وسط سطر

 

کاری از دست کلمات ساخته نیست

زخم ها را زدند

ما در پاکتهای نامه ای که به دستمان می رسید

معدن نمک کشف کردیم!

(ل.ن)

 

1-توی دنیای واقعی تصویر و چهره هم که نباشد،صدا و بو و لمس هست که آدم را به آدم وصل کند،حتی اگر کوه به کوه نرسد. توی دنیای مجازی برعکس این اتفاق می افتد. کوه به کوه می رسد. درخت به درخت میرسد. حتی ونیز به اردبیل. ولی... آدم هیچ وقت به آدم نمیرسه تو دنیای مجازی. همه مون دیگه عادت کردیم به این دنیا. دوستش داریم. یک فضا و تریبون شخصی ساختیم و حرفاهامان را میزنیم. دوست پیدا کردیم تو این دنیا. میرویم مهمونی. اونها میان. بعضی وقتا هم این دوستا رو از دست میدیم. یا اینکه خودمون میرویم سفر. یکی از وبلاگهایی که همیشه به خاطر قلم جذاب و لینکها و خبرهایش بهش سر میزنم "وبلاگ پاراگراف است". نویسنده این وبلاگ فقط داستان نویس است با مجموعه "امروز شنبه". اهل تبریز است و ساکن پایتخت. تو اختتامیه هفت اقلیم باهاشون آشنا شدم و چون تو اون جمع احساس غریبگی می کردم با دیدن یک همزبون ذوق کرده بودم!حالا از اینکه می بینم می خواهد وبلاگ نویسی را کنار بگذارد ناراحتم. آن هم از دست همان آدم هایی که نمیشود توی دنیای مجازی به حسابشان رسید چرا که بی اسم و هویت اند. حیف است آقای انصاری،وبلاگی را که بخاطر مطالب و لینکها و خبرهایش روزی سیصد بازدید کننده دارد همین جوری ول کرد به امان خدا. من که می گویم نبودن پاراگراف یک جور خیانت و نامردی است در حق داستان. حالا خود دانی! می خواهی باش. می خواهی نباش.

 

 


-چند وقت پیش مثل آدم های معروف اسم خودم رو تو گوگل سرچ می کردم که یکدفعه لینک جدیدی دیدم با شعرم. یاد دوران جاهلیتم افتادم که هر روز ده تا ده تا شعر مینوشتم! روی لینک که کلیک کردم و صحفه ام مثل تمام صفحات که لود شد گفتم ای وای مثل نوشته مهدی نجفی شده و شعر یکی دیگه رو به اسم من زدن. شعر قطعن شعر من نبود.یه بار دیگه که خوندمش بنظرم آشنا اومد. من این شعر رو کجا دیدم؟ هی اینور و اونور یادم افتاد باز تو همون دوران جاهلیت یه همچین چیزی نوشته بودم. حالا نمیدونم این حضرت کندو چه جوری تونسته یه همچین معجزه ای بکنه و  جاهلیت منو تبدیل کنه به مار کبرا! این شعری است که در سایت کندو به اسم من چاپ شده است: در من/ تاریکخانه ای ست/عکس هایش را مسافری با خود برده/ لحظه ی خداحافظی/ فریم/به/ فریم/ظاهر می شود/چون واگنی که هر شب/کابوس جدا شدن را می بیند

این هم نوشته ی خودم:

در تاریکخانه ای که من ام/"خداحافظی"،/فریم/به/فریم/ظاهر میشود/چون واگنی که هر شب/کابوس جدا شدن می بیند...

 

 

   + لیلا نوروزی - ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۸ دی ۱۳٩٠