انشاء

 

موضوع:تعطیلات نوروز خود را چگونه گذراندید؟

 

به  نام خدا

ما امسال تعطیلات نوروز خود را خیلی خوش گذراندیم.بعد از اینکه به زور پیک نوروزی خودمان را از دانشگاه گرفتیم،جیم شده، رفتیم پایتخت.از آنجا که ما دختر خیلی منظمی هستیم و ندید بدید هر چه ضد شورشی های خوفناکی که تو کوچه بازار  تهران پلاس اند،ترقه بازی نکردیم و از روی آتش هم نپریدیم تا بختمان همچنان کور بماند و گره های ناگشودنی اش هر روز بیشتر شود.

ما تعطیلات عید را خوش تر از اینها هم گذراندیم. همین که توپ سال نو ترکید،میهمانان با ونگ ونگ کودکان و نوزادانشان به خانه ما حمله کردند.از آنجا هم که مادرمان گفت میهمان با خودش برکت به خانه می آورد و توی این رکود اقتصادی برکت طلاست، حتی نتوانستیم به اندازه سر سوزن سوراخ شیشه شیرِ کودکی را گشادتر نماییم تا کودک خفه شود. لال ماندیم و در قلک عیدی های خودمان خفه شدیم.و بعد بدون جنگ و خونریزی خانه و زندگی و سفره هفت هشت سینمان را تصرف کردند...

 


اگر فکر می کنی که ما تعطیلاتمان را بد گذرانده ایم،اشتباه فکر می کنی.کلی کتاب علمی،فرهنگی،هنری،سیاسی،آشپزی،خانه داری و ... چیده بودیم روی میز.شصت تا فیلم آرشیو کرده بودیم تا توی تعطیلات ببینینم. اوووه خیال.بعد از خستگی دانشگاه و بی وقتی اش، باید چراغ ها را خاموش می کردیم و دراز میکشیدیم و برای خودمان خیال می بافتیم. چه خوش گذرانی هایی. با هم باید خوش بودیم......... .در نهایت تنها چند صفحه از کتاب مرحوم مطهری ورق زده شد. کمتر از پانزده شانزده فیلم را تو تاریکی اتاقمان دیدیدم.خیالمان شد تبریک عید و خوش امدگویی، سعی نمودن برای دختر خوب جلوه کردن جلوی این.. و آن ...و اینکه اتاق خلوت و تنهایی را که تمام دار و ندارمان از این دنیاست،در اختیار رفت و آمد میهمان گذاشتن.آنهایی که قرار بود باهاشان خوش باشیم،رفتند.با بقیه هم دل و دماغ خوش بودن نماند.عوض همه اینها نشستیم کلاه قرمزی دیدیم تا به هر کس که میرسیم بگوییم"عیدی...عیدی".

ما تعطیلات نوروز را با تمام وجود خوش گذراندیم.توی سالی که گذشت دوستانی وارد زندگیمان شدند.خیلی ها را از زندگیمان گذاشتیم کنار. بعضیها خودشان، بی اینکه خبر بدهند،بی اینکه دست تکان بدهند،رفتند. بعضی ها هم نیامده،رفتند. مثل آفتاب خودشان، طلوع کردند توی شبمان. بعد چسباندیمشان به دل و روحمان. بعدتر زخم شدند و خودشان نمک ریختند روی خودشان. "زخمی اگر بر دل بنشیند نمیتوان آن زخم را انداخت دور. زخم خود دل است.برای اینکه زخم را بیندازی دور،باید دل ات را هم ...". اوه راستی،امسال یکبار دیگر فهمیدم که معنی اسم من شب است،دختر شب.

تعطیلات نوروزمان را... . برای اینکه به کسی غر نزنیم تعطیلات بد گذشت،دستمان را گرفتند و بردند کنار دریا تا عکسمان را بگیریم و برگردیم. رفتیم کافه پاریس و عمو صالح عیدی به ما آبنبات داد و ما جلوی بعضی ها آبنبات خوردیم تا دهانشان آب بیفتد و آن دنیا بیایند یقه مان را بگیرند تا بیکار و بیعار ننشینینم،آن دنیا.

