مجله خانوادگی!

 

چه قدر دلت خالی می شود وقتی تصمیم می گیری از هر چیزی که ته دلت هست بنویسی. مثل همین پست!

 

 

بی خیال خمپاره ها

در پناهگاه سینه ام

خمیازه بکش،

سرباز!

 

(27 بهمن 89/اردبیل)

 

 

 

 

 

1.چند لینک:

- 14 شعرِ بهمن ماهی من را می توانید در هشتاد بخوانید.

- برای خواندن نوشته های غیر فیلمی من میهمان "اتاقی به شکل L" شوید:

www.leilanoroozi.blogfa.com

- چند شعر ترکی از زیبا کرباسی

- داستان "آشوب طلب"/رضا کاظمی

 

 ------------------------------------------------------------------

2. تولد صادق هدایت را تو کافه "پاریس" اردبیل بودیم. نمی دانم به خاطر هدایت بود یا بخاطر اینکه دور هم جمع شویم. هر چند اسمی از صادق هدایت به میان نیامد! بالاخره جناب صادق هدایت جزو ارکان شرک محسوب می شوند و نام بردن از ایشان آن هم در این گیر و دار شورش امکان دارد پایمان را به اوین و ... باز کند! اما مهمانی که توی جمع کوچمان بود کتابی برایمان هدیه داد که دیدنش خالی از لطف نبود :" قرآن کریم" به زبان فارسی. دوست و استاد گرانقدر، جناب آقای داور صفری،  فرزند مرحوم بابا صفری (نویسنده کتاب معروفِ " اردبیل در گذرگاه تاریخ" ) از چند و چون چاپ جلد چهارم کتاب "اردبیل در گذرگاه تاریخ" گفت و از پدر گرامی شان و برای منی که بین آن جمع خردسال محسوب میشدم، این گفت و شنود بسیار لذت بخش بود. و از آن مهمتر دیدن قرآن کریم بدون حتی کلمه ای به زبان عربی. مقدمه ی کتاب خود گواه اهمیت درک مفاهیم قرآن برای نویسنده ی آن (مرحوم بابا صفری) می باشد. قسمتی از مقدمه را می آورم:

"... طبیعی است که منظور قرآن از این تاکیدها نه آن است که ما مسلمانان مجدلاتی از این کتاب مقدس آسمانی را در خانه، در جیب، در "داشبورد ماشین"، بالای در خانه، درگاهی دکان و تجارتخانه بگذاریم و احکام و اهدافی را، که منظور نظر پروردگار عالم از فرستادن آن است در آنها خلاصه کنیم! نه! هرگز! قرآن کتاب است و حاوی مطالب، احکام، اوامر و نواهی است. برای خواندن و فهمیدن و عمل کردن است. هر فرد مسلمان باید از مراتب آن آگاه باشد و دستورهای آن را از روی علم و اطلاع به کار بندد..."

 ------------------------------------------------------------------

3. تشکر و ...

از دوستانی که مطالب این وبلاگ را با دقت می خوانند و نظراتشان را از ما دریغ نمی کنند بسیار ممنونم. از دوستانی که وبلاگ را با دقت نمی خوانند و به رسم دوستی سر می زنند هم تشکر می کنم. و به دوستانی هم که بی نام و نشان برایم کامنت می گذارند و لطفشان را شامل حال بنده کرده و سعی در ایجاد اختلال در زندگی خودم و  ایجاد مزاحمت برای خانواده ام را دارند نیز تنها همین قدر می گویم که " همچنان استوارم"... بچه های داستان نویس می گویند چرا توی وبلاگت فقط از فیلم می نویسی. دوستان شاعر می گویند چرا توی وبلاگت فقط از فیلم می نویسی. دوستان فیلم چیزی نمی گویند. به قول بعضیها "بعضیها معلوم نیست شاعرند،داستان نویس اند، فیلم سازند، عکاس اند، گرافیست اند، ژورنالیست اند یا چی؟" تازه می خواهند مهندس هم بشوند! چه کنیم دیگر!زبل خانوم اینجا، زبل خانوم اونجا! در درجه ی اول ترجیح می دهم یک داستان نویس باشم. چرا که عرق ریختن در این زمینه را دوست دارم. و به اهالی داستان از هر نوعش که باشد، احترام خاصی قائلم. درجه ی دومم مربوط می شود به فیلم. با اینکه سخت ترین هنری است که میشناسم ولی دوست دارم. هم تماشایش را(البت تنهایی) هم ساختنش را. هنوز لذتی که سر ساخت فیلم خودم(قلابها در پیراهنم) نصیبم شد، دست نخورده توی دلم مانده. زندگی توی آبسرد دریاچه ی شورابی و گِل و هی با دوچرخه زمین خوردن و خلاصه اینکه سر شب با سر و صورت و لباس گِلی به خانه برگشتن. با اینکه خودم را از اهالی داستان می دانم، ولی اعتراف می کنم که فیلم لذت بخش است. می ماند شعر که هیچ وقت دلم نخواسته شاعر شوم! حتی از نوع بزرگش. درست که هر حسی(شعری) که می نویسم انگار خاری از دلم بیرون می آورم و گه گاهی هم ناب می شود، ولی شعر برایم مثل یک سرگرمی بی ارزش است. چیزی که نمی تواند راضی ام کند. همه اش می نویسم. و راضی نیستم. حتی می توانم روزی بیست شعر بنویسم. ولی راضی نیستم. همین طوری می نویسم. بدون اینکه از شعر خوشم بیاید! شاعر نیستم و شاعران را هم دوست ندارم! مگر در مواردی خاص.

