا و معماری تزریق شده وودی آلن از هرگونه دنیای رو به پیشرفت آینده است! این در حالی است که در دو فیلم دیگر، پاریس به عنوان نمادی از صنعت و پیشرفت نشان داده میشود.شخصیت"گیل" وودی آلن که در دهه ما زندگی می کند، عاشق پاریس 1920 است.موسیقی ها و معماری های آن دوران را دوست دارد و ترجیح میدهد به جای اینکه با انسانهای هم عصر خودش برود موزه،با شخصیتهای پاریس 1920 دیوانه بازی داشته باشد. در پایان فیلم هم شاهد هستیم که از نامزدش جدا شده و به همراه دختری که او هم عاشق پاریس است قدم می زند. از سوی دیگر کاوالانتی در "تنها ساعات" خواسته است یک تصویر واقعی از پاریس را به مخاطب عرضه کند. در حالی که "نیمه شب در پاریس" سعی دارد عیب و زشتی های این شهر را از دید مخاطب قایم کرده و فقط زیبایی هایش را عرضه کند. این فیلم میتواند یک تبلیغ خیلی خوب از پاریس باشد!چرا که مخاطب در همان شروع فیلم عاشق پاریس میشود و دلش می خواهد حداقل برای ساعتی قبل از مرگش در خیابانهای "ون گوگی" این شهر قدم بزند.

 Midnight in Paris Costume Designer

مسئله ای که از "نیمه شب در پاریس" و فیلم های موفق این سالها ،چون فیلم "آرتیست" و "هوگو" و ... به نظر می آید،پیدایش میل به نهایت "سادگی" و دوری از پیچ در پیچی در ساخت است. این چیزی است که حداقل در ادبیات خودمان به خوبی شاهدش بوده ایم چرا که بعد از دهه هایی که نویسندگان و شاعران سعی در ایجاد مفهوم با استفاده از زبانی پیچیده بودند،به این نتیجه رسیدند که با زبانی ساده، حرف بزنند.در سینما نیز بعد از 117 سال رواج سبکهای مختلف،اینگونه به نظر می آید که باز هنرمندان، در حال بازگشت به همان چیزی هستند که من میتوانم آن را "سادگی"بنامم.طوری که پس از گذشت این همه سال از ورود صدا و همه بحثها و مخالفتها و موافقتهای با آن،و ورود رنگ و دیگر امکانات،فیلمی اسکار را می برد که سیاه و سفید و صامت ساخته شده است و یادآور خاطره های آن دوران است.یا مثلاً اسکورسیزی با وجد و نشاط از حقه های ژرژ ملی یس حرف میزند. واقعیت ملموس تر این اتفاق را وقتی می فهمیم که مقایسه ای بین سبک های طی شده از زمان اختراع سینما به دست برادران لومیر، تا کنون داشته باشیم.سبکهای اکسپرسیونیسم و سمبولیسم و سوررئالیسم و حتا نئورئالیسم که همگی تحت تاثیر عواملی چون جنگ یا اقتصاد و شرایط خاص دوران خود به وجود آمدند،سعی در آشفته سازی اثر خود بودند و برای این کار از صحنه سازیهای پیچیده یا زبان نمادین و شخصیت های غیرطبیعی بهره می جستند.به طور مثال ما در سینمای اکسپرسیونیسم با انسانهایی روان پریش و صحنه پردازی هایی کابوس وار مواجهیم که با فضای حاکم بر عصر خود مطابقت دارند.کراکئر در یکی از کتابهایش می گوید "سینمای اکسپرسونیستی پیشگوی وقایع سالهای بعد است".در واقع هنرمندان هر عصر به خوبی می توانند حقیقت دوره ی بعد از خود را با خیال پردازی هایی که زیاد دور از دسترس نیست،ترسیم کنند. وودی آلن،این کارگردان رویایی هم در فیلم "نیمه شب در پاریس"با نماد قرار دادن شخصیت "گیل" تصویرساز انسانهایی است که در آینده ای نزدیک تصمیم خواهند گرفت به غار ذهن خود پناه ببرند و روی دیوارهایش به سبک انسانهای اولیه نقاشی کنند.قدم بزنند،موسیقی گوش بدهند،عاشق شوند و دور از همه اختراعات،"ساده" زندگی کنند!

آبان 91/لیلا نوروزی

   + لیلا نوروزی - ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٤ دی ۱۳٩۱