متولد ماه مهر

 "پنج فیلم از تولیدات انجمن سینمای جوانان ایران - دفتر اردبیل آماده نمایش شد

انجمن سینمای جوانان ایران پنج فیلم کوتاه به نام‌های یک روز یک مادر، صفحه آخر، سوسوز سقا، "قلاب‌ها در پیراهنم " و آمدیم نبودید را آماده‌ی نمایش کرد!

 

 پشت صحنه فیلم  کوتاه "قلابها در پیراهنم"


...قلاب‌ها در پیراهنم اولین تجربه‌ی لیلا نوروزی ، داستان دختری است که هر کسی با او دوستی می‌کند یکی از دلبستگی‌های او را با خود می‌برد. این فیلم کوتاه تجربی به نویسندگی و کارگردانی  لیلا نوروزی، تصویر برداری، تدوین و صداگذاری حمید عزیزی، ... بازیگری: لیلا نوروزی، تقی چاپچی، محبوبه زمانی و مهری طاهری فر در قطع DV  و به مدت 6 دقیقه آماده‌ی نمایش است."  

لینک خبر

----------------------------------------------------------------

هیچ ظهر تابستانی
چشم هایت را آب نمی کند
در
سینمای دل ام!
           (ل.ن)

بعد از گذشت یک سال و یک ماه از تصویربرداری فیلم کوتاهم(قلابها در پیراهنم) که حسابی خاک و گل سینما را به کامم شیرین کرد،طبق روال آدم های معروف پی اسمم بودم تو گوگل که طبق روال گوگل برای آدم های معروف، لینک تازه ای دیدم. البته اینبار برای فیلمم! نه اینکه خبر خیلی بزرگی باشد و بخواهم بال دربیاورم. فقط در حد یک اسم بود. ولی برای منی که سینما را دوست دارم و فیلم را دوست دارم،دیدن اسم فیلمم در جایی بیرون از وبلاگم، شیرین بود. اصلن متوجه مضمون  خبر نشدم و اینکه آماده نمایش شدن یعنی چی و کجا نمایش داده میشود و اینها. فقط برای چند ثانیه حس های تلخ و شیرین به سراغم امد. تلخ برای اینکه توی شهر ما نمیشود(شهر شما را نمیدانم)  چیزی برای فیلم ساختن یاد گرفت (مگر اینکه اول سرت را بکنی زیر برف و هرچه گفتند بگویی چشم و حداقل گنبد یک مسجد را بچپانی توی فیلمت تا چیزی برای نشان دادن به ریش دست اندرکاران سینما داشته باشی و فردا که امدی فیلم دومت را بسازی بتوانی مجوز بگیری،بعد بروی و چیزی شبیه آنی که میخواهی را درست کنی. تازه اش توی همان فیلم اول هم بهت مجوز نمی دهند! آن هم به خاطر مو و کتانی و شلوار و مانتو و این چیزها). شیرین برای اینکه با تمام تلخی ها خودم ساختمش. با تمام یخ زدن ها و توی گِل زندگی کردن ها و سردردها و ... . حالا بهم می گویی از فیلم بدت می آید! حالا می گویی الکی حرف میزنی. نمی توانم از کسی به خاطر چشم و گوش بسته نبودن معذرت بخواهم. نمی توانم از کسی به خاطر لینکهای وبلاگم معذرت بخواهم. نمی توانم وقتی می گویند چرا عکست را گذاشته ای توی وبلاگ بگویم "چشم،برش می دارم". من با این کفش های کتانی خوشم، با این شلوار وسترنی. با همین پالتو و کلاهش. من با اتاقم،عکس ها و گل و فنجانش خوشم. با همین هایی که در دنیای مجازی می آیند و چند کلمه می نویسند،خوب یا بد. اگر دخترهای فیلم های تارانتینو با شب گردی و کافه و سرعت خوش گذرانی می کنند، من مجبورم با همین چیزهای بی اهمیت خودم را زنده نگه دارم. نمیتوانم بخاطر اینکه هر روز،هر هفته یا حتی هر ماه یک اجرای نمایش نداریم و من به جاش هفته ای یکبار میروم و تنها برای خودم قدم میزنم از کسی شرمنده باشم که چرا دارد توی خیابان ول می گردد! هیچ کس حق ندارد نه من و نه کس دیگر را سرزنش کند که چرا تنهایی توی اتاقش می نشیند و فیلم های "نامتعارف!" می بیند، وقتی که در تلوزیون مان یک داستان را هزار کارگردان میسازد اما با اسم ها و بازیگرهای مختلف. اسکورسیزی رو دوست دارم،داستین هافمن رو دوست دارم. آل پاچینو،رابرت دنیرو عاشقتونم!

حالا دیگر خیابان را به شهر ترجیح میدهم. کوچه را به خیابان. حیاطمان را به کوچه. خانه را به حیاط. و اتاقم را بیشتر از هرجا دوست دارم. جایی که میشود فیلم های خوب دید. جایی که میشود خواند، نوشت،نوشت،نوشت... با دنیا ارتباط برقرار کرد،رادیو گوش داد و به کسی و چیزی که دوست دارم،فکر کرد.

   + لیلا نوروزی - ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢۱ دی ۱۳٩٠