 

(( گره خورده ام به بند چند رخت

که بر تن شاهزاده هم زار می زند

و در جیب هاشان

نقل و نبات لبهای تو

هوای شورش را به هم می ریزد

عقربه ها

عقربه ها

عقربه ها

همه چیز بر خلاف میلم می چرخد

حتی چرخ اتوبوسی که

مقصدش شعرهای من اند

از کرخه

تا راین

 چشم براه مسافری نیستم

کوچه که هیچ

باغچه ی دلم را هم

 آبپاشی نکرده ام!

نگران درخت ها نباش

نگران گنجشکها نباش

نگران بند رخت هایی که وصل اند به شاخه های پوسیده

من خودم را در پایان هیچ شعری دار نمی زنم

گره می خورم به بند چند رخت

و تا هوای شورش به هم بریزد

از نقل و نبات لبهای تو می گویم:

"چه شیرین اند"!))

 

(سوم اسفند 89/اردبیل)

  ----------------------------------------------------------------

۴

عطر میدان آزادی

دور می زد موهایم را

و گونه ام

ایستگاه آخر اتوبوسی بود

که از لبهای تو دیر می رسید...

اگر مسافرخانه ها نبودند

 

1اسفند 89/ اردبیل

 ------------------------------------------------------------------

 

۵.چند دیالوگ از چند فیلم!

(یکی از کارهایی که دوست دارم هنگام تماشای فیلم یا خواند کتاب انجام دهم یادداشت برداری از دیالوگهاست. این کار را وقتی تازه شروع کرده بودم به نوشتن داستان، استادم یادم داد. از اینکه فیلم یا نوشته ای تمام میشود ناراحت میشوم.ولی خواندن این یادداشتها یاد اثر را برای زنده می کند همواره)

- جوزف لی(فیلم شکارچیان پوست سر): "لوبیا خوردن در آزادی بهتر از کیک خوردن در بردگیه"

- فیلم "غرب چگونه تسخیر شد":"روی تپه ی بعدی علفهای سبزتری پیدا میشه"

- گری کوپر در باغ شیطان:" اگر زمین از طلا ساخته شده بود انسان حتی به خاطر یک مشت خاکش حاضر بود خودکشی کند."

- فیلم "پنج ورق سرنوشت": غم و غصه مثل گلوله نیست. گلوله یا می کشه یا جاش خوب میشه.

- روبرتو بنینی(فیلم آوای ماه):"  اما اگر باز هم بیشتر سکوت می کردیم، اگر بیشتر سکوت داشتیم، احتمالن عاقبت توانسته بودیم یک چیزی درک کنیم".

- فیلم "از اینجا تا ابدیت": - زن"من بهت احتیاج دارم. چون من تنهام.تو فکر می کنی من دروغ میگم، نه؟"   - مرد" هیچ کس راجع به تنها بودن دروغ نمیگه"

 

  -------------------------------------------------------------

 

۶.چند دیالوگ از چند کتاب!

- کلاو (در نمایشنامه ی آخر بازی/ ساموئل بکت):" به من گفتین چه توجه دقیقی دارن، همه اینها که از زخم هاشون می میرن"

- کلاو (نمایشنامه آخر بازی):"من نظم رو دوست دارم. رویای منه. دنیایی که در اون هر چیزی آروم و ساکته و هر چیزی در آخرین جای ممکن خودش قرار داره، زیر آخرین خاک".

- هام(نمایشنامه آخر بازی): "دیروز! معناش چیه دیروز!"    - کلاو:"معناش اون روز لعنتی و مذخرفه، همون روزهای دور، قبل از این روز لعنتی و مذخرف".

- فیودور پاولوویچ (در برادران کارامازوف/ داستایوسکی): "اگر آن آدمی که نخست خدا را اختراع کرد به دستم می افتاد، چه ها که بر سرش نمی آوردم! آویختن او به درخت اشنگ تلخ هم برایش زیادی می بود".

- از کتاب سال بلوا/ عباس معروفی:"و هیچ چیز مال خود آدم نیست مگر همان چیزهایی که خیال می کند دلبستگی هایی به آن دارد. بعد یکی یکی آنها را از آدم می گیرند و تنها یک سر می ماند، آن هم بر نیزه".

- از کتاب سال بلوا/ عباس معروفی:" وقتی آدم دورخیز کند که بلند بپرد، اما نتواند و در همان پشت بماند، دیگر چی واسه ی آدم می ماند... و من از ته دل گریه می کردم، همه تاریخ را زار می زدم... خیال می کردم دارم درست بازی می کنم، دو تا اسب هام را می برم جلو، وزیر را می کشم بیرون، یک سرباز می دهم، با سه حرکت، کیش، مات. اما سربازم را دادم، اسب هام را دادم، وزیر و فیل و قلعه را هم دادم و در پس قلعه ی متروک جا ماندم".

- داستان "گفت و گوی ایزابل با خود به هنگام تماشای باران در ماکوندو"/گابریل گارسیا مارکز:" دیگر چیزی بجز طرح درختان فرو رفته در مه نمی دیدیم، با غروبی غمگین و دلتنگ کننده که چنان تاثیری از خود بجا می گذاشت که انگار با رویای آدم بیگانه ای از خواب بیدار شده باشی".

- از کتاب "براداران کارامازوف": "اگر جای خدا بودم همه رو می بخشیدم: ((گناهکاران عزیزم، از امروز به بعد می بخشمتان!))".

 

   + لیلا نوروزی - ٤:۱٥ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٤ اسفند ۱۳۸٩