9wefb62m1asipeunoa4.jpg

چه قدر خوشیم خدا! برای یادگاری شعرهامان را دکلمه کردیم و هدیه دادیم به دوست پسرمان و گفتیم ببرد باهاش خوش باشد. فکر کردیم همین که رسید خانه،کنجکاو این میشود که ببیند چه بهش هدیه داده ایم. رفت مسافرت و یادگاری ما را بدون اینکه ببیند چیست،برد.بعد از مدتها که یادش افتاد(خودمان یادش انداختیم) گوش داده و اس ام داد که "تنها صداست که می ماند".همین. ما هم با خودمان گفتیم"ما رو باش رو دیوار کی یادگاری می خونیم".(خوشحالم این روزها نمیتواند انشای ما را بخاند تا ببیند آبرویش را برده ایم. دیدی تعطیلاتمان را چه قدر خوشیم؟).حالا که کار به اینجا رسید باید بگویم که لیوان باباش را انداختم تو خیابان.فکر کنم شکست. به خانه شان زنگ زده و تا مادرش گوشی را برداشت،فوت کردم.به اندازه صد دروغ سیزده توی این تعطیلات بهش دروغ گفتم .دروغ های اعصاب خُرد کن. فی الانتها همراه با عهدیه که می خاند"اگه نمیشناسی به من میگن زن/بلای جونِ تو،منم منم من/بابا زن زن زن" قری به کمر دادیم.

توی دلمان گفتیم خدا پدر و مادر آنی را که وبلاگ را اختراع کرد رحمت کند.و بعد به زبان گفتیم که برویم نت گردی بلکه دلمان وا شد خاهر. چشم هامان را بستیم و دعا کردیم وقتی چشممان را باز کردیم،توی مدیریت وبلاگ،با رنگ قرمز نوشته باشد صد نظر جدید. چشممان را باز کردیم و عدد سه را دیدیم که خنزر پنزری تر از همیشه ... . گفتیم برویم به وبلاگ دوستان.همه رفته بودند به خواب نوروزی.یاد وبلاگ سید مهدی موسوی افتادیم که با اینکه از خودش و بخصوص از طرفدارهایش خوشمان نمی آید،ولی وبلاگ سرگرم کننده ای دارد و شور و شوق و انرژی اش را دوست داریم و با این بک گراند ذهنی که آمریکا هم نمی تواند خوشی این وبلاگ را بگیرد،صفحه اش را لود کردیم و... . آخرین دلخوشیمان هم به باد رفت.

دو روز از تعطیلات مانده.بعدش هر روز درس و هر روز مسیر دانشگاه و ماکت و نقشه و ... از آن دو روزش هم که یکروزش دستمان را میگیرند تا برویم هرقدر دلمان خاست آشغال بریزیم توی طبیعت و روی درختها یادگاری بنویسیم و جنگل و پمب بزنین آتش بزنیم. می ماند یکروز.حالا دارم فکر می کنم که چه طور میتوانم 45 تا فیلم باقیمانده را توی این یک روز ببینم و از بین کتاب ها حداقل کتاب مرحوم مطهری را تمام کنم. یک شب تمام تا صبح خیال ببافم و این آرزو که طلوع خورشید را دیده و بعد بخابم،(آن هم توی اطاق خودم که تازه ارزشش را دانسته ام و میخاهم بفشارمش توی آغوش،)به دلم نماند.یادش بخیر،قبل تعطیلات،آنقدر گرم درس و مشق بودم که دلم لک زده بود برای موسیقی+تنهایی+اطاقم+تاریکی+گریه. حالا از بس گریه کرده ام که دلم میخاهد بخندم.

فعلن دلم میخاهد برقصم.(منتظرم که این متن را نوشته و بذارمش توی وبلاگ و بعد قر و بشکن و ...)بعدش باید بنشینم برای تعطیلات تابستان برنامه بریزم و کتاب جمع کنم و آرشیو فیلم هایم را برای سه ماه امده کنم و از دوست پسرم قول بگیرم که تابستان برویم شمال و خیال ببافم که تابستان چه خیالهایی باید ببافم.

نتیجه گیری:

ما از تعطیلات نوروزمان نتیجه می گیریم که باید در نخوردن آجیل و شیرینی سفره خودمان  به پدر و مادرمان کمک کنیم.اتاقمان را خودمان تمیز نموده و در اختیار میهمان قرار دهیم. حتی اگر دندانمان از خوردن آجیل و شیرینی خانه ی عمه(مامان:خانه ی خاله نه آ)درد کرد،برای میهمانان اخم نکنیم . و وقت خاب به تمام میهمان های مراححمان شب بخیر بگوییم.

تمام شد،پایان شد.

   + لیلا نوروزی - ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٢ فروردین ۱۳٩۱