4من،گابریل و عشق سالهای وبا

 

  لومیرها باشند  

  چشم های سیاه و سفیدت را برایم اختراع کنند...

 

" عشق سالهای وبا "  Love in the Time of Cholera 

کارگردان:مایک نیوئل

بازیگران:خاویر باردم، جوانا متزوجورنو، بنجامین برات،

محصول 2007 آمریکا


پاییز 85 بود که اولین کتابم را از مارکز خواندم: صد سال تنهایی. معجزه بود. بله جادو بود. رئالیسم جادویی بود! هر چند خیلی چیزها را نفهمیدم، ولی همان هایی که فهمیدم باعث شد وقتی از بین اندک نویسنده ای که ازشان کتاب خوانده بودم، اسم مارکز به گوشم می خورد مثل بچه ی هفت ساله ای که چشمش به دستهای بستنی فروش است، دهان مغزم آب بیفتد! (حالا پُزِ اینکه دخترهای هم سن و سالم به فکر لباس عروسی و جهاز و رنگ لاک و ... هستند و من با ژست فرامدرنم از به دست گرفتن کتاب صد سال تنهایی خیال می کنم دُردانه هستم هم به کنار!) بعد از صد سال تنهایی رفتم سراغ پاییز پدر سالار و کسی به سرهنگ نامه نمی نویسد و مجموعه زنی که هر روز راس ساعت شش صبح می آمد و ... خلاصه رسیدم به عشق سالهای وبا. مارکز مارکز است دیگر. نیازی به تعریف و تمجید ندارد که بخواهم بگویم مثل پیرمردهای اردبیل که می روند می نشینند تو کافه رسول(!) و پشت سر این و آن حرف می زنند،نیست و صبح بلند شده و داستانش را می نویسد.

عشق سالهای وبا نمی تواند به اندازه صد سال تنهایی حرف برای گفتن داشته باشد. حتی اگر قصه اش یک قصه ی عاشقانه بکر باشد. شاید بشود گفت  عشق سالهای وبا می تواند جزئی از صد سال تنهایی باشد. چرا که در صد سال تنهایی عشق جزئی از زندگی انسان بود ولی در این کتاب همه چیز را تحت الشعاع قرار می دهد. با همه اینها یک عاشقانه زیباست از زندگی پیرمردی که بخاطر پایبند بودن به عشق دوران جوانی اش هیچ وقت ازدواج نکرده ولی تا دلت بخواهد سکس داشته! این کتاب را دو سال پیش خواندم. و همچنان از خواندن مارکز لذت بردم. چند روز پیش فهمیدم فیلم این رمان نیز ساخته شده است. بنگ بنگ! تماشای فیلم های اقتباسی زمانی لذت بخش است که از متنی که قبلن خوانده ای دل خوشی نداشته باشی و در عوض کارگردان فیلم کارش را خوب انجام بدهد. این قضیه در مورد این فیلم نمی تواند صدق کند. چرا که از متن لذت برده ام. می ماند کارگردانی. فکر می کنم خلق دوباره یک شاهکار ریسک بزرگی است. چیزی که نقص ندارد خلق شده است. می خواهد قالبش داستان باشد،فیلم باشد، موسیقی، شعر،نقاشی... . پس کم و کاستی ندارد. اگر بخواهد به همان صورتی که هست دوباره خلق شود،  ولی اینبار در قالبی متفاوت، دیگر هنر نیست. هنر یعنی اولین ها! پس فیلم عشق سالهای وبا هنر هم نیست. در قالب جدیدش می تواند از ویژگی های آن قالب بهره ببرد. رهاتر شود یا محدودتر. از آنجائیکه در اقتباس دست کارگردان بسته تر است و نمی تواند در روایت و اثر تغییرات آنچنانی انجام دهد( بخصوص اگر از یک متن معروف اقتباس کند)، می ماند خلاقیتی که در ذات هنر سینما وجود دارد. خلاقیت در تصویر، بازیها، بازیگرها،صدا و ... . اما اینها هم باید بگونه ای باشد که وفاداری به متن را سمت خیانت نکشد. این فیلم در این زمینه نیز نتوانسته موفق عمل کند. هرچند گاه و بیگاه تک پلانهای سینمایی به چشم می خورد اما این ویژگی در کل فیلم جای نگرفته است. مایک نیوئل نتوانسته است از قدرت سینما برای رویارویی با دنیای داستان استفاده کند و چیزی که در نهایت برای مخاطبی که رمان را خوانده است، می ماند بازگشت به متن و کمک گرفتن از توصیفهای قلمی بوده است که صاحبش گابریل گارسیا مارکز است. گفتم این نوع اقتباس ها ریسک است. به سینما کشاندن متون نویسندگان نامدار کلاسیک در بیشتر مواقع موفقیت آمیز بوده است. اولن به این دلیل طبیعی که مخاطب تضاد بین مدرنیت خود و عهد قدیم را دوست دارد و چه خوب که می تواند آن را به تصویر ببیند. دومن به خاطر فاصله بین این دو رویداد هنری و سبکهای بوجود آمده بین این دو زمان، کارگردان می تواند تعبیرها و اندیشه های متفاوتی ارائه دهد. اما در فیلمی چون فیلم مورد بحثمان، قضیه فرق می کند. فیلمساز در این مورد تنها مامور است چیزی که قبلن وجود داشته است را تکرار کند. اینبار در قالب تصویر!

ولی از حق نگذریم بازیها بد نیستند! بخصوص بازی باردم در نقش عاشقی که همه کار می کند تا به چیزی که می خواهد برسد. او یک شاعر است و تلگرافچی. در قسمتی مشاهده می کنیم که پسری ژیش او آمده و از او می خواهد تا برای دوست دخترش نامه بنویسد. بعد دختری می آید و از او می خواهد تا نامه ای را برایش بخواند. باردم نامه ای را که خودش نوشته بود را برای دختر می خواند... و مدتی بعد این دو دختر و پسر به همراه فرزندشان او را می بینند و ازش تشکر می کنند!باردم در این فیلم نقش شخصیتی را بازی می کند که تا پیری انتظار می کشد. انتظار مردن شوهر معشوقه اش را. در ابتدای فیلم می بینیم که دکتر(شوهر معشوقه) با افتادن از روی درخت می میرد. باردم با شنیدن صدای ناقوس کلیسا به دختر جوانی که قبل از شروع فیلم با هم سکس داشته اند می گوید که برود چرا که احتمالن آدم مهمی مرده است. بعد پیش معشوقه رفته و روز تشییع جنازه دکتر از او خواستگاری می کند.فیلم فلاش بک می خورد و از لحظه شروع عشق تلگرافچی را روایت می کند. در پایان تلگرافچی پیر با معشوقه پیر خود ازدواج می کند و در کشتی با او معاشقه می کند!

عنوان "عشق سالهای وبا" یک ترکیب جذاب است. احساسی که در زمان وبا شروع میشود و ساله به طول می انجامد. همیشه وقتی تصویر،کلمه،درد و دل یا هرچیزی که درمورد عشق به گوش و چشم و زبانم خورده، یاد این ترکیب زیبا افتاده ام.

نتیجه گیری در اوج نتیجه نگیری : علم بهتر است یا ثروت؟ خلق کردن بهتر است یا تکرار؟ رمان "عشق سالهای وبا" بهتر است  یا فیلم "عشق سالهای وبا"؟

   + لیلا نوروزی - ٦:۳٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٥ آبان ۱۳٩٠