دشمنان مردم/چهارصد ضربه/ رقص خون آشامان/بانویی از شانگهای

فیلم زندگی ست، بدون قسمت های خسته کننده ی آن...  "آلفرد هیچکاک"

ا

ن

 مایکل مان

دشمنان مردم

"همون طوری که زندگی کردی می میری.سریع..."

 نمی توان فیلم نامه  را پست مدرن و حتی مدرن خواند،چرا که نفوذ ایدئولوژی  و همچنین قهرمان سازی یکی از مشخصه های بارز این متن است و همان طور که در فیلم نیز مشاهده می شود فی الواقع این نیت فیلمساز و شخصیت هست که مهم تر جلوه می کند تا خود اثر و فضا و ... .البته این بدین معنی نیست که کارگردان همه چیز را فدای قهرمان سازی کرده باشد.نه.چرا که اولن معتقد نیستم این فیلم تنها یک فیلم شخصیت محور است و جدا از این مساله قابلیت نمایشی فیلم به اندازه ای قوی است که حتی اگر ضعفی در فضاسازی داشته باشد ،به چشم نمی آید.شاید درست باشد که بعضی از منتقدین "دشمنان مردم " را چیزی جز جنایت و کشت و کشتار نمی دانند، اما "مایکل مان" در تصویر سازی فوق العاده عمل کرده و فیلم را از تک بعدی بودن خارج کرده است.  دادن عنوان " جنایی- شاعرانه" برای این فیلم می تواند به حق باشد و دلیلش استفاده ی استادانه از عناصر سینماست: نورپردازی، تغییر حرکت و تداوم و گذر زمان،زاویه های جذاب دوربین که به شخصیت پردازی بسیار کمک نموده است، و حرکت دوربین ( که بیش از هر عنصر دیگر به همذات پنداری مخاطب با شخصیت کمک نموده و موجب گشته مخاطب خود در تجربه ی جان دیلینجر سهیم گردد.) و البته نباید از افکت های تاثیر گذار فیلم نیز غافل بود.از اینها گذشته،حضور جانی دپ خود دلیل دیگری بر موفقیت فیلم است.بازی او در نقش جان دلینجر بعد دیگری از او ارائه می دهد که درست در تناقص با نقش های قبلی او بخصوص در فیلم "دزدان دریایی کارائیب " است.چهره جان دلینجر در پیاین فیلم و قبل از مرگش در حالی که در سینما در حال تماشای فیلم است یک ترازدی بتمام معناست. به همراه این چهره بوسیله تدوین های موازی مامورین را می بینیم که با هزار حقه و کلک سینما را محاصره می کنند.... و جان دلینجر آخرین جمله اش را برای دوست دخترش به زبان می آورد: "خداحافظ ،خداحافظ پرنده کوچولو"

 

 

 فرانسوا تروفو

 

چهارصد ضربه

 چهارصد ضربه در کنار فیلم های "از نفس افتاده"، و "هیروشیما عشق من" نماینده ی دورانی است که شاگردان آندره بازن در آن دست به ساختارشکنی زده و موج نو فرانسه را بوجود آوردند. فیلم روایت زندگی پسر نوجوانی است که در شرایط ناگوار قرار می گیرد.تروفو خود نیز در وضعیت ناگواری زندگی می کرده است. در واقع به گونه ای می توان گفت این فیلم بیشتر تحت تاثیر احساس های حاکم بر زندگی خود کارگردان است.  فیلمی که با قطع های خشک و غیرمتعارف فضایی خشن ایجاد نموده است . "چهارصد ضربه" با روایتی که از کودکی می دهد، مخاطب را به دورانی می برد که دیگر سپری شده است و احساس های آن در گذر زمان فراموش گشته است. اما این فیلم این ویژگی را دارد که این احساس ها را با همان شیطنت و تلخی و شیرینی زنده می کند و از طرفی احساس حرکت به زمان حال را به مخاطب عرضه می دارد.

  

 

 

 

رومن پولانسکی

رقص خون آشامان

[تصویر: Fearlessvampirekillersposter.jpg]

 

پروفسور "ابرونسیوس"  همراه با دستیارش " آلفرد" به مهمان خانه ای می روند. این دو در پی ثابت کردن وجود خون آشامان در منطقه هستند. ساختار فیلمنامه همراه است با دلهره.  وجود خون آشامان اثبات شده است. هر چند که اهالی منطقه سعی در پنهان کاری دارند. اما این دلهره نه از نوع دلهره های جنایی است و نه رنگ و بوی سنگین  دارد. دلهره همراه است با طنز. عکس العملهایی که دو شخصیت اصلی فیلم از خود نشان می دهند و همچنین گریم این دو در فیلم بگونه ای است که ناخودآگاه بیننده را به خنده می اندازد. بخصوص چهره ی خود رومن پولانسکی در نقش "آلفرد"، و  یک نوع ساده لوحی که در قیافه ی دوران جوانی او دیده می شود، در پیشبرد هدف کارگردان که خواسته ترس فضا را، بخصوص تلخی پایان آن را تلطیف کند،موفق عمل کرده است.

 

 

 

 

 

اورسن ولز

 

بانویی از شانگهای

 بانویی از شانگهای نمی توانست اورسن ولز را نبوسد!

 بانویی از شانگهای را به لحاظ سینمایی بهترین فیلم ولز می دانند. قصه ی فیلم از سه مثلث عشقی تشکیل یافته است: زن،شوهر، دوست پسر زن. ولز با گره زدن این سه شخصیت و شخصیتهای فرعی دیگر، زنجیری ایجاد کرده است که در هر چرخش حلقه ای از آن مورد توجه مخاطب قرار می گیرد. و از طرفی در این چرخش همواره شک و تردید بر روی یکی از شخصیت ها چرخ می زند. و تعقیب و گریز کاراگاهانه با مخاطب  تا پایان وجود دارد. که در نهایت گره توسط شخصیت زن باز می شود. فیلم خوش ساختی است. اما نه به اندازه ی دیگر فیلم های اورسن ولز.

 

 

 

 

تت

   + لیلا نوروزی - ۱:٤٦ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۳ شهریور ۱۳۸٩